دسته: داستانRSS
داستان‌های خواندنی: متشکرم!
۹ بهمن ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

داستان‌های خواندنی: متشکرم!

در این مطلب شما را به خواندن داستان کوتاه «متشکرم» اثر آنتوان چخوف، در سالروز تولد این نویسنده بزرگ دعوت می‌کنیم. ” همین چند روز پیش، “یولیا واسیلی اونا” پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.   به او گفتم: – بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است،…..

معما : هر کسی چه کاره است؟!
۱ بهمن ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

معما : هر کسی چه کاره است؟!

سعیده و ساناز و گلناز و حمیرا خدمه یک پرواز(خلبان وکمک خلبان و هوانورد ومهندس پرواز) هستند. با توجه به اطلاعات زیر تشخیص بدید هرکس چه کاره است؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۱-خلبان و کمک خلبان دو ستان نزدیک اند. ۲- سعیده و حمیرا دوستان نزدیک نیستند. ۳- شوهر خانم مهندس پرواز یکی از مسافران است. ۴- سعیده و…..

معمای قتل مشکوک
۲۸ دی ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

معمای قتل مشکوک

پارسه گرد : پلیس جسد مازیار احمدی را در دفتر کارش، پشت میز خودش پیدا کرد. پلیس توانسته جستجوی خود را به ۳ مظنون اصلی محدود کند. خانم مریم احمدی(همسر مقتول) آقای بامشاد بهبهانی(شزیک مقتول) آقای سیروس توانا (دوست صمیمی مقتول) هر سه مظنون در روز قتل به مقتول سر زده بودند. البته هر سه…..

ضرب المثل مزد «هیه» جیرینگ است
۲۴ دی ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

ضرب المثل مزد «هیه» جیرینگ است

پرشین بوک : مردی در جنگل هیزم می‌شکست تا بار کند و به آبادی ببرد بفروشد. مرد دیگری هم در کنار او روی سنگ نشسته بود. آن هیزم‌شکن هر بار که تبر را به ضرب پایین می‌آورد و به کنده‌‌ها می‌خورد مرد دومی که روی سنگ به راحتی نشسته بود با صدای بلند می‌گفت: «هیه»…..

داستان‌های خواندنی: کباب غاز!
۲۰ دی ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

داستان‌های خواندنی: کباب غاز!

برترین ها : تصمیم گرفته‌ایم از این به بعد با داستای های شیرین ایرانی یا خارجی از آثار نویسندگان بزرگ و مطرح در خدمتتان باشیم. در این مطلب شما را به خواندن داستان شیریم «کباب غاز» به قلم محمدعلی جمالزاده دعوت می‌کنیم. “حالا آش‌جو و کباب‌بره و پلو و چلو و مخلفات دیگر صرف شده…..

گفتگوی جالب یک مهندس با مدیر!
۳۱ شهریور ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

گفتگوی جالب یک مهندس با مدیر!

 گفتگوی جالب یک مهندس با مدیر! مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: “ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می…..

معمای این مرد و پیشخدمت رستوران
۲۸ مرداد ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

معمای این مرد و پیشخدمت رستوران

معمای این مرد و پیشخدمت رستوران مردی وارد رستوران شد و از پیشخدمت خواست یک لیوان، یک بشقاب غذاخوری، آب، کبریت و یک برش لیمو به او بدهد. مرد پس از گرفتن آن ها، مقداری آب داخل بشقاب ریخت تا پر شود. سپس به پیشخدمت رو کرد و گفت: اگر بتوانی بدون دست زدن و…..

قدر عافیت کسی داند ، که به مصیبتی گرفتار آید
۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

قدر عافیت کسی داند ، که به مصیبتی گرفتار آید

  آورده اند که: در روزگاران قدیم ، تاجری بود که که تصمیم گرفته بود کالاهای بسیاری را به آن سوی آبها ببرد تا با فروش آنها سودی به دست آورد. تاجر بارهایش را تا بندری در کنار دریا برد و کالاهایش را بر کشتی سوار کرد . یکی از شاگردها که تاجر به او…..

داستان جالب گوهر پنهان
۱۵ فروردین ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

داستان جالب گوهر پنهان

  روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا ! حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟ چرا موجودات نر و ماده زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟ خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سوال تو از روی…..

قصه ی جالب الاغ حکیم!
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
بدون دیدگاه

قصه ی جالب الاغ حکیم!

  الاغ خاکستری دوست داشت یک جهانگرد بشود و همه ی دنیا را ببیند. او راجع به جهانگردی چیزهای زیادی شنیده بود. با خودش فکر می کرد اگر به همه جای دنیا سفر کند و همه چیز را به چشم خود ببیند حتما یک الاغ دانا و حکیم می شود. بنابراین الاغ خورجینش را از…..

ماجرای داستان تاریخی سنگ قبر ناصرالدین شاه
۲۵ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

ماجرای داستان تاریخی سنگ قبر ناصرالدین شاه

  تصویر سنگ قبر ناصرالدین شاه داستان تاریخی سنگ قبر ناصرالدین شاه ناصرالدین شاه همان گونه که در زنده بودن خود باعث دردسر مردم بود، مردن او نیز مصیبت دیگری را بر مردم تحمیل کرد. سنگ قبر ناصرالدین شاه هم دردسرهای عجیبی برای مردم در پی داشت. ناصرالدین شاه در آستانه پنجاهمین سال تاج گذاری…..

داستان خواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون
۱۹ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

داستان خواندنی آزمایشگاه توماس ادیسون

    داستان آزمایشگاه توماس ادیسون توماس ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می‌رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه می‌کرد که ساختمان بزرگی بود. این آزمایشگاه، بزرگ‌ترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می‌گرفت تا آماده بهینه‌سازی…..

اگر کوسه ها آدم بودند!
۱۷ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

اگر کوسه ها آدم بودند!

  داستان جالب و خواندنی اگر کوسه ها آدم بودند از برتولت برشت   دختر کوچولو پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند، با ماهی های کوچولو مهربانتر می شدند؟   آقای کی گفت : اگر کوسه ها آدم بودند، توی دریا برای ماهی ها جعبه های محکمی می ساختند، و…. همه جور خوراکی توی آن…..

چیستان‌های خواندنی
۵ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

چیستان‌های خواندنی

  چیستان ۱- چه پرنده ای است اگرنامش رابرعکس کنیم نام پرنده دیگری می شود؟ ۲- آن کدام گیاه است که اگرنصفش کنی نیم آن لنگ ونیم دیگرش غصه باشد؟ ۳- آن چیست به قدر یک گلابی است، هم سرخ وسفیدوسبزوآبی است، مه نیست ولی چوماه روشن بی جان بود وستانداوجان.محفوظ همیشه درحبابی ست؟ ۴-…..

تست ازدواج ! (طنز)
۳ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

تست ازدواج ! (طنز)

    اگر به سوالات زیر پاسخ درست بدهید یعنی شما درک صحیحی از مراسم ازدواج و حواشی آن دارید و می‏توانید برای مزدوج شدن اقدام کنید:   ۱- چرا زن‏ها مهریه می‏گیرند و مردها مهریه می‏دهند؟ الف- چون عدالت رعایت شود! ب- ای آقا! حالا کی داده کی گرفته؟ ج- مهم عشق و علاقه…..

اعترافات جالب و خنده دار
۱ اسفند ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

اعترافات جالب و خنده دار

یه بار مجبور شدم برم یه مجلس ختمی که مسجدش صندلی نداشت موقعی رسیدم که روضه خون داشت خودشو میکشت. همون موقع یه نفر از کنار دیوار بلند شد و من جاشو گرفتم و تکیه دادم یه لحظه دنیا دور سرم چرخید و سقف مسجد اومد جلوی نظرم و صدای خنده رفت هوا! دیوار نبود……

داستان عشق پولی…
۲۳ بهمن ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

داستان عشق پولی…

  روزی مرد ثروتمندی همراه دخترش مقدار زیادی شیرینی و خوردنی به مدرسه شیوانا آورد و گفت اینها هدایای ازدواج تنها دختر او با پسر جوان و بیکاری از یک خانواده فقیر است. شیوانا پرسید: چگونه این دو نفر با دو سطح زندگی متفاوت با همدیگر وصلت کرده اند؟ مرد ثروتمند پاسخ داد: این پسر…..

حکایت زیبای پیر مرد تهی دست
۱۸ بهمن ۱۳۹۲
بدون دیدگاه

حکایت زیبای پیر مرد تهی دست

  پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد…..