داستان کوتاه و آموزنده

دسته: داستان
بدون دیدگاه
دوشنبه - ۱۹ تیر ۱۳۹۶

چوپان بیچاره خودش را کشت تا آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد اما نشد که نشد. او میدانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون آن بز نتواند از آن بگذرد ، نه چوبی که بر تن و بدنش میزد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده ای از آن جا می گذشت ، وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت : من چاره کار را میدانم ! آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد. بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پریدند. چوپان مات و مبهوت ماند ؛ این چه کاری بود و چه تاثیری داشت ؟ پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان میدید گفت : تعجبی ندارد ! تا خودش را در جوی آب میدید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد ، آب را که گِل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی گذارد و خود را نمی شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می پرستد ….
.
روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد. در یک بخش ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمیداد. ماهی بزرگتر براى شکار ماهى کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامریی که وجود داشت برخورد می کرد ، همان دیوار شیشه اى که او را از غذاى مورد علاقه اش جدا می کرد …
پس از مدتى ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک امرى محال و غیر ممکن است !
در پایان دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواریوم نیز نرفت !!!
میدانید چرا ؟ دیوار شیشه اى دیگر وجود نداشت اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت تر و بلند‌تر می نمود و آن دیوار ، دیوار بلندِ باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ، باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور !
.
.
تاجری پسرش را برای آموختن “راز خوشبختی” نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد. به جای اینکه با یک مرد مقدس رو به رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد ، فروشندگان وارد و خارج میشدند ، مردم در گوشه ای گفتگو می کردند ، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی های لذیذ چیده شده بود و خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح میداد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که “راز خوشبختی” را برایش فاش کند پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم ، آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها درحالیکه چشم از قاشق بر نمی داشت.
دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت ؛ مرد خردمند از او پرسید : آیا فرش های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید ؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید ؟ جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده و تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: خب پس برگرد و شگفتی های دنیای من را بشناس. آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که در آن سکونت دارد بشناسد. مرد جوان اینبار به گردش در کاخ پرداخت و درحالیکه همچنان قاشق را به دست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف ها بود می نگریست. او باغ ها را دید و کوهستان های اطراف را ، ظرافت گل ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد. خردمند پرسید : پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست ؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آنوقت مرد خردمند به او گفت : راز خوشبختی این است که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی !
.
.
شخصی نزد شیخ ناصر الدین البانی رفت و ادعا کرد که علم غیب دارد و میخواهد با او مناظره کند !
شیخ گفت : با یک شرط با تو مناظره میکنم !
مرد گفت : چه شرطی ؟
شیخ گفت : تو که علم غیب داری پس چطور شرط مرا نمیدانی ؟؟؟
.
.
برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد. یهودا پرسید : چرا میخندی ؟ اینجا که جای خنده نیست ! یوسف گفت : روزی در فکر بودم چگونه کسی میتواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم ! اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کرد تا بدانم که نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد …
.
.
نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت : ای نادان ، روز و شب برای تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر ، این چراغ را فایده چیست ؟
نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است بلکه از برای چون تو کوردلان بی خرد است تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند !

Originally posted 2013-08-28 23:16:15.

همچنین بخوانید :


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاه ها