بابات هم همین زبان درازی ها را داشت !

دسته: داستان , ضرب المثل
بدون دیدگاه
پنج شنبه - ۲۴ فروردین ۱۳۹۶

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت , درباره ی آدم زورگو و فریبکاری که برای رسیدن به مقصود ناحق خودش بهانه تراشی کند.

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت , که مجبور شدم بخورمش

یکی بود، یکی نبود. گرگ گرسنه ای بود که یک روز هر چه به این در و آن در زد و هر چه جست و جو کرد،

چیزی برای خوردن به دست نیاورد. گله های گوسفند و بز از کنارش می گذشتند.
گرگ هم از جایی که مخفی شده بود، حرکت گوسفندها و بزهای خوشمزه را می دید،
اما جرئت نداشت که از کمین گاهش بیرون بیاید. زیرا هر گله ای دو سه نفر چوپان داشت
و چند تا سگ هم همراه گله بود. گرگ می دانست که اگر سر و گوشی نشان بدهد،
دندان تیز سگ های گله و چوب و چماق چوپان ها در انتظارش است.

گله ها که از جلو چشم های گرسنه ی او عبور کردند، گرگ از مخفی گاهش بیرون آمد
و به طرف جوی آب رفت و با خودش گفت: « حالا که چیز دندان گیری برای خوردن پیدا نکرده ام،
بهتر است کمی آب بخورم تا شکم گرسنه ام این قدر قار و قور نکند.»

داستان ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش

وسط راه، فکر کرد که بهتر است از آب زلال چشمه که هنوز به جوی راه پیدا نکرده بنوشد
با این فکر، گرگ راهش را کج کرد و به طرف سرچشمه رفت.

از قضای روزگار، گوسفندی از گله جدا افتاده بود و تک و تنها به طرف روستا می رفت.
گوسفند وقتی چشمش به جوی آب افتاد، احساس تشنگی کرد و رفت تا خودش را سیراب کند.
گوسفند درست زمانی به جوی رسید که گرگ هم به سرچشمه رسیده بود و می خواست آب بخورد.

گرگ با دیدن گوسفند، دهنش آب افتاد لب و لوچه اش را لیسید
و برای اینکه گوسفند را فریب دهد و به او نزدیک شود، با صدای بلند گفت:
«آهای گوسفند نادان! مگر نمی بینی که من هم دارم از آب این جوی می نوشم؛
چرا مواظب حرکات و رفتارت نیستی و آب را گل آلود می کنی؟»

گوسفند از دیدن گرگ ترسید. می خواست فرار کند، اما با خودش گفت:
«این گرگ، ظاهراً کاری به کار من ندارد. پس چرا بترسم؟…»

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت

داستان ضرب المثل بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش

 

گوسفند که فکر می کرد گرگ راست می گوید و نمی دانست که گرگ می خواهد از آب گل آلود ماهی بگیرد
نگاهی به جوی و نگاهی به گرگ انداخت و گفت: «ای بابا! این چه حرفی است که شما می زنید.
من پایین جوی هستم و از این پایین آب می خورم و شما بالای جوی و درست کنار سرچشمه ی آن هستید.
اگر هم کسی بتواند آب را گل آلود کند، شمایید.»

اما این حرف ها برای گرگ بهانه جو اصلاً ارزشی نداشت. این بود که آرام آرام به طرف گوسفند رفت و پرسید:
«ببینم، آب از توی جوی به چشمه می آید یا از توی چشمه به جوی؟»

گوسفند جواب داد: «این دیگر معلوم است همه می دانند که آب از چشمه به جوی می رسد
و الآن هم شما سرچشمه اید، نه من…»

گرگ که با هر کلمه، قدمی به گوسفند نزدیک تر می شد، گفت: «چه زبان درازی داری.
همان جا بمان که آمدم بخورمت. بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»

گوسفند تازه فهمید که اعتراض گرگ، چیزی جز بهانه و فریبی نبوده است. خواست فرار کند،
اما دیگر کار از کار گذشته بود و گرگ آن قدر به او نزدیک شده بود که با یک جمله توانست گوسفند بیچاره را شکار کند.

از آن به بعد، درباره ی آدم زورگو و فریبکاری که برای رسیدن به مقصود ناحق خودش بهانه تراشی کند،
می گویند: «بابات هم همین زبان درازی ها را داشت که مجبور شدم بخورمش.»

تبیان

بابات هم همین زبان درازی ها را داشت !


مطالب مرتبط :

   
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاه ها