تفسیر سوره یوسف از قعر چاه تا قصر شاه / به صورت کامل

تفسیر سوره یوسف از قعر چاه تا قصر شاه / به صورت کامل
ب

تفسیر سوره یوسف از قعر چاه تا قصر شاه

مقدمه

انتظار اینکه همه رویدادها و حوادث تاریخى به طور مشروح در قرآن ذکر شده باشد توقّع بى جائى است; چرا که قرآن یک کتاب تاریخ نیست بلکه قرآن کتابى است که از هر چیزى در طریق وصول به هدفهاى تربیتى خود استفاده مى کند و طبیعى است که «تاریخ» نیز به عنوان یک وسیله خوب مورد توجّه قرار گرفته و از آن به صورت ابزارى در جهت رسیدن به آن هدفها بهره مى گیرد.
در قرآن نمونه هاى تاریخى فراوانى به چشم مى خورد، امّا در همه آنها هدف خاصّى دنبال مى شود و در ضمن آنها مبادى حرکت تاریخ ـ به عنوان سنن ـ مطرح مى گردد. بعضى از وقایع تاریخى به صورت اجمال و با اشاره اى گذرا بیان شده است وبعضى دیگر به طول مفصّل و مشروح مرود بحث قرار گرفته است و این مى رساند که منظور قرآن تاریخ نگارى نیست بلکه به آن قسمت از رویدادها توجّه دارد که به هدفهاى تربیتى قرآن کمک کند.
تاریخ در قرآن جنبه سرگرمى و تفنّن ندارد بلکه آن قسمت از وقایع تاریخى انتخاب مى شود که انسان را به تفکّر وتدبّر وادار و عطش او را در جستجوى حقّ بیشتر مى کند و خلاصه اى از تجربیات ارزنده بشر را در اختیار او قرار مى دهد.
به همین جهت مى بینیم قرآن کریم در بیان قصّه هاى تاریخى روش خاصى دارد که با روش کتابهاى قصه و تاریخ متفاوت است.
گاهى قصه اى به طور مشروع و مفصل ذکر مى شود مانند داستان حضرت موسى (ع) که از قبل از ولادت او شروع مى شود و به طور


صفحه ۵

مشروح ادامه مى یابد و گاهى هم قصه به طور خلاصه ودر جملات کوتاهى بیان مى شود مانند قصه زکریا و ایوب و یونس و إدریس. بعضى از قصه ها هم از نظر تفصیل در حد متوسطى قرار گرفته است مانند قصه آدم و نوح و مریم.
شروع قصه هاى نیز با یکدیگر فرق دارد. گاهى قصه از زمان ولادت قهرمان داستان و حتى از پیش از ولادت وى آغاز مى شود مانند قصه موسى و عیسى و مریم و گاهى از دوران جوانى قهرمان داستان شروع مى شود مانند قصه ابراهیم و گاهى قصه را از دوران میان سالى و حتى پیرى قهرمان داستان آغاز مى کند مانند قصه نوح و شعیب و صالح و لوط.
على (ع) با بینش خاصى که دارد وتاریخ را بصورت ابزارى در جهت شناخت سنتهاى الهى مطرح مى کند در باره این حقیقت مى فرماید
و فی القرآن نباء ما قبلکم و خبر ما بعدکم و حکم مابینکم(۱)
در قرآن اخبار پیشینیان وآیندگان و حکم مسائلى که میان شماست، آمده است.
استفاده از تاریخ در واقع عینیت دادن به معرفتهاى عقلى و تجسم بخشیدن به ذهنیت هاى انسانى است و شخص با استفاده از آزمونهاى مکرّر تاریخ به نتیجه هایى مى رسد که قابل مقایسه با نتیجه هایى است که در آزمایشگاه هاى علوم تجربى بدست مى آید.
عبرّت آموزى وپندگیرى از تاریخ که متون مذهبى و نوشته هاى علماى اخلاق مورد تأکید قرار گرفته است گویاى این واقعیت است که انسان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – نهج البلاغه، حکمت: ۳۱۳.


صفحه ۶

باید چشم و گوش خود را باز کند و از تلخى ها و شیرینى ها و غم ها و شادى ها و پستى ها و بلندى هاى تاریخ گذشتگان و به طور کلى از آن چه بر پیشینیان رفته است، آگاهى و از آنها عبرت گیرد و پند بیاموزد واژه عبرت که در این سوره نیز استعمال شده است به معناى سنجش و بدست آوردن وزن و اندازه چیزى و نیز به معناى تفکر و تدّبر آمده است(۱).
عبرت آموزى از تاریخ یعنى اینکه انسان وقایع تاریخى را بسنجد و با دقت و تدبر، ظوابط و معیارهاى کلّى را از بطن تاریخ بیرون بکشد و از آنها در تنظیم امور زندگى خود استفاده کند.
لقد کان فی قصصهم عبره لاولى الألباب (۲).
همانا در داستان آنان «عبرتى» براى خردمندان است.
در اینجا این مطلب را هم اضافه کنیم که درست است قرآن به محتواى قصه آن هم به خاطر هدفهاى معنوى توجه دارد امّا در عین حال قصه را در قالب زیباترین شکل ممکن و با تکنیک خاص داستان نویسى بیان مى کند و به سبب همین ارتباط عمیق میان شکل و محتوى است که مى توانیم بگوییم داستانهاى قرآن یک معجزه مزدوج است(۳).

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مفردات راغب، مادّه عبر.
۲ – سوره یوسف آیه ۱۱۱.
۳ – براى آشنایى با زیبائى هاى قصه هاى قرآن رجوع شود به: سید قطب، التصویر الفنى فی القرآن.


صفحه ۷

سوره یوسف

مشخصات و فضایل این سوره

   سوره مبارکه یوسف به صورت یک مجموعه واحد، در مکه نازل شده است و اینکه در بعضى از روایات از ابن عباس نقل شده که چند آیه نخست آن در مدینه نازل شده، با سیاق و هماهنگى آیات سازگار نیست و نمى توان آن را قبول کرد. این سوره به اتفاق قاریان ۱۱۱ آیه دارد و پس از سوره هود نازل شده است و مشابهتهایى در میان این دو سوره وجود دارد. ضمناً این سوره مشتمل بر طولانى ترین قصه در قرآن یعنى قصه حضرت یوسف است. این قصه که از آن به «احسن القصص» یعنى زیباترین قصه ها یاد شده، تنها قصه اى در قرآن است که همه قسمتهاى آن با رعایت ترتیب زمانى در یک سوره ذکر شده; قصه هاى دیگر قرآن به صورت پراکنده آمده و مطابق با هدفهاى تربیتى خاصى تقطیع شده است و این نشان مى دهد که قرآن در نقل قصه ها، از روشهاى گوناگونى استفاده کرده است.
در روایتى از حضرت امیرالمؤمنین(ع) نقل شده که سوره یوسف را به زنان خود یاد ندهید.این روایت در کافى به صورت مرفوعه نقل شده است و اگر از ضعف سند آن چشم پوشى کنیم،شاید ناظر به این معناست که اگر قرار باشد یک سوره از سوره هاى قرآن را به زنان خود


صفحه ۸

یاد بدهید، آن سوره سوره یوسف نباشد چون در آن شرح عشق بازیهاى همسر عزیز مصر آمده است. این احتمال از آنجا تقویت مى شود که در آن روایت گفته شده که به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید بلکه سوره نور را یاد بدهید متن روایت چنین است:
قال امیرالمؤمنین(ع): لا تعلّموا نساءکم سوره یوسف و لا تقرأوهن ایّاها فانّ فیها الفتن و علّموهن سوره النور فانّ فیها المواعظ.(۱)
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: به زنان خود سوره یوسف را یاد ندهید و آن را بر آنان نخوانید که در آن آزمایشهاست بلکه به آنان سوره نور را یاد بدهید که در آن پندهاست.
شبیه این روایت از پیامبر(ص) نیز نقل شده و در آن نیز سوره یوسف با سوره نور مقایسه شده است. مفهوم این سخن آن است که اگر بنا باشد سوره اى از سوره هاى قرآن را به زنان خود یاد بدهید و یا آن را بر آنان بخوانید، آن سوره سوره یوسف نباشد بلکه سوره نور باشد که در آن احکام مربوط به زنان مخصوصاً مسایل حجاب بیان شده است و این مطلب ناظر بر حسن انتخاب است و مانع از آن نیست که اگر تمام قرآن و یا چندین سوره از قرآن به زنان یاد داده شود، سوره یوسف از آن استثنا باشد بلکه در چنین حالتى یاد دادن سوره یوسف به زنان اشکالى ندارد.
اتفاقاً در بعضى دیگر از روایات، یاد دادن سوره یوسف به خانواده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج۵ ص ۵۱۶.


صفحه ۹

و کنیزان توصیه شده است:
عن النبى(ص) قال: علّموا ارقّاءکم سوره یوسف فانه ایّما مسلم قرءها و علّمها اهله و ما ملکت یمینه هون الله علیه سکرات الموت و اعطاه القوّه ان لا یحسد مسلما.(۱)
پیامبر خدا(ص) فرمود: به بردگان خود سوره یوسف را یاد بدهید زیرا هر مسلمانى که این سوره را بخواند و به خانواده و کنیزکان خود یاد بدهد،خداوند سکرات مرگ را به او آسان مى کند و به او قدرتى مى دهد که به برادر مسلمان خود حسد نکند.

فضایل این سوره

   همانگونه که براى خواندن سوره هاى دیگر قرآن فضیلتهایى نقل شده، براى خواندن سوره یوسف نیز فضایلى در روایات آمده است. علاوه بر روایتى که در بالا نقل کردیم، در روایت دیگرى، از حضرت امام صادق(ع) فضیلت خاصى براى خواندن سوره یوسف نقل شده است. متن روایت چنین است:
عن ابى عبدالله(ص) قال: من قرء سوره یوسف فى کل یوم او فى کل لیله بعثها الله یوم القیامه و جماله جمال یوسف و لایصیبه فزع یوم القیامه و کان من خیار عبادالله الصالحین.(۲)
امام صادق(ع) فرمود: هر کس سوره یوسف را هر روز و یا هر شب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مجمع البیان ج ۵ ص ۳۱۵.
۲ – همان.


صفحه ۱۰

بخواند، خداوند او را در قیامت مبعوث مى کند در حالى که جمال او مانند جمال یوسف است و به او ناراحتى روز قیامت نمى رسد و از برگزیدگان بندگان صالح خدا مى شود.
بدون شک خواندن سوره اى از قرآن همراه با تدبر و عبرت آموزى و پندگیرى، آثار تربیتى فراوانى در انسان دارد و او را شایسته هر نوع ثواب و پاداشى از جانب خداوند مى کند.
این مطلب را هم در اینجا اضافه کنیم که سوره یوسف به خاطر زیبایى و شکوه خاصى که دارد، از دیر باز مورد توجه فراوان قرار گرفته و براى آن تفسیرها و شرحهاى بسیارى به زبانهاى گوناگون نوشته شده و شاید کمتر سوره اى از سوره هاى قرآن، مانند سوره یوسف تفسیرهاى اختصاصى داشته باشد.

دورنمایى از این سوره

این سوره به صورت یک مجموعه کامل سرگذشت یوسف پیامبر را نقل مى کند و در آغاز مطلب از این داستان به عنوان زیباترین داستانها (احسن القصص) یاد مى کند.
قصه از آنجا شروع مى شود که یوسف در خواب مى بیند که یازده ستاره به اضافه آفتاب و ماه به او سجده مى کنند. وقتى او این خواب را به پدرش یعقوب تعریف مى کند، پدر به او مى گوید که خواب خود را به برادرانت تعریف نکن که به تو آسیب مى رسانند و به او مى گوید که


صفحه ۱۱

این خواب تعبیر خوشى دارد و خداوند تو را برگزیده خود خواهد کرد و به تو تأویل احادیث را یاد خواهد داد و نعمتش را بر تو تمام خواهد کرد همانگونه که بر پدرانت تمام کرده است.
با این مقدمه، داستان شروع مى شود و از کینه و حسد برادران یوسف نسبت به او خبر مى دهد که باعث شد او را با خود به صحرا ببرند و در صحرا به چاه اندازند و پیش پدر خود به دروغ بگویند که یوسف را گرگ خورده است.
در این میان کاروانى از راه مى رسد و یوسف را از چاه بیرون مى آورد و او را با خود به مصر مى برد و به قیمت ناچیزى به پادشاه مصر مى فروشد و این زمینه اى براى رشد یوسف مى شود و خداوند به این وسیله او را قدرت مى بخشد و به او نبوت و علم عطا مى کند.
همسر پادشاه مصر عاشق یوسف مى شود و او را به سوى خود مى خواند ولى یوسف عفت و پاکدامنى خود را حفظ مى کند. همسر پادشاه مورد ملامت زنان شهر قرار مى گیرد و او در یک مجلسى که زنان را دعوت کرده بود، یوسف را به آنها نشان مى دهد وقتى آنها زیبایى خیره کننده یوسف را مى بینند با چاقوهایى که براى خوردن میوه در دست داشتند، دستهاى خود را مى برند و اظهار مى دارند که او از جنس بشر نیست بلکه او فرشته اى بزرگوار است.
مقاومت یوسف در برابر خواسته نامشروع همسر پادشاه سبب مى شود که یوسف به زندان بیفتد. دو نفر دیگر را نیز به زندان مى برند و با یوسف هم بند مى شوند آن دو نفر هر کدام خوابى مى بینند و یوسف


صفحه ۱۲

خواب آنها را تعبیر مى کند و در همان زندان آنها را به سوى خداوند یکتا دعوت مى کند و یوسف سالها در زندان مى ماند.
از طرف دیگر روزى پادشاه مصر خوابى مى بیند و اطرافیان او از تعبیر خواب او ناتوان مى شوند و به او خبر مى دهند که یوسف مى تواند خواب او را تعبیر کند. یوسف را از زندان بیرون مى آورند و تعبیر خواب پاشاه را از او مى پرسند و او چنین تعبیر مى کند که هفت سال خشکسالى و قحطى خواهد شد و آنها را راهنمایى مى کند که براى مقابله با قحطى چه کار بکنند. یوسف نزد پادشاه موقعیت خوبى پیدا مى کند و همسر پادشاه اعتراف مى کند که یوسف بى گناه است و من از او کام دل خواستم. به هر حال پادشاه، یوسف را خزانه دار خود مى کند.
قحطى شروع مى شود و برادران یوسف براى گرفتن غلّه پیش یوسف مى آیند و او را نمى شناسند ولى یوسف آنها را مى شناسد یوسف به آنها مى گوید: شما برادرى در خانه دارید او را نیز نزد من بیاورید و اگر او را نیاورید به شما چیزى داده نخواهد شد، برادران پیش یعقوب برمى گردند و اظهار مى دارند که به ما غله ندادند و تو باید برادرمان را به همراه ما بفرستى تا به ما غله دهند و ما او را حفظ خواهیم کرد. یعقوب مى گوید: چگونه او را به شما بسپارم در حالى که پیش از این برادرش (یوسف) را نیز به شما سپرده بودم، خداوند خود حافظ او باشد و شما باید با خدا پیمان ببندید که او را نزد من مى آورید و اى فرزندان من! از یک در وارد نشوید بلکه از چند در وارد شوید،حکم از آنِ خداوند است بر او توکل کردم و همه باید به او توکل کنند.
برادران به سوى مصر حرکت مى کنند و بر یوسف وارد مى شوند،


صفحه ۱۳

یوسف برادر کوچک خود را کنار خود جاى مى دهد ولى خود را معرفى نمى کند و به هنگام دادن غلّه، به مأموران دستور مى دهد که مخفیانه پیمانه پادشاه را در بار برادر کوچکش بگذارند و اعلام مى شود که پیمانه پادشاه گم شده و از بار هر کس که پیدا شود او باید بازداشت شود. بارها را مى گردند و از بار برادر کوچک یوسف پیدا مى شود، برادران به ناچار او را در مصر رها مى کنند و به کنعان پیش یعقوب برمى گردند و با نهایت شرمندگى جریان دزدى پیمانه پادشاه و بازداشت برادر کوچک را تعریف مى کنند، یعقوب از صبر جمیل سخن مى گوید و امید خود را به خدا مى بندد ولى آنچنان درفراق پسران خود گریه مى کند که بینایى خود را از دست مى دهد و شکایت پیش خدا مى برد.
یعقوب که از بازگشت یوسف و برادر کوچکش ناامید نشده بود، به فرزندان دستور مى دهد که یوسف و برادرش را جستجو کنند و ناامید نباشند که فقط کافران از رحمت خدا ناامید مى شوند. آنان بار دیگر پیش یوسف مى آیند و از وضع اسفبارى که براى آنها و خانواده یعقوب پیش آمده سخن مى گویند. یوسف به آنها مى گوید: آیایادتان هست که به یوسف چه کردید؟ آنها فریاد مى زنند که آیا تو یوسف هستى؟ و یوسف مى گوید: آرى و این برادر من است، خدا بر من منت گذاشته و خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمى کند. آنهابا شرمندگى، به خطاى خود اعتراف مى کنند ولى یوسف آنها را مى بخشد و پیراهن خود را به آنان مى دهد و مى گوید: این پیراهن را ببرید و به روى پدرم بیندازید که بینایى خود را باز مى یابد و همگى پیش من آیید.


صفحه ۱۴

   یعقوب، بوى پیراهن یوسف را از فرسنگهاى دور مى شنود و آن را اظهار مى دارد ولى اطرافیان، او را به گمراهى دیرینه متهم مى کنند اما وقتى قافله مى رسد پیراهن را به روى او مى اندازند و او بینا مى شود و مى گوید: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزى را مى دانم که شما نمى دانید؟ و فرزندانش پیش او نیز به خطاى خود اعتراف مى کنند و از او مى خواهند از خدا براى آنان طلب آمرزش کند و او چنین مى کند.
برادران یوسف همانگونه که او گفته بود همگى به همراه پدر و مادر یوسف به مصر رهسپار مى شوند و یوسف از آنان استقبال مى کند و پدر و مادر خود را بر تخت مى نشاند و آنان همگى در برابر یوسف تعظیم و سجده مى کنند و بدینگونه یعقوب به یوسف مى رسد و یوسف از نعمتهایى که خداوند به او داده یاد مى کند.
در اینجا داستان حضرت یوسف تمام مى شود و خداوند خطاب به پیامبر اسلام مى فرماید که این از خبرهاى غیبى بود که بر تو وحى کردیم و تو از آن آگاهى نداشتى و به دنبال این سخن حقایقى را بیان مى کند و در پایان اظهار مى دارد که در این قصه ها که گفته شد، عبرتهایى براى اندیشمندان وجود دارد و این یک سخن دروغ نیست بلکه تصدیق کننده کتابهاى آسمانى پیشین و تفصیل همه چیز و هدایت و رحمت براى مؤمنان است.

تفسیر سوره یوسف



صفحه ۱۵

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
الر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْمُبینِ (۱ ) اِنّآ أَنْزَلْناهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۲ ) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمآ أَوْحَیْنآ اِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ اِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِه لَمِنَ الْغافِلینَ(۳)
به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر. الف، لام، را. این آیه هاى کتاب روشنگر است (۱) همانا ما آن را قرآنى عربى فرستادیم، باشد که اندیشه کنید (۲) ما بر تو زیباترین داستان را با این قرآن که به تو وحى کردیم، بازگو مى کنیم و همانا تو پیش از آن از غافلان بودى(۳)

لغت واعراب
   ۱ ـ «تلک» اشاره به آیات این سوره و یا مجموع قرآن است.
۲ ـ «المبین» صفت براى «الکتاب» است و به معناى روشنگر و بیان کننده مى باشد.
۳ ـ «قرآنا» یا بدل از ضمیر «انزلناه» و یا حال از آن است و یا براى ایجاد زمینه براى آوردن حال «عربیا» است.
۴ ـ «عربیا» حال از «قرآنا» است و «عربى» هم به زبان عربى و هم به کسى که زبان او عربى است گفته مى شود.
۵ ـ «احسن» مفعول به «نقصّ» است.
۶ ـ «القصص» قصه گویى، با فتحه قاف مصدر است و اگر قاف


صفحه ۱۶

مکسور باشد جمع قصه مى شود. اصل قصه به معناى پیروى کردن است و چون قصه گو سخن را پى درپى و پشت سر هم مى گوید، به کار او قصه مى گویند. «احسن القصص» اشاره به قصه یوسف است که در همین سوره آمده است و احتمال اینکه صفت براى کل قرآن باشد نیز بعید نیست مانند: احسن الحدیث.
۷ ـ «با» در «بما اوحینا» براى سببیت است.
۸ ـ «ان» در «و ان کنت» مخفف از ثقیله و براى تأکید مطلب است و لذا در خبر آن لام آمده است.

تفسیر آیات

بحثى درباره حروف مقطعه قرآن

   * آیات (۱ ـ ۲) بسم الله الرحمن الرحیم. الر. تلک آیات … : آغاز سوره مانند سوره هاى دیگر با نام خداوند رحمان و رحیم است و پس از آن سه حرف الف و لام و راء قرار دارد که از حروف مقطعه قرآن است و درباره آنها توضیحاتى داریم که در پى مى آید:
در اول بیست و نه سوره از سوره هاى قرآن حروفى ذکر شده که به آن «حروف مقطعه» گفته مى شود. مجموع حروفى که در اول این بیست و نه سوره آمده با حذف مکررات چهارده حرف است. حروف مقطعه گاهى یک حرفى است مانند ق و ن در اول سوره هاى قاف و قلم و گاهى دو حرفى است مانند طه و یس در اول سوره هاى طه و یس و گاهى سه


صفحه ۱۷

حرفى است مانند الم در اول سوره بقره و آل عمران و گاهى چهار حرفى است مانند المر و المص در اول سوره رعد و اعراف و گاهى پنج حرفى است مانند کهیعص و حمعسق در اول سوره مریم و شورى.
اکنون باید دید که هدف از ذکر این حروف در اول بعضى از سوره هاى قرآن چیست؟ و آیا این حروف معانى خاصى دارند و یا راز ورمزى است میان خدا و پیامبر و کسى جز پیامبر و کسانى که پیامبر به آنها یاد داده، از معانى آن آگاه نیست.
درباره حروف مقطعه مطالب گوناگونى گفته شده گاهى آنها را نامهاى سوره دانسته اند وگاهى آنها را نام خدا معرفى کرده اند و مطالب دیگر. به نظر مى رسد که میان این حروف و سوره هایى که در اول آنها واقع شده اند تناسبى هست و مثلا مشابهتهایى میان سوره هایى که با طس و یا حم و یا الم شروع مى شود وجود دارد و به طورى که گفته مى شود طبق تحقیقى که به وسیله کامپیوتر انجام گرفته در هر سوره اى که این حروف در اول آن قرار گرفته آن حرفها بیشتر از حرفهاى دیگر در آن سوره تکرار شده است مثلا در سوره بقره و هر سوره اى که با الم شروع شد الف و پس از آن لام و پس از آن میم بیشتر از همه حروف تکرار شده و در سوره ق حرف قاف از همه حروف بیشتر تکرار شده است اگر این تحقیق درست باشد، به خوبى روشن مى شود که تناسب ویژه اى میان حروف مقطعه و سوره وجود دارد.
حال مى گوییم با رعایت همان تناسب، خداوند در اول بعضى از سوره ها حروفى را به صورت تقطیع شده آورده که معناى خاصى ندارد


صفحه ۱۸

و هدف از آن جلب توجه خواننده و یا شنونده به آیات آن سوره است و مى توانیم این حروف را نوعى حروف تنبیه بدانیم که در زبان عربى نظیر دارد مانند هاء تنبیه که در اول «هذا» آمده است و اساساً در تمام زبانها در هنگام محاوره، گوینده براى جلب توجه مخاطب خود گاهى صدایى را در مى آورد که هیچ معناى خاصى ندارد و فقط هدف از آن ایجاد آمادگى براى شنیدن است.
مى توان گفت که حروف مقطعه در عین حال که براى جلب توجه شنونده است هدف دیگرى را هم تعقیب مى کند و آن اینکه به مردم گوشزد مى کند که آیات قرآن از همین حروف که در دسترس همگان است تشکیل یافته و در عین حال در حدى از اعجاز است که هیچکس نمى تواند سوره اى مانند آن بسازد. به عبارت دیگر، مواد و عناصر تشکیل دهنده آیات قرآنى همین الفبا است که در اختیار همه قرار دارد ولى از ترکیب همین الفبا جملاتى ساخته شده که ساختن مانند آن از قدرت بشر خارج است.
این مطلب درست به این مى ماند که تمام عناصر و مواد تشکیل دهنده یک موجود زنده، در طبیعت موجود است اما انسان نمى تواند با ترکیب همین مواد و مخلوط کردن میان آنها یک موجود زنده بسازد. حال قرآن نیز مانند آن موجود زنده است که مواد عناصر تشکیل دهنده آن در اختیار انسان است ولى از ساختن سوره اى مانند سوره هاى قرآن عاجز و ناتوان مى باشد.
چیزى که این نظر را درباره حروف مقطعه تأیید مى کند این است که


صفحه ۱۹

در سوره هایى که با حروف مقطعه شروع شده است در بیشتر موارد بلافاصله پس از حروف مقطعه سخن از قرآن و نزول آن به میان مى آید. مانند الم ذلک الکتاب لاریب فیه(بقره /۲) المص کتاب انزل الیک (اعراف/ ۱) الر کتاب احکمت آیاته (هود/ ۱) طسم تلک آیات الکتاب المبین (قصص/ ۲).
همچنین در چند روایت که از ائمه معصومین علیهم السلام نقل شده، حروف مقطعه قرآن به همین نحو تفسیر شده است البته اگر صدور این روایات از ائمه قطعى بود ما تردیدى در آن نداشتیم اما چون صدور این روایات قطعى نیست ما آنها را به عنوان مؤید همین نظریه ذکر مى کنیم.
عن على بن الحسین (ع) قال الله تعالى: الم ذلک الکتاب اى یا محمد هذا الکتاب الذى انزلته الیک هوالحروف المقطعه التى منها الف و لام و میم و هو بلغتکم و حروف هجائکم فاتوا بمثله ان کنتم صادقین(۱)
امام سجاد فرمود: خداوند مى فرماید (الم ذلک الکتاب، یعنى اى محمد این کتابى که بر تونازل کرده ام از همین حروف مقطعه اى است که از جمله آنها الف و لام و میم است اى مردم این به لغت شما و حروف تهجى شماست پس اگر راست مى گویید مانند آن را بیاورید.
عن على بن موسى الرضا (ع) قال: ان الله تبارک و تعالى انزل هذاالقرآن بهذه الحروف التى یتداولها جمیع العرب ثم قال : قل لئن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – البرهان ج ۱ ص ۵۴.


صفحه ۲۰

اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله(۱)
امام رضا فرمود: همانا خداوند این قرآن را با همین حروفى که میان همه عربها متداول است، نازل کرده و سپس گفته است. اگر انس و جن جمع شوند تا مانند این قرآن را بیاورند ، نخواهند توانست.
البته این توجیهى که ما براى حروف مقطعه ذکر کریم مانع از آن نیست که در این حروف راز و رمزهایى باشد که علم آن در اختیار خدا و پیامبر و ائمه معصومین است و احتمال اینکه این حروف کلیدهایى براى راهیابى به درون قرآن و بطون گوناگون آن باشد احتمال بعیدى نیست. امام باقر (ع) به ابولبید مخزومى فرمود:
یا ابا لبید ان فى حروف القرآن المقطعه لعلما جّما(۲)
اى ابو لبید در حروف مقطعه قرآن علم سرشارى وجود دارد.
همچنین در بعضى از روایات بر داشتهاى عجیبى از حروف مقطعه قرآن شده است مثلا در چند روایت، امام صادق (ع) سال انقراض حکومت بنى امیه را از «المص»که در اول سوره اعراف آمده، پیش بینى کرده است.(۳)

عربى بودن قرآن

   اکنون به تفسیر سوره یوسف مى پردازیم:
نخستین مطلبى که در این سوره بیان شده، اشاره به روشنگرى آیات
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – بحار الانوار ج ۲ ص ۳۱۸.
۲ – تفسیر البرهان ج ۲ ص ۳.
۳ – البرهان ج ۲ ص ۳.


صفحه ۲۱

قرآنى است و اینکه قرآن به زبان عربى نازل شده است. مى فرماید: این، آیاتِ کتاب روشنگر است. این جمله یا اشاره به آیات همین سوره است که در آن قصه یوسف آمده و یا اشاره به مجموع قرآن است و در هر دو صورت خاصیت روشنگرى قرآن را بیان مى کند.
صفت دیگرى که در اینجا براى قرآن ذکر شده، عربى بودن است، مى فرماید: ما قرآن را به زبان عربى فرستادیم تا شما بیندیشید; چون مردم مکه عرب زبان بودند و اگر قرآن به زبانهاى دیگرى مانند عبرى یا سریانى نازل مى شد، آنان به درستى آن را نمى فهمیدند ولذا به زبان عربى نازل شد تا براى آنان قابل فهم باشد. البته اسلام یک دین جهانى است و اختصاص به عربها ندارد ولى به هر حال باید قرآن به یکى از زبانهاى دنیا نازل مى شد وبهتر و کارآمدتر این بود که به زبان همان قومى نازل شود که پیامبر اسلام(ص) از آنها بود و باید دعوت خود را از آنان شروع مى کرد، از این رو قرآن به زبان عربى نازل شد تا مخاطبان آن بتوانند در آن اندیشه کنند و لذا در این آیه مى فرماید: قرآن را به زبان عربى نازل کردیم باشد که شما در آن بیندیشید. ضمناً زبان عربى زبان گسترده و پرواژه اى است و قابلیت آن را دارد که هرگونه مفهومى را برساند و به طورى که زبان شناسان اظهار مى دارند کمتر زبانى از چنین قابلیتى برخوردار است.
در عین حال که قرآن به زبان عربى نازل شده است، در برخى از آیات قرآنى واژه هاى غیر عربى که از زبانهاى دیگر مانند فارسى و عبرى و یونانى و قبطى وارد عربى شده،نیز دیده مى شود مانند:


صفحه ۲۲

استبرق،سجّیل، اباریق، ارائک، تنّور، حوب، رسّ، سجّین، سرادق، سکر، سینا، فردوس، قراطیس، قسوره،قنطار،کافور، مرجان، مشکاه، و مانند آنها. کسانى در این باره کتابهاى مستقلى نوشته اند مانند سیوطى که کتابى تحت عنوان «المهذب فیما وقع فى القرآن من معرب» نوشته و تاج الدین سبکى که قصیده اى در این باره دارد.
بدون شک اشتمال قرآن بر واژه هاى غیر عربى، در عربى بودن قرآن اشکالى به وجود نمى آورد چون نوع کلمات قرآن و شیوه آن عربى است و این مقدار در عربى بودن یک سخن کافى است.

قصه هاى پیامبران در قرآن

   مطلب دیگر اینکه، در این آیات از قصه یوسف و یعقوب که دو تن از پیامبران الهى بودند، به عنوان «احسن القصص» یاد کرده وآن را زیباترین داستان معرفى نموده است و این اشاره به قصه هاى دیگرى است که در قرآن آمده است. توجه کنیم که قصه هاى قرآن که نوعا مربوط به پیامبران خدا و شرح مبارزات و روشنگریهاى آنان است، همگى زیبا ومفید و عبرت آموز است ولى داستان یوسف زیباتر و شیرین تر است.
قرآن کریم قصه هاى پیامبران را نه براى سرگرمى بلکه به خاطر هدفهاى تربیتى مطرح مى کند تا روحیه پیامبر اسلام ومؤمنان را بالا ببرد وآنها مطمئن باشند که جبهه حق همیشه پیروزاست و اساسا نام و یاد پیامران مایه دلگرمى و نشاط است.


صفحه ۲۳

   در اینجا ذکر این مطلب را سودمند مى دانیم که در قرآن کریم نامهاى مبارک بیست و پنج تن از پیامبران خدا آمده و بعضى از آنها بارها تکرار گردیده و داستان زندگى آنها گاهى با تفصیل و گاهى به طور خلاصه بیان شده است و این در حالى است که طبق بعضى از روایات، خداوند در طول تاریخ، براى هدایت بشر یکصدوبیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است.
البته در خود قرآن تذکر داده شده که پیامبران خدا منحصر در آنچه که در قرآن آمده نیست بلکه پیامبرانى هم هستند که داستان آنها در قرآن نیامده است:
ورسلا قد قصصنا علیک من قبل ورسلا لم نقصصهم علیک (نساء/۱۶۴)
و پیامبرانى که از پیش داستان آنها را بر تو گفته ایم و پیامبرانى که داستان آنها را بر تو نگفته ایم.
ما وظیفه داریم که به همه پیامبران احترام کنیم و به آنها ایمان بیاوریم و در اصل نبوت میان آنها فرقى نگذاریم و بدانیم که همه آنها سفیران خدا در زمین و تبلیغ کنندگان احکام دین بودند و خط فکرى واحدى داشتند:
قولوا آمنّا بالله و ما انزل الینا و ما انزل الى ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و الاسباط و ما اوتى موسى و عیسى و ما اوتى النبیّون من ربهم لانفرق بین احد منهم و نحن له مسلمون (بقره/۱۳۶)


صفحه ۲۴

   بگو ایمان آوردیم به خدا و به آنچه که بر ما نازل شده و آنچه که بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و موسى و عیسى و همه پیامبران از جانب پروردگارشان نازل شده است میان هیچ یک از آنها جدایى نمى اندازیم و ما بر او تسلیم هستیم.
باوجود اینکه ما باید به همه پیامبران ایمان داشته باشیم باید بدانیم که همه آنها از لحاظ رتبه و مقام یکسان نیستند بلکه بعضى از آنها بر بعضى دیگر فضیلت و برترى دارند و پیامبر اسلام برتر از همه آنهاست:
تلک الرسل فضلنا بعضهم على بعض (بقره/۲۵۳)
این پیامبران بعضى شان را بر بعضى دیگر برترى دادیم.
اکنون بر سر آنیم که پیامبرانى را که نامهاى آنها در قرآن کریم آمده است برشماریم. این پیامبران بدون رعایت هیچ گونه ترتیبى عبارتند از:
۱ ـ آدم که نام او بیست و پنچ بار در قرآن آمده;
۲ ـ ادریس که نام او دوبار در قرآن آمده;
۳ ـ نوح که نام او چهل و پنج بار در قرآن آمده;
۴ ـ هود که نام او ده بار در قرآن آمده;
۵ ـ صالح که نام او یازده بار در قرآن آمده;
۶ ـ ابراهیم که نام او شصت و نه بار در قرآن آمده;
۷ ـ لوط که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;


صفحه ۲۵

   ۸ ـ اسماعیل که نام او دوازده بار در قرآن آمده;
۹ ـ اسحاق که نام او هفده بار در قرآن آمده;
۱۰ ـ یعقوب که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
۱۱ ـ یوسف که نام او بیست و هفت بار در قرآن آمده;
۱۲ ـ شعیب که نام او یازده بار در قرآن آمده;
۱۳ ـ ایوب که نام او چهار بار در قرآن آمده;
۱۴ ـ ذوالکفل که نام او دوبار در قرآن آمده;
۱۵ ـ موسى که نام او صد وسى و شش بار در قرآن آمده;
۱۶ ـ هارون که نام او بیست بار در قرآن آمده;
۱۷ ـ داود که نام او شانزده بار در قرآن آمده;
۱۸ ـ سلیمان که نام او هفده بار در قرآن آمده;
۱۹ ـ الیاس که نام او سه بار در قرآن آمده;
۲۰ ـ الیسع که نام او دوبار در قرآن آمده;
۲۱ ـ یونس که نام او چهاربار در قرآن آمده;
۲۲ ـ زکریا که نام او هفت بار در قرآن آمده;
۲۳ ـ یحیى که نام او پنج بار در قرآن آمده;
۲۴ ـ عیسى که نام او بیست و پنج بار در قرآن آمده;
۲۵ ـ محمد که نام او چهار بار در قرآن آمده به اضافه اینکه یک بار هم به صورت «احمد» آمده است.
در میان این پیامبران پنج نفر اولوالعزم بودند و رسالت جهانى


صفحه ۲۶

داشتند که عبارت بودند از: نوح، ابراهیم، موسى، عیسى و محمد(ص) وبقیه آنها در منطقه خاصى و یا براى قوم معینى مبعوث شده بودند.(برمى گردیم به داستان یوسف)
اِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبیهِ یآ أَبَتِ اِنّى رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لى ساجِدینَ (۴ ) قالَ یا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلى اِخْوَتِکَ فَیَکیدُوا لَکَ کَیْدًا اِنَّ الشَّیْطانَ لِلاْنِْسانِ عَدُوٌّ مُبینٌ (۵ ) وَ کَذلِکَ یَجْتَبیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ عَلى آلِ یَعْقُوبَ کَمآ أَتَمَّها عَلى أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ اِبْراهیمَ وَ اِسْحاقَ اِنَّ رَبَّکَ عَلیمٌ حَکیمٌ (۶ )
هنگامى که یوسف به پدرش گفت: اى پدر من، من در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در حال سجده کردن بر من هستند(۴) گفت: اى پسرک من! خواب خود را بر برادرانت بازگو مکن که به تو حیله اى مى کنند، همانا شیطان بر انسان دشمنى آشکار است(۵) و این چنین پروردگارت تو را برمى گزیند و از تعبیر خوابها به تو مى آموزد و نعمت خود را بر تو و بر خاندان یعقوب به پایان مى برد،همانگونه که آن را پیشتر بر پدرانت ابراهیم و اسحاق به پایان برده است. همانا پروردگار تو داناى فرزانه است(۶)


صفحه ۲۷

لغت واعراب
   ۱ ـ «یوسف» نام یکى از فرزندان یعقوب. این کلمه عبرى است و نباید براى آن اشتقاق عربى درست کرد همانگونه که بعضى ها آن را مشتق از اسف دانسته اند اساسا وزن یُفْعُل در عربى وجود ندارد. بنابراین، این کلمه بخاطر علمیت و عجمیت غیر منصرف است.
۲ ـ «ابت» در اصل «ابى» با یاء متکلم بوده، یاء آن تبدیل به تاء شد و کسره یاء به آن انتقال یافت. شاید علت این تبدیل، ایجاد مشابهت میان کلمه ابى با کلماتى مانند اخت، بنت، عمه و خاله است که همگى در خویشاوندان به کار مى رود و در آخر آنها تاء وجود دارد. به گفته زمخشرى این تاء براى تانیث لفظ اب است هر چند که اب مذکر است و این کار در کلام عربى نظایرى دارد مانند شاه و حمامه.
۳ ـ «رایت» از رؤیا به معناى خواب دیدن است و اینکه این فعل دو بار آمده براى تأکید است و یا دومى جواب سؤال مقدر است به این بیان که یوسف مى گوید: من یازده ستاره و خورشید و ماه را درخواب دیدم، گویا از او سؤال مى شود که آنها را چگونه دیدى و او مى گوید: دیدم که در حال سجده بر من بودند.
۴ ـ «ساجدین» جمع براى اولى العقل است; چون کار ستارگان و خورشید و ماه از کارهایى بود که از عقلا سر مى زند.
۵ ـ «فیکیدوا لک» بر تو حیله مى کنند، بر تو بداندیشى مى کنند. واژه کید به خودى خود متعدى مى شود و اینکه در اینجا با لام متعدى شده


صفحه ۲۸

براى تأکید در تخویف است.
۶ ـ «یجتبیک» تو را برمى گزیند.از اجتباء به معناى گزینش است.
۷ ـ «تأویل» برگردانیدن مطلب به معناى واقعى آن و در اینجا به مفهوم تعبیر کردن آمده است.
۸ ـ «احادیث» در اینجا به معناى تصورات انسان است که بیشتر در خواب نمود دارد و «تأویل احادیث» یعنى تعبیر رؤیاها و خوابها. ضمناً این واژه جمع حدیث نیست چون فعیل به افاعیل جمع بسته نمى شود، حال باید بگوییم یا جمع احدوثه و یا اسم جمع براى حدیث است.
۹ ـ «آل» خاندان، اهل بیت. این واژه دلالت بر مجد و عظمت و شرافت خاندان دارد.
۱۰ ـ «من قبل» با حذف مضاف الیه، به تقدیر من قبلک یا من قبل هذا.
۱۱ ـ «ابراهیم و اسحاق» یا عطف بیان و یا بدل از «ابویک» و یا منصوب به تقدیر «اعنى» هستند.

تفسیر آیات

آغاز قصه یوسف و خواب دیدن او

   * آیات (۴ ـ ۵) اذ قال یوسف لابیه یا ابت انى رأیت … : با این آیات قصه یوسف آغاز مى شود، شروع قصه از آنجاست که یوسف به پدرش یعقوب گفت: اى پدر در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه


صفحه ۲۹

در برابر من سجده مى کنند. البته منظور از سجده در اینجا همان تعظیم کردن است. یعقوب که از تعبیر خواب آگاهى داشت، این خواب را به عنوان یک رؤیاى صادقه دلیلى بر آینده درخشان یوسف یافت و از آنجا که مى دانست برادران یوسف نیز از تعبیر خواب آگاهى دارند، به یوسف سفارش کرد که خواب خود را به برادرانش تعریف نکند; چون آنها از آینده درخشان یوسف باخبر مى شوند و از روى حسد و بداندیشى، درباره یوسف توطئه چینى مى کنند و زندگى او را به خطر مى اندازند. البته برادران یوسف افراد با ایمان و موحدى بودند اگر چه دچار وسوسه شیطانى شدند و لغزیدند و اینکه برخى آنها را همان اسباط مى دانند، درست به نظر نمى رسد چون اسباط معروف، پس از موسى بودند.
یعقوب که این سفارش را کرد، اضافه نمود که شیطان براى انسان دشمنى آشکار است، یعنى در مواردى که زمینه حسد فراهم باشد، شیطان انسان را وسوسه مى کند و او را به انجام کارهاى ناشایست وادار مى سازد چون شیطان دشمن دیرینه انسان است و از هر طریقى که بتواند انسان را به ارتکاب گناه وامى دارد و سعى مى کند که میان فرزندان آدم فتنه و آشوب برپا نماید.
خواب یوسف سرآغاز قصه او و تعبیر و عینیت یافتن همین خواب، پایان قصه اوست و در اواخر همین سوره خواهیم دید که پدر و مادر و یازده برادر او در برابر عظمت او به سجده افتادند و خوابى را که یوسف چهل سال پیش از آن دیده بود تعبیر شد.


صفحه ۳۰

تعبیر خواب یوسف توسط پدرش

   * آیه (۶) و کذلک یجتبیک ربّک و یعلّمک من تأویل الاحادیث … : پس از سفارشى که یعقوب درباره پنهان کردن خواب به یوسف کرد، چند مطلب را از این خواب استخراج نمود: یکى اینکه خداوند او را برمى گزیند و او به مقامى مى رسد که بنده برگزیده خداوند مى شود و شاید هم این گزینش اشاره به مقامى باشد که یوسف در مصر پیدا کرد و عزیز مصر شد. دوم اینکه خداوند به او تعبیر خواب یاد مى دهد. منظور از «تأویل الاحادیث» همان تعبیر خوابهاست، چون «تأویل» در چندمورد که در این سوره آمده به معناى تعبیر است و احادیث هم به چیزهاى تازه گفته مى شود و در اینجا منظور همان خوابهاست که همواره براى انسان تازگى دارد و به طورى که خواهیم دید یوسف چندین خواب را تعبیر کرد و درست درآمد و او به تعبیر خواب مشهور شد.
سومین مطلبى که یعقوب از خواب یوسف استخراج کرد این بود که گفت خداوند نعمت خود را بر تو و خاندان یعقوب تمام خواهد کرد، یعنى بالاترین نعمت را به تو و این خاندان خواهد داد همانگونه که همین نعمت را پیش از این به پدران تو ابراهیم و اسحاق داده است. منظور از این نعمت بزرگ همان نعمت نبوت است که خداوند آن را پیشتر به ابراهیم و اسحاق داده بود و اینک یوسف نیز شایستگى آن را یافته بود و خدا به یوسف و خاندان یعقوب نبوت را عطا نمود.
البته نبوت در نسل یوسف قرار نگرفت ولى در خاندان یعقوب ادامه


صفحه ۳۱

یافت.

چند روایت
   ۱ – عن ابى جعفر(ع) قال: تأویل هذه الرؤیا انه سیملک مصر و یدخل علیه ابواه و اخوته، اما الشمس فامّ یوسف راحیل و امّا القمر یعقوب و امّا الاحد عشر کوکبا فاخوته فلمّا دخلوا علیه سجدوا شکرا لله وحده حین نظروا الیه و کان السجود لله تعالى.(۱)
امام باقر(ع) فرمود: تأویل این خواب چنین است که به زودى یوسف در مصر به سلطنت مى رسد و مادر و برادرانش بر او وارد مى شوند .اما آفتاب همان مادر یوسف، راحیل است و اما ماه یعقوب است و یازده ستاره برادرانش هستند .پس چون بر او وارد شدند و او را دیدند از باب سپاسگزارى بر خداى یگانه سجده کردند و سجده براى خدا بود.
۲ ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: الرؤیا على ثلاثه وجوه: بشاره من الله للمؤمن و تحذیر من الشیطان و اضغاث احلام.(۲)
امام صادق(ع) فرمود: رؤیا بر سه قسم است: مژده اى از سوى خداوند بر مؤمن و تهدیدى از شیطان و خوابهاى پریشان.
لَقَدْ کانَ فى یُوسُفَ وَ اِخْوَتِه آیاتٌ لِلسّآئِلینَ (۷ ) اِذْ قالُوا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر قمى ج۱ ص ۱۶۷.
۲ – مجمع البیان ج۵ ص ۳۵۹.


صفحه ۳۲

لَیُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ اِلى أَبینا مِنّا وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنَّ أَبانا لَفى ضَلال مُبین (۸ ) اُقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبیکُمْ وَ تَکُونُوا مِنْ بَعْدِه قَوْمًا صالِحینَ (۹ ) قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فى غَیابَهِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَهِ اِنْ کُنْتُمْ فاعِلینَ (۱۰ )
همانا در یوسف و برادرانش نشانه هایى براى پرسش کنندگان است (۷) هنگامى که گفتند: همانا یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوب ترند در حالى که ما گروهى نیرومند هستیم، همانا پدر ما در گمراهى آشکار است(۸) یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینى بیفکنید تا توجه پدرتان تنها به شما باشد و پس از آن گروهى شایسته و صالح باشید(۹) گوینده اى از آنها گفت: یوسف را نکشید بلکه او را در تاریکى چاه بیفکنید تا بعضى از قافله ها او را برگیرند، اگر اهل کار هستید(۱۰)

لغت واعراب
   ۱ ـ «للسائلین» براى پرسندگان، براى پژوهندگان و هر کسى که اهل تحقیق باشد.
۲ ـ «لام» در «لیوسف» براى ابتدا است و افاده تأکید مى کند.
۳ ـ «احبّ» اگر با «الى» متعدى شود به محبت کردن شخصى که بعد از «الى» آمده دلالت دارد و اگر با لام متعدى شود به محبت کردن


صفحه ۳۳

شخصى که قبل از لام آمده دلالت مى کند مثلا وقتى مى گوییم: زید احبّ الىّ من عمرو معنایش این است که من زید را بیشتر از عمرو دوست دارم ولى اگر بگوییم زید احبّ لى من عمرو معنایش این است که زید مرا از عمرو بیشتر دوست دارد.
۴ ـ «واو» در «و نحن» براى حال است.
۵ ـ «عصبه» گروه نیرومند، گروهى که افراد آن کمک یکدیگرند. به ده نفر یا بیشتر تا چهل نفر گفته مى شود. اصل آن از تعصب است که گویا این افراد نسبت به یکدیگر تعصب دارند و یااز عصابه است که به معناى کلاه است که دور سر را مى گیرد گویا این افراد دور هدف واحدى را گرفته اند.
۶ ـ «یخل» خالى بماند، مختص شود. این فعل به این حهت که در جواب امر واقع شده مجزوم است و «تکونوا» هم عطف بر آن است.
۷ ـ «غیابت» تاریکى، نهانگاه. از غیب مشتق شده که دلالت بر پنهانى دارد. این کلمه بر وزن فعاله و مصدر است و در رسم الخط مصحف تاء آن به صورت کشیده نوشته مى شود.
۸ ـ «الجبّ» چاه. منظور از «غیابت الجبّ» بن چاه و یا قسمتهاى تاریک چاه است که در ته آن کنده مى شود.
۹ ـ «یلتقطه» او را برگیرد. التقاط به معناى برداشتن چیزى از راه است و لقطه و لقیط هم از آن مشتق شده است.
۱۰ ـ «السیّاره» کاروان، قافله، گروهى که در حال سیر هستند.


صفحه ۳۴

تفسیر آیات

نشانه هایى از قدرت خدا در قصه یوسف

   * آیه (۷) لقد کان فى یوسف و اخوته آیات … : اکنون که داستان یوسف و برادرانش را به تفصیل شرح مى دهد، اشعار مى دارد که در داستان یوسف و برادران او نشانه ها و عبرتهایى براى پرسندگان و اهل تحقیق است.
منظور از «سائلان» پرسندگان خاصى نیست بلکه منظور از آن هر کسى است که از قصه یوسف و برادران بپرسد و خواهان اطلاعات درستى درباره آنها باشد. اگر کسى چنین پرسشى داشته باشد و دنبال پژوهش و تحقیق در این زمینه باشد و در این داستان درست بیندیشد، عبرتها و نشانه هایى از قدرت پروردگار را در این داستان مى یابد و قدرت خدا را مى بینند که چگونه موجودى را که به ظاهر ضعیف بود و در قعر چاه قرار داشت، به مقام بالایى رسانید و او را عزیز مصر کرد و چگونه او را از کید همسر عزیز مصر نجات داد و چگونه او را به پیامبرى برگزید و چگونه همان برادران را که خود را نیرومند مى دانستند در برابر قدرت یوسف ذلیل کرد و عبرتهایى از این قبیل.
یعقوب دوازده فرزند داشت که هر چند نفر آنها از یک مادر بودند. به گفته زمخشرى نامهاى آنان بدین قرار بود: یهودا، روبیل، شمعون، لاوى، ربالون، یشجر، دان، نفتالى، جاد، آشر، یوسف و بنیامین که این


صفحه ۳۵

دو نفر اخیر از یک مادر بودند.

حسد کردن برادران یوسف وتوطئه آنها

   * آیات (۸ ـ ۱۰) اذ قالوا لیوسف احبّ الى ابینا منّا … : برادران یوسف احساس مى کردند که یوسف و بنیامین و بخصوص یوسف مورد علاقه و محبت بیشتر یعقوب است و پدر، آن دو را از دیگران بیشتر دوست مى دارد. آنها این مطلب را میان خود مطرح کردند و به یکدیگر گفتند: یوسف و برادرش بنیامین نزد پدر محبوب تر از ما هستند در حالى که ما افراد نیرومند و پرتوانى هستیم و بیشتر از آنها به پدر خدمت مى کنیم و سود مى رسانیم. آنها پدر را پیش خود مورد سرزنش قرار دادند و گفتند او در یک گمراهى آشکار است.
البته منظور آنها از گمراهى پدر، گمراهى در امر دین نبود; چون آنها به نبوت پدرشان ایمان داشتند بلکه منظور آنها این بود که پدر در تشخیص مصالح دنیوى اشتباه مى کند. او نباید میان فرزندان تبعیض قائل شود و خدمات آنان را نادیده بگیرد.
آنان در این قضاوت اشتباه مى کردند چون محبت بیشتر یعقوب به یوسف و بنیامین، از این جهت بود که آنان خردسال بودند و طبیعى است که هر پدرى به فرزند خردسال خود ابراز محبت بیشترى مى کند، چون او در موقعیتى است که بیشتر به محبت و نوازش احتیاج دارد. از این گذشته محبت قلبى در دست انسان نیست و تبعیض ناروا این است که انسان میان فرزندانش از نظر امکانات تفاوت قائل بشود وگرنه اظهار محبت بیشتر به فرزند خردسال تبعیض حساب نمى شود.


صفحه ۳۶

   به هر حال، پیدایش این احساس در برادران یوسف که پدر، او را بیشتر از دیگران دوست دارد، آتش کینه و حسد را در درون آنان شعلهور کرد و به او رشک بردند و تصمیم گرفتند که او را از سر راه بردارند و به دنبال نقشه مناسبى بودند که نظر خود را عملى سازند. آنها با خود مى گفتند: یوسف را بکشید و یا او را به سرزمینى دور دست بیفکنید تا توجه پدر از او قطع شود و تنها به سوى شما میل کند.
برادران یوسف مى دانستند که چنین کارى گناه بزرگى است ولذا براى توجیه خود گفتند: این نقشه را عملى کنید و پس از آنکه از شرّ یوسف راحت شدید به سوى خدا توبه کنید و پس از آن افراد صالح و شایسته اى باشید! این همان ترفند همیشگى شیطان است که به هنگام وسوسه افراد مؤمن آن را به کار مى گیرد و به آنان تلقین مى کند که این گناه را بکنید سپس با توبه کردن، آثار آن را از میان ببرید و مردمان خوبى باشید.
یکى از برادران یوسف که یهودا نام داشت، پیشنهاد قتل یا تبعید یوسف را رد کرد و گفت: یوسف را نکشید بلکه اگر حتما باید کارى بکنید، بهتر است که او را در قعر چاه و در تاریکى آن قرار بدهید تا بعضى از کاروانیانى که از کنار چاه عبور مى کنند او را پیدا کنند و با خود ببرند.
چنین مى نماید که یهودا خوش قلب تر از برادران دیگر بود و اساسا به توطئه بر ضد یوسف عقیده نداشت، ولى چون مجبور بود برادران را همراهى کند، گفت: اگر مى خواهید کارى درباره یوسف انجام گیرد،


صفحه ۳۷

چنین کنید.
پیشنهاد یهودا در عین حال که یوسف را از پدر جدا مى کرد، آسیب بدنى براى یوسف نداشت چون قرار شد که او را به آرامى در تاریکى چاه یعنى در محلى قرار بدهند که در نزدیکى قعر چاه براى گذاشتن برخى از ابزار و آلات و یا استراحت مقنّى آماده مى کنند و نزد او نانى هم بگذارند تا کاروانیانى که از آن چاه آب مى کشند، او را نجات دهند و با خود ببرند. معلوم مى شود که این چاه یک چاه معینى بود و بر سر راه عبور کاروانیان بود. گفته شده که این چاه سه فرسخ با خانه یعقوب فاصله داشت.
قالُوا یآ أَبانا ما لَکَ لا تَأْمَنّا عَلى یُوسُفَ وَ اِنّا لَهُ لَناصِحُونَ (۱۱ ) أَرْسِلْهُ مَعَنا غَدًا یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (۱۲ ) قالَ اِنّى لَیَحْزُنُنى أَنْ تَذْهَبُوا بِه وَ أَخافُ أَنْ یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳ ) قالُوا لَئِنْ أَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَهٌ اِنّآ اِذًا لَخاسِرُونَ (۱۴ )
گفتند: اى پدر تو را چه شده که درباره یوسف بر ما اطمینان نمى کنى در حالى که ما همواره خیرخواه او هستیم(۱۱) فردا او را با ما بفرست تا (در صحرا) غذا بخورد و بازى کند همانا ما نگهبان او هستیم(۱۲) گفت: اینکه او را ببرید مرا اندوهگین مى کند و مى ترسم در حالى که شما از او بى خبرید، او را گرگ بخورد (۱۳) گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالى که ما گروهى


صفحه ۳۸

نیرومند هستیم، در این صورت ما از زیانکاران خواهیم بود(۱۴)

لغت واعراب
   ۱ ـ «لاتأمنّا» اطمینان نمى کنى بر ما. این جمله براى نفى است نه نهى و اصل آن «تأمننا» است و دو نون در هم ادغام شده و در بعضى از قرائتها با تفکیک و یا اشمام خوانده شده است.
۲ ـ «ناصحون» خیرخواهان، پندگویان.
۳ ـ «یرتع» غذا و میوه بخورد. اصل آن از رتع به معناى فراوانى میوه و گیاه است و نوعا در چریدن حیوانات استعمال مى شود و در مورد انسان هم اگر از میوه هاى صحرا تغذیه کند استعمال مى شود.

 ۴ ـ «یرتع و یلعب» چهارده نوع قرائت دارد که مشهورترین آنها همان است که در مصاحف موجود نوشته شده است.
۵ ـ «ان تذهبوا» در حکم مصدر و فاعل «لیحزننى» مى باشد و تقدیر آن چنین است: لیخزننى ذهابکم به.
۶ ـ «الذئب» با همزه و با تخفیف آن، گرگ. و اصل آن از ذئوبه است که به معناى وزیدن تند باد است و چون گرگ مانند باد بر سر شکار خود مى رسد به او «ذئب» گفتند.

تفسیر آیات



صفحه ۳۹

درخواست برادران یوسف از پدر ونگرانى او

   * آیات (۱۱ ـ ۱۲) قالوا یا ابانا مالک لا تأمنّا … : برادران یوسف به اتفاق آراء تصمیم گرفتند یوسف را به چاه بیندازند. از این رو نزد پدر آمدند و از او خواستند که اجازه دهد آنان یوسف را همراه خود به صحرا ببرند. یعقوب در آغاز چنین اجازه اى نداد آنان ناراحت شدند و گفتند: اى پدر چرا به ما اطمینان نمى کنى در حالى که ما خیرخواه او هستیم؟ او را همراه ما به صحرا بفرست تا هم از میوه هاى صحرا بخورد و هم بازى کند که ما نگهبان او هستیم.
معلوم مى شود که یعقوب به خاطر شدت علاقه اى که به یوسف داشت هیچ وقت او را از خود جدا نمى کرد و از اینکه او با برادرانش به صحرا برود نگران بود و بیم آن داشت که آسیبى به او برسد. این بود که در پاسخ برادران یوسف گفت: اینکه او را با خود ببرید مرا اندوهگین مى کند و مى ترسم که شما از او غافل باشید و گرگ او را بخورد. این سخن یعقوب شاید از آن جهت بود که در سرزمین کنعان گرگ زیاد بود و خطر حمله گرگ همیشه وجود داشت و شاید هم دغدغه خاطر یعقوب از بداندیشى برادران یوسف بود و مسأله گرگ را بهانه اى براى ممانعت از رفتن یوسف قرارمى داد.
برادران یوسف گفتند: ما گروه نیرومندى هستیم اگر با این حال گرگ او را بخورد، ما از زیانکاران خواهیم بود، یعنى با قدرت و توانى که داریم هرگز امکان آن وجود ندارد که گرگ او را بخورد.
گفته شده است که این سخن یعقوب در واقع تلقین حجت بر آنان


صفحه ۴۰

شد و آنان آموختند که پس از به چاه انداختن یوسف، چه عذرى پیش یعقوب آورند و خواهیم دید که آنها پس از مراجعت از صحرا به یعقوب گفتند که یوسف را گرگ خورد. این است که در روایتها آمده است که هرگز نباید به شخص دروغگو تلقین دروغ کرد اگرچه در قالب پند و اندرز باشد.
فَلَمّا ذَهَبُوا بِه وَ أَجْمَعُوا أَنْ یَجْعَلُوهُ فى غَیابَهِ الْجُبِّ وَ أَوْحَیْنآ اِلَیْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (۱۵ ) وَ جآءُوا أَباهُمْ عِشآءً یَبْکُونَ (۱۶ ) قالُوا یآ أَبانآ اِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ مآ أَنْتَ بِمُؤْمِن لَنا وَ لَوْ کُنّا صادِقینَ (۱۷ ) وَ جآءُوا عَلى قَمیصِه بِدَم کَذِب قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ (۱۸ )
و چون او را بردند و هم سخن شدند که او را در تاریکى چاه قرار بدهند (چنین کردند) و ما به او وحى کردیم که تو آنان را از این کارشان آگاه خواهى ساخت در حالى که آگاه نباشند(۱۵) و شبانگاه نزد پدرشان آمدند در حالى که گریه مى کردند(۱۶) گفتند: اى پدر ما رفتیم تا مسابقه بدهیم و یوسف را نزد اثاث خود رها کردیم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى کرد اگرچه راستگو باشیم(۱۷) و بر پیراهن او خونى دروغین آوردند. گفت: بلکه نفس شما کارى را براى شما زینت


صفحه ۴۱

داد، پس صبرى نیکو (باید) و خداوند است که درباره آنچه شما بیان مى کنید مددکار است(۱۸)

لغت واعراب

   ۱ ـ «فلمّا ذهبوا» جمله شرطیه است و خبر آن به جهت معلوم بودن حذف شده به تقدیر: «فعلوا ذلک» یا «جعلوه فیها» و یا جمله اى شبیه آنها. و یا بگوییم خبر آن «و اوحینا» است و واو در آن زایده مى باشد و این در قرآن و کلام عرب نظایر بسیارى دارد مانند: «فلمّا اسلما و تلّه» و «حتّى اذا جاؤها و فتحت»
۲ ـ «اجمعوا» هم سخن شدند، هم داستان شدند، به طور جمعى اراده کردند.
۳ ـ «لتنبّئنّهم» به آنان خبرخواهى داد. مفرد مخاطب از مضارع باب تفعیل از ماده «نبأ» است که به اوّل آن لام تأکید و به آخر آن ضمیر وارد شده است.
۴ ـ «وهم لایشعرون» حال از «لتنبّئنّهم» مى باشد.
۵ ـ «نستبق» مسابقه مى دادیم. با اینکه از باب افتعال است معناى بین الاثنینى مى دهد و به معناى نتسابق مى باشد.
۶ ـ «على قمیصه» حال از «دم» است و محل آن نصب است و تقدیم حال مجرور برخود آن جایز است; اگرچه بعضى ها آن را جایز نمى دانند و «على قمیصه» را ظرف براى «دم» مى دانند.


صفحه ۴۲

   ۷ ـ «کَذِب» مصدر است و اینکه صفت واقع شده از باب مبالغه است مانند: زید عدل و یا به تقدیر «ذى» و یا به معناى «مکذوب» است.
۸ ـ «سوّلت» زینت داده، آسان کرده.
۹ ـ «امرا» مفعول «سوّلت».
۱۰ ـ «فصبر جمیل» صفت و موصوف یا خبر مبتداى محذوف است به تقدیر: امرى صبر جمیل و یا مبتدا براى خبر محذوف است به تقدیر: «صبر جمیل خیر».

تفسیر آیات

انداختن یوسف به چاه

   * آیه (۱۵) فلما ذهبوا به و اجمعوا ان یجعلوه فى غیابت الجبّ … : برادران یوسف از پدر اجازه گرفتند که یوسف را همراه خود ببرند وقتى او را به صحرا بردند، با یکدیگر هم داستان شدند که او را در قعر چاه قرار بدهند و این همان پیشنهادى بود که یهودا داده بود و برادران به اتفاق آراء آن را تصویب کرده بودند.

تفسیر سوره یوسف از قعر چاه تا قصر شاه / به صورت کامل
در برخى از روایات آمده که پیش از انداختن یوسف به چاه، آنها یوسف را کتک زدند و هرگاه که یکى از آنها او را مى زد به دیگرى پناه مى برد ولى او نیز مى زد. یوسف به خود آمد که باید به خدا پناه ببرد و چنین کرد.
یوسف را در قعر چاهى که بر سر راه عبور کاروانیان بود قرار دادند


صفحه ۴۳

و البته هدف آنها غرق شدن یوسف در آنجا نبود و لذا تعبیر «یجعلوه = او را قرار بدهند» آورده است و منظور از «غیابت الجبّ = نهانگاه چاه» محل خاصى است که در قعر چاه و نرسیده به آب در کنارى کنده مى شود و چاه کنها به هنگام اصلاح چاه از آن محل استفاده مى کنند.
همچنین از روایات استفاده مى شود که یوسف سه شبانه روز در آن محل ماند و یکى از برادران که رأفتى در دل داشت براى او غذا مى آورد و به وسیله طناب و دلو به او مى رسانید.
آیه شریفه به ذکر جزئیات نمى پردازد و فقط از اینکه برادران تصمیم جمعى گرفتند که یوسف را در نهانگاه چاه قرار دهند سخن مى گوید; آنگاه از یک موضوع مهمى خبر مى دهد که وقتى آنان با یوسف چنین کردند، خداوند به یوسف وحى کرد که او در آینده، این کار آنان را به آنان خبر خواهد داد در حالى که آنان از وضعیت او آگاه نیستند و او را نمى شناسند و این آغاز نبوت یوسف بود و او در این زمان تنها نه سال داشت و مانند یحیى و عیسى، در کودکى به پیامبرى رسید و این پیام امیدى براى یوسف بود و او دانست که از آن چاه بیرون خواهد آمد و زمانى خواهد رسید که برادران را از کار زشتشان خبر خواهد داد و این هنگامى خواهد بود که آنها او را نمى شناسند. این وعده الهى تحقق یافت و به طورى که در آیات بعد خواهد آمد یوسف عزیز مصر شد و برادران او براى گرفتن غله پیش او آمدند و او از موضع قدرت بلایى را که آنان بر سر یوسف آورده بودند به یادشان آورد و آنان شرمنده شدند.


صفحه ۴۴

آوردن پیراهن خون آلود یوسف با گریه دروغین

   * آیات (۱۶ ـ ۱۷) و جاؤا اباهم عشاء یبکون … : وقتى یوسف را در نهانگاه چاه قرار دادند، شبانگاه نزد پدر آمدند و در حالى که گریه مى کردند، به یعقوب گفتند: اى پدر ما در صحرا به مسابقه رفته بودیم و یوسف را نزد بار و بنه خود گذاشته بودیم پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را باور نخواهى کرد اگرچه راستگو باشیم.
آنان براى فریب دادن یعقوب که دروغ آنها را باور کند، پیراهن یوسف را که آغشته به خونى دروغین کرده بودند، به یعقوب نشان دادند و گفتند: این پیراهن خون آلود یوسف است. آنان از خون یک بز پیراهن یوسف را آغشته کرده بودند ولى یادشان رفته بود که که پیراهن را پاره پاره کنند وهمین سالم بودن پیراهن دروغگویى آنان را آشکار مى کرد چون اگر یوسف را گرگ خورده بود، طبعاً پیراهن او پاره پاره مى شد آنها بااین پیراهن و با گریه اى که مى کردند سعى داشتند که خود را بى گناه قلمداد کنند. معلوم مى شود که گریه همیشه دلیل بر صفاى باطن و راستى و درستى نیست و گاهى ممکن است از روى حیله گرى و دروغین باشد وکسى اشک تمساح بریزد.
یعقوب سخن آنان را باور نکرد و علاوه بر شواهد و قرائن موجود، دل او گواهى مى داد که یوسف زنده است و لذا در پاسخ آنان گفت: بلکه نفس شما کارى را در نظرتان جلوه داده و آسان کرده است. یعنى این یک توطئه است و شما با پیروى از هواهاى نفسانى، دست به کارى


صفحه ۴۵

زده اید که به گمانتان کار نیکویى است و چون گفته هاى شما دور از حقیقت است، من چاره اى جز صبر نیکو ندارم و در عین حال در برابر جریانى که شما تعریف مى کنید، از خدا کمک مى خواهم.
بدینگونه یعقوب در مقابل مصیبت دورى فرزند، بهترین راه را برگزید: صبر نیکو و بدون جزع و توکل بر خداوند و کمک خواستن از او.

چند روایت

   ۱ – امام صادق (ع) فرمود :یعقوب از آنجهت به فراق یوسف مبتلا شد که او روزى گوسفندى ذبح کرد و یکى از دوستان او به آن احتیاج داشت و چیزى که با آن افطار کند پیدا نکرد، یعقوب از او غافل شد و به او غذا نداد، پس به فراق یوسف گرفتار شد و پس از آن هر صبح و شام ندا مى کرد هر کس روزه باشد در خانه یعقوب غذا بخورد.(۱)
۲ – امام صادق (ع) فرمود: چون برادران یوسف او را در چاه انداختند، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: اى کودک در اینجا چه مى کنى؟ یوسف گفت: برادرانم مرا در چاه انداختند. جبرئیل گفت: آیا دوست دارى که از آن بیرون بیایى؟ گفت: این با خداست اگر بخواهد مرا نجات مى دهد. گفت: خداوند به تو مى فرماید: مرا با این دعا بخوان تا تو را نجات دهم .گفت: آن دعا چیست؟ گفت: بگو: اللهم انّى اسألک بأنّ لک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر عیاشى ج ۲ ص ۱۶۷.


صفحه ۴۶

الحمد لا اله الاّ انت المنّان، بدیع السموات و الارض ذوالجلال و الاکرام ان تصلّى على محمّمد و آل محمّد و ان تجعل لى مّماانا فیه فرجا و مخرجا(۱)
۳ ـ عن السجاد (ع) انه سئل ابن کم کان یوسف یوم القوه الجّب؟ قال: کان ابن سبع سنین. (۲)
از امام سجاد(ع) پرسیدند که وقتى یوسف را در چاه انداختند چند سال داشت؟ فرمود: هفت سال.
۴ ـ قال رسول الله(ص): الصبر الجمیل الذى لا شکوى فیه الى الخلق.(۳)
پیامبر خدا فرمود: صبر نیکو همان صبرى است که در آن شکایت به مردم نباشد.
۵ ـ قال رسول الله(ص): لا یعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان.(۴)
پیامبر خدا(ص) فرمود: کسى که صبر مى کند، پیروزى را از دست نمى دهد اگر چه زمان طولانى باشد.
۶ ـ عن على(ع) قال: انک ان صبرت جرت علیک المقادیر و انت مأجور و انّک ان جزعت جرت علیک المقادیر و انت مأزور.(۵)
امیرالمؤمنین(ع) فرمود: تو اگر صبر کنى مقدرات بر تو مى گذرد در حالى که مأجور هستى و اگر جزع کنى باز مقدرات بر تو مى گذرد در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج ۲ ص ۵۵۶.
۲ – تفسیر عیاشى ج ۲ ص ۱۷۰.
۳ – کنز الدقائق ج ۴ ص ۵۹۸.
۴ – بحار الانوار ج۷۱ ص ۹۵.
۵ – همان ج ۷۱ ص ۷۲.


صفحه ۴۷

حالى که گناهکار هستى.
۷ ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: کان فى قمیص یوسف ثلاث آیات فى قوله: جاءوا على قمیصه بدم کذب و قوله: ان کان قمیصه قدّ من قبل و قوله: اذهبوا بقمیصى هذا.(۱)
امام صادق فرمود: در پیراهن یوسف سه نشانه بود: یکى سخن خداوند: پیراهن او را با خونى دروغین آوردند. و دیگرى سخن او: اگر پیراهن او از طرف جلو پاره شده باشد… و دیگرى سخن او: این پیراهن مرا ببرید.
وَ جآءَتْ سَیّارَهٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ فَأَدْلى دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَهً وَ اللّهُ عَلیمٌ بِما یَعْمَلُونَ (۱۹ ) وَ شَرَوْهُ بِثَمَن بَخْس دَراهِمَ مَعْدُودَه وَ کانُوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ(۲۰ )
و کاروانى آمد پس آب آور خود را فرستادند، او دلوش را انداخت، گفت: مژده که این پسر بچه ایست و او را به صورت یک کالا پنهان کردند و خداوند به آنچه مى کردند آگاه بود(۱۹) و او را به بهایى اندک، چند درهم معدود، فروختند و آنها درباره او بى میل بودند(۲۰)

لغت واعراب


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – خصال صدوق ص ۱۱۸.


صفحه ۴۸

   ۱ ـ «واردهم» آب آورشان، آب رسانشان. کسى که مأمور تهیه آب براى کاروانیان است.
۲ ـ «ادلى دلوه» دلو خود را در چاه انداخت.
۳ ـ «یا بشرى» مژده باد. گاهى عربها به جاى شخص، یک معنا را مورد خطاب قرار مى دهند و منظورشان این است که اکنون وقت حضور آن معناست مانند: یا بشرى، یا حسرتى، یا عجبا. یعنى اکنون وقت مژده یا حسرت یا تعجب است.
۴ ـ «غلام» پسر بچه اى که به سنّ بلوغ نرسیده ولى نزدیک به سنّ بلوغ است.
۵ ـ «بضاعه» کالا، متاع. این کلمه به خاطر حال بودن منصوب است.
۶ ـ «شروه» فروختند. این در صورتى است که ضمیر فعل به برادران یوسف برگردد ولى اگر این ضمیر به کاروانیان برگردد به معناى خریدن مى شود. وفعل «شرى» هم به معناى فروختن و هم به معناى خریدن استعمال مى شود.
۷ ـ «بخس» اندک، ناقص.
۸ ـ «دراهم معدوده» بدل از «ثمن» است و معدوده یعنى اندک شمار.
۹ ـ «الزاهدین» کسانى که بى رغبت و بى علاقه هستند. زهد در اصطلاح علماى اخلاق به بى علاقگى به دنیا و مادیات گفته مى شود ولى در اینجا منظور معناى لغوى است.


صفحه ۴۹

تفسیر آیات

درآمدن یوسف از چاه توسط کاروانیان

   * آیات (۱۹ ـ ۲۰) و جائت سیّاره فارسلوا واردهم … : سه روز بود که یوسف در قعر چاه بود، در این حال کاروانى از کنار آن چاه مى گذشت، کاروانیان کسى را که مسئول آبرسانى آنان بود به سوى آن چاه فرستادند، او دلو خود را در چاه انداخت، یوسف از طناب دلو گرفت و دلو به بالا کشیده شد، وقتى نگاه آبرسان به جمال زیباى یوسف افتاد بى اختیار فریاد زد: مژده باد مژده باد که این یک پسر بچه زیباست.
کاروانیان وقتى یوسف را دیدند، او را به عنوان یک برده زیبا پنهان کردند تا در محل مناسبى او را بفروشند و با او مانند یک کالا رفتار مى کردند. وقتى کاروان به مصر رسید، یوسف را در بازار برده فروشان به بهاى اندکى به مأموران عزیز مصر فروختند و چند درهم معدود گرفتند. گفته شده که آنها یوسف را به ده یا بیست درهم فروختند.
در این آیه چنین تعبیر مى کند که آنان در فروختن یوسف از زاهدان بودند، یعنى به قیمت بالا بى رغبت بودند و چندان چانه نزدند و به بهاى اندک راضى شدند; شاید علت آن این بود که مى خواستند زودتر از او رها شوند چون فکر مى کردند که پدر یا صاحب او در تعقیب آنها باشد.
گفته شده است که به هنگام بیرون آمدن یوسف از چاه برادرانش در آنجا بودند و آنها او را به بهاى اندکى به کاروانیان فروختند و یوسف را تهدید کردند که جریان را به کاروانیان نگوید. ولى از سیاق آیه چنین


صفحه ۵۰

فهمیده مى شود که فروشندگان یوسف همان کاروانیان بودند; چون آیه از پنهان کردن او به عنوان یک کالا سخن مى گوید و این مناسب با کاروانیان است و ادامه آیه هم بگونه اى است که معلوم مى شود همان کسانى که یوسف را پنهان کردند، او را فروختند. همچنین بلافاصله پس از این صحبت، گفتگوى عزیز مصر با همسرش را مطرح مى کند. اینها همه قرائنى هستند که نشان مى دهند فروشندگان یوسف به بهاى اندک همان کاروانیان بودند.
وَ قالَ الَّذِى اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِه أَکْرِمى مَثْواهُ عَسى أَنْ یَنْفَعَنآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَ کَذلِکَ مَکَّنّا لِیُوسُفَ فِى الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ وَ اللّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِه وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ (۲۱ ) وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْمًا وَ عِلْمًا وَ کَذلِکَ نَجْزِى الْمُحْسِنینَ (۲۲ )
و کسى که او را از مصر خریده بود به همسرش گفت: او را گرامى بدار، شاید ما را سودى رساند یا او را به فرزندى بگیریم; و این چنین یوسف را در زمین مکنت دادیم و تا او را از تعبیر خوابها آگاه کنیم و خدا بر کار خویش مسلط است ولى بسیارى از مردم نمى دانند(۲۱) و چون به قوّت خود رسید، به او حکمت و علم دادیم و این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم(۲۲)

لغت واعراب



صفحه ۵۱

   ۱ ـ «من مصر» متعلق به «اشتراه» است و مصر نام شهرى بوده در کناره هاى نیل و بعدها به تمام آن منطقه مصر گفتند.
۲ ـ «مثوا» جایگاه، مقام.
۳ ـ «مکّنّا» مکنت دادیم،جاى دادیم، قدرت دادیم.
۴ ـ «الارض» در آن سرزمین و منظور همان مصر است و الف و لام براى عهد است.
۵ ـ «ولنعلّمه» عطف به محذوف مقدر، یعنى ما به او مکنت دادیم براى علتهایى از جمله اینکه به او تعبیر خواب بیاموزیم.
۶ ـ «اشدّ» رسیدن به حدّ رشد و توانایى از نظر عقل و جسم.
۷ ـ «حکم» حکمت، درک صلاح و فساد و مى توان حکم را به معناى نبوت هم گرفت.

تفسیر آیات

فروخته شدن یوسف به عنوان برده در مصر

   * آیه (۲۱) و قال الذى اشتراه من مصر لأمرأته … : کاروانیان یوسف را همراه خود به مصر آوردند و او را در بازار برده فروشان به معرض فروش قرار دادند. عزیز مصر که یا خود در آنجا بود و یا نماینده اى براى خرید برده فرستاده بود، یوسف را به قیمت اندکى خرید. البته اگر جمله «و شروه بثمن بخس دراهم معدوده» را که گذشت، حمل بر فروش برادران یوسف کنیم، آیه دلالت ندارد که عزیز مصر یوسف را


صفحه ۵۲

به بهاى اندکى خرید و در روایتهایى آمده که قیمت یوسف به سبب زیبایى فوق العاده اى که داشت در بازار مصر خیلى بالا رفت و عزیز مصر او را به قیمت بالایى خرید و به خانه آورد.
به هرحال این قسمت از داستان که کاروانیان او را به مصر آوردند و او را به عزیز مصر فروختند در آیات نیامده است و این یکى از شیوه هاى قرآن در بیان داستانهاست که قسمتهایى از داستان را که از قرائن معلوم است به جهت اختصار حذف مى کند.
آنچه در آیه آمده این است که آن کس که یوسف را از مصر خرید به زن خود گفت: او را گرامى بدار که شاید ما را سودمند باشد و یا او را به فرزندى خود برگیریم.

قرار گرفتن یوسف در اختیار عزیز مصر

هرچند که در اینجا مشخص نمى کند که خریدار یوسف عزیز مصر بود ولى از آیات بعدى به خوبى این مطلب روشن مى شود و این نیز یکى از شیوه هاى قرآن در بیان قصه است که گاهى آگاهى هاى لازم را درباره شخصیت داستان به تدریج بیان مى کند و خواننده همواره مطلب جدیدى را درباره او دریافت مى کند.
از این آیه معلوم مى شود که عزیز مصر فرزند نداشت گویا او قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت، از این رو او مى خواست یوسف را که در نهایت زیبایى و عقل بود فرزند خود کند و اگر جریان او با زلیخا همسر عزیز پیش نیامده بود، چنین مى کرد. گفته شده که نام عزیز مصر


صفحه ۵۳

قطمیر بوده است.
عزیز مصر وقتى آثار عقل و درایت را در یوسف دید، دانست که او نباید یک برده معمولى باشد و لذا سفارش او را به همسر خود کرد و از او خواست که یوسف را گرامى بدارد.
در ادامه آیه برخى از مراتب لطف و عنایت خداوند بر یوسف ذکر مى شود، مى فرماید: ما یوسف را در آن سرزمین قدرت و مکنت دادیم تا به او تعبیر خواب یاد بدهیم. منظور این است که یوسف پس از افتادن به چاه و اسیر شدن و فروخته شدن، به لطف خداوند در سرزمین مصر موقعیت بالایى پیدا کرد و بعدها خود عزیز مصر شد و بر گنجینه هاى مصر دست یافت. این لطف الهى علتهایى داشت که یکى از آنها این بود که خدا مى خواست به او تعبیر خواب یاد بدهد. اینکه جمله «ولنعلّمه» با واو شروع مى شود اشاره به همین معناست یعنى مکنت دادن به یوسف فقط براى تعلیم احادیث نبود بلکه علتهاى متعددى داشت که یکى از آنها این بود.
پس از بیان این مطلب، اضافه مى کند که خداوند بر کار خود غالب و مسلّط است و کارهاى او از روى حکمت و اراده تکوینى صورت مى پذیرد ولى بسیارى از مردم از آن آگاهى ندارند و نمى دانند که هر کارى که خداوند انجام مى دهد بر اساس حکمتى است و تمام حوادث عالم ناشى از اراده الهى و مطابق با سنتهاى مقرر شده او انجام مى یابد.

رشد یوسف و دستیابى او به علم و حکمت



صفحه ۵۴

   * آیه (۲۲) ولما بلغ اشدّه آتیناه حکما و علما … : این آیه نیز برخى از نعمتهاى بزرگى را که خداوند به یوسف داد بیان مى کند و مى فرماید: وقتى یوسف به رشد و بلوغ و کمال خود رسید به او حکمت و علم دادیم.
البته رسیدن به بلوغ جسمانى در انسانها چندان فرقى نمى کند و معمولا مردها در حدود شانزده سالگى به بلوغ جسمانى مى رسند ولى رسیدن به بلوغ عقلانى در افراد مختلف فرق مى کند، ممکن است کسى در حدود بیست سالگى و کسى در سنین بالاتر به این مرحله برسد و چنین نیست که با رسیدن به بلوغ عقلانى، دیگر رشد عقلانى انسان متوقف مى شود بلکه هر روز کامل و کاملتر مى گردد. معمولا سن رشد عقلانى میان بیست تا چهل سالگى است و قرآن در جایى راجع به نوع انسان، چهل سالگى را سنّ رشد و رسیدن به بلوغ عقلانى معرفى مى کند:
حتى اذا بلغ اشده و بلغ اربعین سنه قال ربّ اوزعنى ان اشکر نعمتک (احقاف/۱۵)
تا وقتى که (انسان) به کمال رشد خود رسید و به چهل رسید، گفت: پروردگارا مرا توفیق ده تا نعمت تو را سپاسگزار باشم.
در آیه مورد بحث خاطر نشان مى سازد که چون یوسف به کمال رشد خود رسید به او حکمت و علم دادیم. منظور از حکمت، درک مصالح و مفاسد و خیر و شر و منظور از علم، آگاهى از حقایق امور است و مى توان گفت که این نعمت علاوه بر نعمت نبوت بود که در


صفحه ۵۵

همان زمان که در قعر چاه بود به او داده شده بود و از فرشته الهى وحى را دریافت کرده بود.
بدون شک همه پیامبران با وجود داشتن مقام نبوت، از نظر حکمت و علم یکسان نبودند و مى بینیم که موسى با اینکه پیامبر بود از محضر خضر کسب علم مى کرد و پیامبر اسلام که عقل کل بود، مأمور شده بود که از خدا بخواهد که همواره بر علم او بیفزاید:
وقل ربّ زدنى علما (طه/ ۱۱۴)
و بگو پروردگارا بر علم من بیفزا.
بنابراین، بعدى ندارد که کسى به پیامبرى برسد و بعدها و پس از رسیدن به شایستگى هاى لازم، علم و حکمت متعالى به او داده شود.
پایان آیه علت این را که خداوند به یوسف آن همه نعمت داد، بیان مى کند و مى فرماید: و این چنین نیکوکاران را پاداش مى دهیم. یعنى یوسف به علت نیکوکارى و صبر و استقامت و پاکدامنى به این مقام رسید.
وَ راوَدَتْهُ الَّتى هُوَ فى بَیْتِها عَنْ نَفْسِه وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَکَ قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى أَحْسَنَ مَثْواىَ اِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ (۲۳ ) وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِه وَ هَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَا بُرْهانَ رَبِّه کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشآءَ اِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصینَ (۲۴ ) وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمیصَهُ مِنْ دُبُر وَ أَلْفَیا


صفحه ۵۶

سَیِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزآءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِکَ سُوءً اِلاّ أَنْ یُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلیمٌ (۲۵ )
و آن زن که او در خانه اش بود از وى کام خواست و همه درها را بست و گفت: پیش من آى! گفت پناه بر خدا که او پروردگار من است، او جایگاه مرا نیکو کرد، همانا ستمگران رستگار نمى شوند (۲۳) همانا آن زن قصد او کرد و او نیز اگر برهان پروردگارش را ندیده بود، قصد وى مى کرد. این چنین شد تا بدى و ناشایستى را از او برگردانیم، همانا او از بندگان خالص شده ما بود(۲۴) هر دو شتابان به سوى در رفتند و آن زن لباس او را از پشت پاره کرد و آن دو، سرور آن زن را نزد در یافتند، آن زن گفت: سزاى کسى که به خانواده تو قصد بدى داشته باشد چیست؟ جز اینکه زندانى شود و یا عذابى دردناک یابد؟(۲۵)

لغت واعراب

   ۱ ـ «راودته» او را به سوى خود خواند، از او کام دل خواست. از «رود» به معناى خواستن از روى ملایمت و چون در اینجا با «عن» متعدى شده است به نوعى خدعه و فریب هم دلالت مى کند.
۲ ـ «غلّقت» از باب تفعیل و براى مبالغه است یعنى درهاى زیادى را بست.


صفحه ۵۷

   ۳ ـ «هیت لک» پیش من آى، من در خدمت تو آماده ام. گفته شده که این لفظ یک لفظ قبطى مصرى است که به عربى وارد شده و بعضى ها آن را سریانى و عبرانى دانسته اند و بعضى ها هم آن را عربى مى دانند و مى گویند اسم فعل است به معناى «هلّم لک».
۴ ـ «معاذ» مصدر میمى از عاذ یعوذ است و تقدیر آن چنین است «اعوذ معاذ الله».
۵ ـ ضمیر در «انه ربى» به خدا بر مى گردد و منظور از «ربّى» هم خداست. بعضى ها گمان کرده اند که این ضمیر براى شأن است و «ربّى» مبتداست و جمله بعدى خبر آن است و منظور از «ربّ» در اینجا عزیز مصر است.
۶ ـ «همّت به» آهنگ او کرد، به او میل نمود.
۷ ـ «لو لا ان رأى» جمله شرطیه است و جزاى آن «همّ به» است که مقدم شده و یا بگوییم جزاى آن محذوف است و «همّ به» به آن دلالت دارد چون بعضى ها مقدم شدن خبر از شرط را جایز نمى دانند.
۸ ـ «کذالک» اشاره به استقامت یوسف در اثر دیدن برهان ربّ است.
۹ ـ «المخلَصین» جمع مخلَص به معناى انتخاب شده، خالص شده، برگزیده. فرق میان مخلِص و مخلَص این است که مخلِص کسى است که کار خود را خالص کرده و از روى اخلاص عمل کرده است ولى مخلَص بالاتر از آن است و آن کسى است که خدا او را برگزیده و خالص براى خود کرده است و البته کمتر کسى به این مرحله مى رسد.


صفحه ۵۸

   ۱۰ ـ «استبقا» شتافتند، از هم دیگر سبقت گرفتند. در اینجا افتعال به معناى تفاعل آمده است.
۱۱ ـ «قدّت» شکافت، پاره کرد، درید.
۱۲ ـ «الفیا» یافتند.
۱۳ ـ «سیّدها» سرور آن زن را. منظور همان عزیز مصر است.

تفسیر آیات

عشق زلیخا به یوسف

   * آیه (۲۳) و راودته التى هو بیتها … : یوسف در خانه عزیز مصر به زندگى عادى خود مشغول بود ولى زیبایى فوق العاده اى که داشت، باعث زحمت او شد، همسر عزیز مصر که زلیخا نام داشت عشق یوسف را به دل گرفت و هر روز که مى گذشت عشق او شدت مى یافت تا اینکه روزى این زن هوسباز یوسف را به سوى خود خواند و خواست او را فریب دهد و از او کام دل بجوید، براى رسیدن به این هدف، تمام درها را بست و یوسف را به درون اطاقى برد و از او خواست که با وى همبستر شود ولى یوسف که پیامبر و پاکدامن بود، تن به این زشت کارى نداد و گفت: به خدا پناه مى برم که خدا پروردگار و تربیت کننده من است و هم اوست که جایگاه مرا نیکو کرده است و نیز به زلیخا گفت: هرگز ستمگران رستگار نمى شوند. و این کار نوعى ستمگرى و خیانت است.


صفحه ۵۹

   بعضى از مفسران گفته اند که منظور از «ربّى» در اینجا عزیز مصر است که یوسف را خریده بود و جایگاه او را نیکو کرده بود و اطلاق ربّ به سرور و صاحب اختیار، شایع است به نظر مى رسد که هر دو احتمال قابل توجه است هرچند که احتمال اول قوّت بیشترى دارد.

حمله زلیخا به یوسف و عکس العمل او

   * آیه (۲۴) و لقد همّت به و همّ بها لولا ان رأى برهان ربّه … : زلیخا قصد یوسف کرد و خواست با او درآویزد و یوسف نیز اگر برهان پروردگارش را نمى دید قصد زلیخا مى کرد. چون زلیخا زن زیبا و خوبرویى بود و طبیعت هر مردى میل به زن زیبا دارد ولى ایمان یوسف مانع از آن شد که خواسته دلش را برآورد و مطابق با شهوت نفس عمل کند. بنابراین، از آیه فهمیده مى شود که یوسف نیز به طور طبیعى خواهان زلیخا بود ولى دیدن برهان پروردگار، او را بازداشت و خداوند او را کمک کرد و از این مهلکه نجاتش داد.
آنچه گفتیم، مقتضاى ظاهر آیه است ولى بعضى ها آن را با مقام عصمت یوسف ناسازگار مى بینند و لذا آیه را به گونه اى دیگر تفسیر مى کنند و آن اینکه منظور از «همّ بها» این است که یوسف قصد کرد زلیخا را بزند و از خود دفاع کند ولى به او الهام شد که این کار را نکند چون زلیخا همین را دستاویز قرار مى داد و یوسف را متهم مى کرد. طبق این تفسیر، زلیخا گناه را قصد کرده بود و یوسف دفاع از خود را، ولى چون به مصلحت یوسف نبود که با او گلاویز شود، خداوند او را از انجام این قصد بازداشت.


صفحه ۶۰

   ما تصور مى کنیم که لزومى ندارد از ظاهر آیه دست برداریم و معناى بعیدى را بر آن تحمیل کنیم زیرا درست است که یوسف پیامبر و معصوم بود ولى پیامبران هم داراى نفس انسانى و شهوت بودند و لذا ازدواج مى کردند و فرزند به دنیا مى آوردند و شک نیست که هر مردى میل جنسى دارد ولى پیامبران شهوت خود را به صورت نامشروع اعمال نمى کردند، آنها همواره به خاطر دیدن برهان پروردگارشان نفس خود را از ارتکاب گناه باز مى داشتند و برهان پروردگار که همان باورداشتِ حضور پروردگار است همیشه با آنهابود و به هر حال آنها مجبور به ترک گناه نبودند و لذا در آیات بعدى از قول یوسف نقل مى شود که گفت: وان لا تصرف عنى کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین (یوسف/ ۳۳)
البته ما معتقدیم که پیامبران حتى فکر گناه را هم به خود راه نمى دهند در اینجا نیز آیه دلالت ندارد که یوسف به فکر گناه افتاد ولى برهان پروردگار جلو او را گرفت بلکه منظور آیه این است که اگر برهان پروردگار را نمى دید، به فکر گناه مى افتاد و چون مى دانیم که یوسف آن برهان را دید پس به فکر گناه و زنا هم نیفتاد; چون کلمه «لولا» که در آیه آمده به روشنى دلالت دارد که به خاطر تحقق نیافتن شرط، جزا هم تحقق نیافته است. یعنى چون برهان پروردگار را دیده، پس قصد کردن به زلیخا اتفاق نیفتاده است و این جمله براى این آورده شده که مقام مقامى بود که به طور طبیعى هر مرد جوانى میل به آن زن مى کرد. (دقت شود)


صفحه ۶۱

   در ادامه آیه خاطر نشان مى سازد این لطف الهى که دست یوسف را گرفت و او را از مهلکه نجات داد، براى آن بود که بدى و زشت کارى از او برگردانیده شود چون او از بندگان برگزیده و انتخاب شده خداوند و از مخلصین بود. مُخلَص کسى است که خدا او را براى خود خالص کرده و برگزیده خود کرده است. بنابراین «مُخلَص» مقامى بالاتر از «مُخلِص» دارد که به معناى کسى است که کار را از روى اخلاص انجام مى دهد.

پاره شدن پیراهن یوسف از پشت

   * آیه (۲۵) و استبقا الباب و قدّت قمیصه من دبر … : پس از پیشنهاد زلیخا به یوسف و خوددارى یوسف از برآوردن خواسته او، یوسف به سوى در دوید و زلیخا نیز او را تعقیب کرد و بنابراین، هر دو به سوى در شتافتند و در رفتن به سوى در از هم پیشى مى گرفتند، یوسف مى خواست خود را نجات دهد و زلیخا مى خواست مانع رفتن او شود. زلیخا که پشت سر یوسف بود، دست انداخت و از پیراهن یوسف کشید و پیراهن یوسف از پشت سر پاره شد.
در این میان به طور تصادفى عزیز مصر پشت در بود، یوسف در را باز کردو از آن اطاق بیرون آمد و زلیخا نیز پشت سر او بیرون آمد و ناگهان چشم هر دو به عزیز مصر افتاد. زلیخا براى تطهیر خود، با زرنگى تمام آغاز سخن کرد و به شوهر خود گفت: سزاى کسى که به همسر تو قصد خیانت داشته باشد چه چیزى جز زندان و یا شکنجه سخت مى تواند باشد؟ بدینگونه هم به عزیز مصر فهماند که یوسف


صفحه ۶۲

درباره او قصد خیانت داشته و هم حکم خود را صادر کرد و پیشنهاد زندان و شکنجه براى یوسف داد.

چند روایت

   ۱ ـ امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ برخى از زندیقها فرمود: خداوند لغزشهاى پیامبران را بیان کرد و درباره یوسف فرمود: «همانا آن زن آهنگ او کرد و او نیز آهنگ آن زن مى کرد اگر نبود که برهان پروردگارش را دید» لغزشهاى پیامبران را که خدا در کتاب خود بیان کرده از دلیلهاى محکمى بر حکمت روشن و قدرت قاهره خداوند است، چون او مى دانست که براهین پیامبران در دلهاى امتهایشان بزرگ مى نماید و کسانى از آنها بعضى از پیامبران را به مقام خدایى بالا مى برند همانگونه که نصارى درباره پسر مریم چنین کردند، پس خداوند آن لغزشها را بیان کرد تا معلوم شود که آنان از آن کمال مطلقى که مخصوص خداست، تهى هستند.(۱)
۲ ـ عن الامام الرضا(ع) قال: و امّا قوله فى یوسف «و لقد همّت به وهمّ بها» فانّها همّت بالمعصیه و همّ یوسف بقتلها ان اجبرته لعظم ماتداخله فصرف الله عنه قتلها و الفاحشه و هو قوله «کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء» یعنى القتل والزنا.(۲)
امام رضا(ع) فرمود: و اما سخن خدا درباره یوسف: «همانا آن زن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – احتجاج طبرسى ص ۲۴۵.
۲ – عیون اخبار الرضا ج۱ ص ۱۵۳.


صفحه ۶۳

آهنگ او کرد و او هم آهنگ آن زن کرد اگر نبود که برهان پروردگارش را دید» آن زن آهنگ گناه کرد و یوسف آهنگ آن کرد که اگر مجبورش کند او را بکشد و این به سبب بزرگى کارى بود که بر او وارد شده بود، پس خداوند او را از کشتن وى و از فحشاء نگهداشت و این همان سخن خداوند است که فرمود: «این چنین تا او را از بدى و فحشاء باز داریم» یعنى قتل و زنا.
۳ ـ امام سجاد(ع) فرمود: در آن حالت همسر عزیز مصر بلند شد و بر روى بت لباسى انداخت. پس یوسف به او گفت: این چه کارى است؟ او گفت: از این بت خجالت مى کشم که مارا ببیند. یوسف به او گفت: تو از چیزى که نمى شنود و نمى بیند و نمى خورد و نمى آشامد حیا مى کنى آیا من از کسى که انسان را آفرید و به او دانش یاد داد حیانکنم؟(۱)
قالَ هِىَ راوَدَتْنى عَنْ نَفْسى وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِهآ اِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُل فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْکاذِبینَ (۲۶ ) وَ اِنْ کانَ قَمیصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُر فَکَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصّادِقینَ (۲۷ ) فَلَمّا رَا قَمیصَهُ قُدَّ مِنْ دُبُر قالَ اِنَّهُ مِنْ کَیْدِکُنَّ اِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظیمٌ (۲۸ ) یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرى لِذَنْبِکِ اِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئینَ (۲۹ )

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – همان ج۱ ص ۱۶۰.


صفحه ۶۴

گفت او از من کام خواست; و شاهدى از خاندان آن زن گواهى داد که اگر پیراهن او از طرف جلو پاره شده باشد، آن زن راست گفته و او از دروغ گویان است(۲۶) و اگر پیراهن او از پشت پاره شده باشد، پس آن زن دروغ گفته و او از راست گویان است (۲۷) پس چون دید که پیراهن او از پشت پاره شده، گفت: این از مکر شماست، همانا مکر شما بزرگ است (۲۸) اى یوسف از این درگذر و تو (اى زن) از گناه خود طلب آمرزش کن همانا تو از خطاکاران بودى(۲۹)

لغت واعراب

   ۱ ـ میان «صدقت» و «کذبت» و «کاذبین» و «صادقین» جناس طباق وجود دارد.
۲ ـ «دبر» و «قبل» هر دو مضاف هستند و مضاف الیه آنها حذف شده و تقدیر آن چنین است: دبره و قبله.
۳ ـ در «صدقت» و «کذبت» حرف قد مقدر است تا ماضى را به زمان حال بکشاند.
۴ ـ «کید» حیله، مکر، چاره اندیشى براى رسیدن به یک هدف غیر مقدس.
۵ ـ «یوسف» در اصل «یا یوسف» بود و چون مناداى نزدیک است حرف ندا حذف شد مانند «ربّنا» و مضموم بودن یوسف به جهت مفرد


صفحه ۶۵

معرفه بودن است.
۷ ـ «الخاطئین» جمع مذکر است ولى در خطاب به مؤنث گفته شده و این به جهت تغلیب مردان بر زنان است و یا بگوییم که منظور این است که تو از نسل خطاکاران هستى.

تفسیر آیات

تهمت زدن زلیخا به یوسف

   * آیات (۲۶ ـ ۲۷) قال هى راودتنى عن نفسى … : وقتى زلیخا تهمت خیانت به یوسف زد، یوسف در مقام دفاع از خود برآمد و گفت: او بود که از من کام دل خواست. البته اگر آن زن چنین تهمتى به یوسف نمى زد، یوسف چنین سخنى را به زبان نمى آورد و آبروى او را پیش همسرش نمى برد ولى چاره اى نداشت و باید از خود دفاع مى کرد.
هر چند که شواهد و قرائن دلالت داشت که یوسف بى گناه است در عین حال خداوند خواست بى گناهى یوسف به روشنى ثابت شود، این بود که شاهدى از خاندان آن زن چنین گواهى داد که بنگرید اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شده باشد، آن زن راست مى گوید و یوسف از دروغگویان است ولى اگر پیراهن از عقب پاره شده باشد آن زن دروغ مى گوید و یوسف از راستگویان است، چون پاره شدن پیراهن یوسف از جلو نشانه آن بود که یوسف با او رو در رو بوده و به او حمله کرده و او از خود دفاع کرده است ولى پاره شدن از پشت نشانه آن بود که


صفحه ۶۶

یوسف فرار مى کرده و آن زن به او حمله کرده است.
گفته شده است که این شاهد پسرعموى زلیخا بود و همراه عزیز مصر بود ودر بعضى از نقلها هم آمده که او پسر بچه اى سه ماهه بود که در گهواره به سخن آمد و این مطلب را گفت. البته سخن گفتن بچه در گهواره از روى معجزه امکان پذیر است همانگونه که عیسى در گهواره سخن گفت، ولى اگر دلیل محکمى بر آن نداشته باشیم نباید چیزى را که عادتاً محال است اثبات کنیم. دیگر اینکه اگر کودک سه ماهه اى شهادت داده باشد باید به طور قطع شهادت بدهد و سخن گفتن با تردید تناسبى با معجزه ندارد و در اینجا سخن با تردید گفته شده و مخاطب به سوى یک استدلال سوق داده شده است، در حالى که با سخن گفتن کودک سه ماهه نیازى به استدلال نبود.

پى بردن عزیز مصر به حقیقت

   * آیات (۲۸ ـ ۲۹) فلمّا راى قمیصه قدّ من دبر … : با راهنمایى آن شاهد که راه کشف حقیقت را نشان داده بود، عزیز مصر نگاه کرد و دید که پیراهن یوسف از پشت پاره شده و این دلیل بر دروغگویى زلیخا و راستگویى یوسف بود. وقتى به حقیقت پى برد خطاب به زلیخا گفت: این سخن تو که یوسف را متهم مى کنى ناشى از مکر شماست و همانا مکر شما زنان عظیم است!
معروف است که زنان براى رسیدن به مطامع خود مکرها و حیله هاى خاصى دارند و داستانهاى بسیارى درباره مکر زنان نقل شده است. شاید علت این کار، حجب و حیاى زنان باشد چون مردها به


صفحه ۶۷

راحتى و آشکارا مطلب خود را اظهار مى دارند ولى زنان به سبب شرم زیادى که دارند از اظهار صریح و آشکار آن ناتوانند و لذا از حیله و مکر و راههاى غیر متعارف وارد مى شوند.
عزیز مصر پس از این اظهارات، رو به سوى یوسف کرد و گفت: اى یوسف از این جریان درگذر و آن را نادیده بگیر. با این توصیه مى خواست که از شیوع این جریان در میان مردم جلوگیرى کند. سپس به زلیخا گفت: تو نیز از گناهى که کردى طلب آمرزش کن که تو از خطاکاران بودى.
معلوم مى شود که زلیخا سابقه خطا کارى داشته است و اینکه او را امر به استغفار مى کند یعنى پیش شوهرش از این کار اظهار ندامت و عذرخواهى کند و نیز معلوم مى شود که عزیز مصر غیرت مردانگى نداشت و در برابر این خیانت تنها از همسرش مى خواهد که اظهار ندامت کند.
وَ قالَ نِسْوَهٌ فِى الْمَدینَهِ امْرَأَهُ الْعَزیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِه قَدْ شَغَفَها حُبًّا اِنّا لَنَراها فى ضَلال مُبین (۳۰ ) فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَکْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ اِلَیْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّکَأً وَ آتَتْ کُلَّ واحِدَه مِنْهُنَّ سِکّینًا وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَیْهِنَّ فَلَمّا رَأَیْنَهُ أَکْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَرًا اِنْ هذآ اِلاّ مَلَکٌ کَریمٌ (۳۱ ) قالَتْ فَذلِکُنَّ الَّذى لُمْتُنَّنى فیهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ یَفْعَلْ مآ آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ وَ لَیَکُونًا مِنَ


صفحه ۶۸

الصّاغِرینَ (۳۲ )
گروهى از زنان شهر گفتند: همسر عزیز، از جوانش کام مى خواهد، همانا عشق این جوان در دل او جا گرفته است، البته ما او را در گمراهى آشکار مى بینیم (۳۰) پس چون مکر آنها را شنید، دنبال آنها فرستاد و بر ایشان پشتى فراهم کرد و به هر یک از آنها چاقویى داد و (به یوسف) گفت: بر آنها وارد شو! پس چون او را دیدند وى را بزرگ شمردند و دستان خود را بریدند و گفتند: منزه است خدا، این بشر نیست، این نیست مگر فرشته اى بزرگوار (۳۱) (همسر عزیز) گفت: این همان کسى است که مرا درباره او سرزنش مى کردید و براستى من از او کام دل خواستم پس او خوددارى کرد و اگر آنچه را که فرمان مى دهم نکند، البته زندانى خواهد شد و البته از خواران و ذلیلان خواهد بود (۳۲)

لغت واعراب

   ۱ ـ «قال نسوه» فعل و فاعل. کلمه «نسوه» جمع مکسر و یا اسم جمع است و مفرد ندارد و «نساء» اسم جمع است و مفرد آن امراه مى باشد و به هر حال کلمه نسوه به خاطر جماعت، مؤنث غیر حقیقى است و چون به خاطر جماعت تأنیث غیر حقیقى یافت، تأنیث حقیقى آن نادیده گرفته مى شود چون در یک لفظ دو تأنیث جمع نمى شود و چون مؤنث غیر حقیقى شد مى توان براى آن فعل مذکر یا مؤنث آورد و در


صفحه ۶۹

اینجا فعل مذکر آورده شده است.
۲ ـ «فتى» جوان، غلام، برده.
۳ ـ «شغفها» محبت او در دلش جا گرفته. شغف در لغت به معناى پرده و یا پوست نازک قلب است. گویا وقتى کسى کسى را به شدت دوست مى دارد، محبت او وارد سویداى قلب او مى شود. توجه کنیم که «شغف» و «شعف» هر دو به معناى محبت شدید است و شاید «شغف» از «شعف» شدیدتر باشد.
۴ ـ حبّا» تمیز است.
۵ ـ «متّکا» بالش، مخدّه، چیزى که به آن تکیه مى کنند. گفته شده که متکا در این جا به معناى میوه است یعنى زلیخا براى آنها میوه اى آماده کرد.
۶ ـ «اکبرنه» او را بزرگ داشتند، در برابر عظمت او تسلیم شدند. گفته شده که «اکبرنه» به معناى این است که آن زنها حایض شدند و ها براى سکت است.
۷ ـ «حاش لله» منزه است خداوند. یا از حاشا است که براى استثنا مى آید و یا از فعل حاشى یحاشى آمده و یا اسم به معناى تنزیه است و منظور از آن تنزیه پروردگار است و معمولا این جمله را در موقع شگفت زدگى و یا تنزیه کسى مى گویند.
۸ ـ «ما» در «ماهذا بشرا» مشبه به لیس است.
۹ ـ «فاستعصم» خوددارى کرد، نگهدارى کرد.


صفحه ۷۰

   ۱۰ ـ «لیکوناً» در اصل لیکونن بود که فعل مضارع مؤکد به نون تأکید خفیفه است ولى در رسم الخط آن را به صورت تنوین نصب آورده اند مانند «لنسفعا» و شاید علت آن قرینه ساختن دو طرف کلمه در نوشتن باشد که هر دو طرف به سوى بالا کشیده شده است.

تفسیر آیات

رسوایى عشق زلیخا به یوسف

   * آیات (۳۰ ـ ۳۲) و قال نسوه فى المدینه امرأت العزیز … : با وجود آنکه عزیز مصر سعى مى کرد که عشق زلیخا به یوسف پوشیده بماند و کسى از آن با خبر نشود، داستان این عشق به زنان مصر رسید و زنانِ دربار در مجالس خود از آن سخن مى گفتند و زلیخا را به خاطر این رسوایى سرزنش مى کردند. آنها مى گفتند: همسر عزیز مصر برده خود را به سوى خود خوانده و از او کام خواسته است، معلوم مى شود که عشق او در سویداى دلش جاى گرفته و او در گمراهى آشکار است زیرا شایسته او نیست که عاشق برده خود باشد.
گفته شده که این سخنان حیله اى بوده که زلیخا را وادار کنند که یوسف را به آنان نشان دهد چون آنها از زیبایى فوق العاده یوسف سخنها شنیده بودند و لذا در آیه شریفه از سخنان آنها به عنوان مکر آنها یاد مى کند.

دعوت زلیخا از زنان مصر و شگفتى آنان از

زیبایى یوسف و بریده شدن دست آنها از شگفتى



صفحه ۷۱

   وقتى زلیخا از سخنان شیطنت آمیز آنها آگاه شد به سوى آنها کسى فرستاد و آنها را به مجلس خود دعوت نمود و براى آنها پشتى هایى ترتیب داد وقتى وارد مجلس شدند به دست هر یک از آنها چاقویى داد تا با آن میوه بخورند. گفته شده که آنها میوه ترنج به دست گرفته بودند و مى خواستند با چاقو ببرند که ناگهان زلیخا به یوسف که پشت پرده بود گفت: وارد آن مجلس شود و یوسف چنین کرد، وقتى چشمان آنها به جمال یوسف افتاد از زیبایى او شگفت زده شدند و به سبب حواس پرتى که پیدا کرده بودند به جاى ترنج، دستهاى خود را بریدند و گفتند: خدا منزه است این از جنس بشر نیست بلکه او فرشته اى بزرگوار است!
تعبیر «حاش لله = منزه است خدا» در هنگامى گفته مى شود که انسان از چیزى شگفت زده باشد. ضمناً آنها طبق یک تصور همگانى تصور مى کردند که فرشته از انسان زیباتر است. همانگونه که در تصور همگانى جن و شیطان از انسان زشت تر است.
وقتى زنان حاضر در مجلس درباره یوسف چنین قضاوتى کردند و زیبایى جمال او چنان در آنها اثر کرد که به جاى میوه دستان خود را بریدند، زلیخا فاتحانه به آنها گفت: این همان کسى است که شما درباره عشق او مرا سرزنش مى کردید. آرى من از او کام دل خواستم ولى او خوددارى کرد. و حالا اعلام مى کنم که اگر دستور مرا اطاعت نکند، او به زندان خواهد افتاد و از خواران و حقیران خواهد شد.
معلوم مى شود که چنین کارهاى خلاف عفت، چندان هم در میان


صفحه ۷۲

زنان دربارى مصر زشت نبوده و ننگ و عار به حساب نمى آمده است چون زلیخا به طور آشکار در میان زنان مصر از کامجویى خود سخن مى گوید و یوسف را در صورت اطاعت نکردن از او، تهدید به زندان و شکنجه مى کند و به طورى که در آیات بعدى اشاره شده زنان حاضر در مجلس نیز متمایل به یوسف مى شوند و از او کام مى جویند و براى به دست آوردن او مکر مى کنند.
قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ اِلَىَّ مِمّا یَدْعُونَنى اِلَیْهِ وَ اِلاّ تَصْرِفْ عَنّى کَیْدَهُنَّ أَصْبُ اِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلینَ (۳۳ ) فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ (۳۴ ) ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتّى حین (۳۵ )
گفت: پروردگارا زندان براى من محبوبتر از آن چیزى است که مرا به سوى آن مى خوانند و اگر حیله آنها را از من نگردانى، به آنان گرایش پیدا مى کنم و از نادانان مى شوم (۳۳) پس پروردگارش او را پاسخ داد و حیله آنان را از او بگردانید، همانا اوست شنواى دانا (۳۴) آنگاه آنان پس از آنکه نشانه ها را دیدند، تصمیم گرفتند که او را تا مدتى زندانى کنند (۳۵)

لغت واعراب

   ۱ ـ «ربّ» در اصل یا ربّى بود و حرف ندا و یاء متکلم براى تخفیف


صفحه ۷۳

حذف شد.
۲ ـ «السجن» زندان یا زندانى شدن. مى توان معناى مکانى و یا مصدرى را اراده کرد و در هر حال مبتداست و خبر آن «احبّ» مى باشد.
۳ ـ «احبّ» در اینجا معناى تفضیل نمى دهد و براى انتخاب یکى از دو شرّ است که مفسده آن کمتر است و چنین نیست که یوسف هر دو طرف را دوست مى داشت ولى زندان بیشتر از طرف دیگر براى او خوشتر بود.
۴ ـ «اِلاّ» در اصل «ان لا» بود نون ان شرطیه و لام لاى نهى درهم ادغام شد.

 

 

 ۵ ـ «اصب» میل مى کنم، گرایش مى کنم.از صبا یصبو صبوه به معناى میل کردن و علاقه یافتن. اصل آن اصبو بود واو در طرف قرار گرفته بود حذف گردید مانند ادع و ندع.
۶ ـ «استجاب» پاسخ داد. استجاب و اجاب به یک معناست.
۷ ـ «بدا» آشکار شد. فاعل بدا یا چیزى از جنس خودش است و تقدیر چنین است:بدالهم بداء و یا ضمیرى است که به «السجن» برمى گردد و در هر حال نمى تواند فاعل آن «لیسجننه» باشد چون جمله فاعل قرار نمى گیرد.
۸ ـ «لهم» ضمیر جمع مذکر است و چون آن زنان اطرافیان و خادمانى داشتند براى تغلیب مذکر بر مؤنث ضمیر مذکر به کار گرفته شده.


صفحه ۷۴

تفسیر آیات

به زندان افتادن یوسف

   * آیات (۳۳ ـ ۳۵) قال ربّ السّجن احبّ الىّ … : دیدیم که زلیخا یوسف را تهدید کرد که او را به زندان خواهد انداخت. یوسف در معرض آزمونى بزرگ قرار گرفته بود، او یا باید از هوا و هوس آن زن پیروى مى کرد که از نظر مادى لذت آور بود ولى کار خلاف و معصیتى بزرگ بود و یا باید زندان را مى پذیرفت که کار سخت و ناراحت کننده اى بود ولى همراه با پاکدامنى و ایمان و تقوا بود.
یوسف پیامبر خدا و معصوم است، پیداست که او پاکى را انتخاب مى کند و لذا یوسف که خود را در برابر تهدید زلیخا دید، با خداى خود چنین مناجات کرد که پروردگارا رفتن به زندان براى من خوشتر است از آن چیزى که این زنها مرا به سوى آن مى خوانند.
توجه کنیم اینکه یوسف مى گوید: زندان براى من خوشتر و محبوبتر است، بدان معنا نیست که یوسف طرف دیگر قضیه را هم دوست مى داشت ولى زندان بیشتر از آن براى او محبوبتر بود، بلکه در اینجا یوسف یکى از دو شرّ را انتخاب مى کند که مفسده کمترى دارد. اگر بناست یکى از دو شرّ انتخاب شود طبعا براى یوسف انتخاب شرّى که همراه با تقوا و پاکى است و ایمان او را حفظ مى کند دوست داشتنى مى شود.


صفحه ۷۵

   یوسف مناجات خود را ادامه داد و گفت: خدایا اگر نیرنگ و حیله آن زنان را از من نگردانى، من به سوى آنها میل مى کنم و از جاهلان مى شوم. یعنى اگر لطف تو نباشد، من به سبب شهوت و نفسى که دارم شاید به دام آنها بیفتم و اسیر هواى نفس باشم.
به طورى که پیشتر نیز گفتیم، پیامبران هم، شهوت و میل جنسى دارند و چنین نیست که آنها طبعا از اِعمال غریزه جنسى بدشان بیاید; آنها مجبور به ترک گناه نیستند ولى ایمان و تقواى آنها به حدى است که آنان را از ارتکاب گناه باز مى دارد، آنها همیشه با توسل به خدا و با در خواست کمک از او، ایمان و تقواى خود را تقویت مى کنند و البته لطف الهى شامل همه است ولى پیامبران و پرهیزگاران لطف بیشترى دریافت مى کنند و ضمناً باید بدانیم که گاهى لطف خاص خدا به شرطى شامل یک بنده مى شود که دعا کند و از خدا درخواست لطف و کمک نماید، همانگونه که یوسف کرد.
دیدیم که یوسف از نیرنگ آن زنان به خدا پناه برد، معلوم مى شود که تنها زلیخا نبود که او را به سوى خود دعوت مى کرد بلکه همه زنان حاضر در مجلس عاشق جمال یوسف شده بودند و در همان مجلس اظهار عشق و علاقه کردند و این پس از آن بود که راز زلیخا فاش شد و خود از عشق سوزانش خبر داد و دیوار حجب و حیا برداشته شد.
یوسف که در تنگناى سختى قرار گرفته بود از خدا کمک خواست و خدا پاسخ او را داد و نیرنگ آن زنان را از او بگردانید، چون خدا شنوا و داناست و مناجات یوسف را مى شنید و از قلب او خبر داشت.


صفحه ۷۶

   پس از جواب ردّى که یوسف به آنان داد و پس از آنکه آنها نشانه هاى پاکى و خویشتن دارى را در او دیدند و دانستند که یوسف هرگز اسیر شهوتهاى آنان نمى شود، تصمیم گرفتند که یوسف را تا مدتى به زندان افکنند. زلیخا با همسر خود در این باره صحبت کرد و از او خواست که یوسف را زندانى کند تا ننگ این رسوایى از میان برود و کسانى که این خبر به گوش آنها رسیده خیال کنند که یوسف گناهکار بوده و لذا به زندان افتاده است و اینکه پیشنهاد مى شود که تا مدتى معین در زندان بماند، شاید براى آن بوده که تا وقتى که این خبر از یادها برود، یوسف در زندان باشد.

چند روایت

   ۱ ـ عن النبى(ص) قال: رأیت فى السماء الثانیه رجلا صورته صوره القمر لیله البدر فقلت لجبرئیل: من هذا؟ قال: هذا: اخوک یوسف. یعنى حین اسرى به.(۱)
پیامبر(ص) فرمود: در آسمان دوم مردى را دیدم که چهره اش مانند چهره ماه در شب چهاردهم بود، پس به جبرئیل گفتم: این کیست؟ گفت: او برادرت یوسف است. منظور شب معراج است.
۲ ـ امام رضا(ع) فرمود: زندانبان به یوسف گفت: من تو را دوست دارم. یوسف گفت: مصیبتهایى که به من رسیده جز از محبت نبوده
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر قمى ج۱ ص۳۴۳.


صفحه ۷۷

است. خاله ام مرا دوست داشت مرا دزدید. و پدرم مرا دوست داشت برادرانم حسد کردند و همسر عزیز مصر مرا دوست داشت مرا زندانى کرد… و در همین روایت آمده است که یوسف در آن خانه بود و هر زنى که او را دیده بود پیش او کس فرستاد و او را به خود خواند، پس یوسف در آن خانه ناراحت شد و گفت: پروردگارا زندان براى من بهتر است از آنچه آنها مرا به سوى آن مى خوانند.(۱)
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُمآ اِنّى أَرانى أَعْصِرُ خَمْرًا وَ قالَ الاْخَرُ اِنّى أَرانى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزًا تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْویلِه اِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ (۳۶ ) قالَ لا یَأْتیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِه اِلاّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْویلِه قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمّا عَلَّمَنى رَبّى اِنّى تَرَکْتُ مِلَّهَ قَوْم لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ کافِرُونَ (۳۷ ) وَ اتَّبَعْتُ مِلَّهَ آبآئى اِبْراهیمَ وَ اِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنآ أَنْ نُشْرِکَ بِاللّهِ مِنْ شَىْء ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَیْنا وَ عَلَى النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَشْکُرُونَ (۳۸ )
و همراه با او دو جوان وارد زندان شدند، یکى از آن دو گفت: همانا من در خواب دیدم که (انگورى براى) شراب مى فشارم و دیگرى گفت: همانا من در خواب دیدم که بالاى سر خود نانى را حمل مى کنم و پرندگان از آن مى خورند. ما را ازتعبیر آن خبر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر قمى ج ۱ ص ۳۵۴.


صفحه ۷۸

بده که تو را از نیکوکاران مى بینیم (۳۶) گفت: غذایى که مى خورید نزد شما نمى آید مگر اینکه پیش از آن من شما را از تعبیر آن آگاه مى کنم، اینها از چیزهایى است که پروردگارم به من آموخته است، همانا من آیین مردمى را ترک کردم که به خدا ایمان نداشتند و هم به آخرت کافر بودند (۳۷) و از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم. بر ما شایسته نبود که چیزى را بر خدا شریک قرار بدهیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است ولى بیشتر مردم سپاسگزارى نمى کنند(۳۸)

لغت واعراب

   ۱ ـ «فتیان» تثنیه فتى، دو جوان ، دو برده.
۲ ـ «قال احدهما» جمله مستأنفه است و محلى از اعراب ندارد.
۳ ـ «ارانى» خواب دیدم، خودم را دیدم. در اینجا فاعل و مفعول هر دو ضمیر متصل متکلم و براى یک نفر است. این حالت فقط در این فعل آن هم وقتى که براى خواب دیدن باشد جایز است وگرنه باید میان دو ضمیر فاصله انداخت و نمى توان گفت: اکرمتُنى بلکه باید گفت: اکرمت نفسى.
۴ ـ «خمر» شراب. منظور از آن انگور است و عربها گاهى چیزى را به نام چیز دیگرى که در آینده به آن تبدیل مى شود مى خوانند. برخى از قبایل عرب هم هستند که به انگور خمر مى گویند. (به اعتبار مایؤول


صفحه ۷۹

الیه)
۵ ـ «ترزقانه» صفت براى طعام است.
۶ ـ «الاّ نبأتکما» استثناى مفرّغ است و جمله بعد از آن یا حال است و محل آن نصب است و یا صفت دوم است و محل آن رفع است.
۷ ـ «ملّه» آیین، دین، باور.
۸ ـ «هم» در «هم کافرون» براى تأکید است و براى همین تکرار شده است.
۹ ـ «ابراهیم» و نامهاى پس از آن ، یا عطف بیان و یا بدل از «آبائى» هستند و حالت جرشان با فتحه آمده چون غیر منصرفند و یا با تقدیر اعنى منصوب به مدح هستند.

تفسیر آیات

خواب دیدن دو جوانى که با یوسف هم بند بودند

   * آیه (۳۶) و دخل معه السّجن فتیان … : هنگامى که یوسف را به زندان انداختند، هم زمان با او دو جوان دیگر را هم به زندان بردند آن دو نفر دو خادم و برده پادشاه مصر بودند که یکى مسؤل تهیهّ شراب و دیگرى مسؤل تهیه غذا براى پادشاه بود و اتهام آنها این بود که آنها در صدد بر آمده بودند که پادشاه را مسموم کنند.
یوسف در زندان با افرادى که در آنچا بودند چه زندانیان و چه زندانبان، بسیار خوشرفتارى مى کرد و همه از علم و درایت وچهره


صفحه ۸۰

زیباى او خوششان مى آمد. یک روز یکى از آن دو جوان که مسئول شراب شاه بود به یوسف گفت: من در خواب دیدم که براى درست کردن شراب، انگورى مى فشارم و دیگرى گفت: من در خواب دیدم که بالاى سر خود طبق نانى را حمل مى کنم و پرندگان از آن مى خورند. پس از نقل این دو خواب، هر دو نفر از یوسف خواستند که خواب آنها را تعبیر کند. گفتند: تعبیر این خوابها را بگو که ما تو را از نیکان مى بینیم.
داورى آن دو جوان درباره یوسف از آنجا ناشى مى شد که آنها در طول مصاحبت خود با یوسف کارهاى حکیمانه او را دیده بودند و به علم و حکمت او پى برده بودند و این مى رساند که آن دو نفر پس از مدتها که با یوسف در زندان بودند این خوابها را دیدند و لذا در آیه شریفه مى فرماید: (قال احدهما) که به اصطلاح جمله مستأنفه است و اگر آنها خوابهاى خود را در همان آغاز نقل کرده بودند مناسب بود عبارت چنین باشد: (فقال احدهما)
ظاهر این است که آن دو جوان واقعا این خوابها را دیده بودند ولى برخى از مفسران احتمال داده اند که آنها این خوابها را ندیده بودند بلکه آنها را براى امتحان کردن یوسف از خود ساخته بودند.
* آیه (۳۷) قال لایأتیکما طعام ترزقانه الاّ نبأتکما بتأویله … : در پاسخ آن دو جوان، یوسف یک شیوه تربیتى خاصى را به کار برد و آن اینکه چون آنها را آماده شنیدن سخنان خود یافت، از فرصت استفاده کرد و پیش از بیان تعبیر آنها، آنان را به سوى توحید دعوت کرد. معلوم است که در چنین شرایطى، سخن گوینده در شنونده تأثیر بیشترى دارد


صفحه ۸۱

و جالب اینکه قبل از بیان هر مطلبى، به آنان گفت: پیش از آنکه غذایى براى شما آورده شود، تعبیر خواب شما را خواهم گفت. این سخن براى آن بود که آنها در شنیدن تعبیر خوابشان عجله نکنند و فرصت براى گفتن حقایق فراهم گردد.
همانگونه که گفتیم، منظور از طعام، همان جیره روزانه و منظور از «تأویله» تعبیر خواب آنهاست ولى برخى از مفسران گفته اند که منظور یوسف این بود که پیش از آنکه طعامى براى شما آورده شود، من مى توانم مشخصات آن را براى شما بگویم و در واقع یوسف مى خواست از غیب دانى و علم سرشار خود به آنها خبر دهد تا براى شنیدن مطالب او، بیشتر رغبت کنند. طبق این قول منظور از «تأویله» بیان صفت براى غذا و کیفیت آن است. ولى آنچه با سیاق آیه مناسب تر است این است که تأویل را به همان تعبیر معنا کنیم چون عین این کلمه (تأویله) در آیه قبلى هم آمده و بدون شک در آنجا به معناى تعبیر خواب است.
به هر حال یوسف پس از ذکر این مطلب، براى اینکه توجه آنها را بیشتر به سوى خود جلب کند، گفت: اینکه من از تعبیر خواب شما خبر خواهم داد، از چیزهایى است که پروردگارم به من یاد داده است و از روى کهانت و نجوم و علوم بشرى نیست. این سخن یوسف ناظر به وعده اى است که پدرش یعقوب به او داده بود و خداوند نیز آن را عملى ساخته بود:
و کذلک یجبتبیک ربّک و یعلّمک من تأویل الاحادیث (یوسف/۶)


صفحه ۸۲

   و این چنین پروردگارت تو را برمى گزیند و تو را از تعبیر خوابها آگاه مى کند.
مکّنّا لیوسف فى الارض و لنعلّمه من تأویل الاحادیث (یوسف /۲۱)
یوسف را در زمین قدرت دادیم و تا او را از تعبیر خوابها آگاه کنیم.
پس از آنکه یوسف از علم تعبیر خواب که خدا به او داده بود، سخن گفت، علت آن را نیز بیان کرد و اظهار داشت که این لطف خدا درباره من از آنجاست که من آیین قومى را که به خدا ایمان نداشتند و به آخرت کافر بودند، رها کردم. معلوم مى شود که بریدن از کافران و روى آوردن به خدا باعث پیدایش بصیرت و بینش خاص در انسان مى شود.
منظور از این قوم، همان قوم مصر است و یوسف که به عنوان برده در خانه عزیز مصر زندگى مى کرد، مى دید که آنان نه به خداوند و نه به آخرت ایمان ندارند و یکى از نشانه هاى بى ایمانى آنها این بود که با اینکه بى گناهى یوسف براى آنها ثابت شده بود، او را به زندان انداختند. همچنین درخواست نامشروع همسر عزیز مصر از یوسف دلیل بى ایمانى بود. در روایتها آمده که آنان بت پرست بودند و زلیخا وقتى با یوسف خلوت کرد پرده اى روى بت خود انداخت.
احتمال اینکه منظور از این قوم کافر، مردم کنعان باشد، بعید به نظر مى رسد چون یوسف در کنعان با یعقوب و برادران خود زندگى مى کرد و آنان خداپرست بودند، دیگر اینکه یوسف مى گوید من آیین این قوم را ترک کردم و این نشان مى دهد که او از روى اراده و اختیار این کار را


صفحه ۸۳

کرده در حالى که جدایى او از قوم کنعان از روى اراده و اختیار نبود.
* آیه (۲۸) و اتبعت مله آبائى ابراهیم و اسحاق و یعقوب … : یوسف در دنباله سخنان خود ادامه داد که من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروى کردم آیین پدران یوسف همان توحید ناب بود که ابراهیم قهرمان توحید آن را تعلیم داده بود و اسحاق و یعقوب نیز دعوت کننده به سوى آن بودند.
یوسف در اینجا ضمن بیان آیین خود، پدرانش را نیز معرفى مى کند و در روایتى از پیامبر اسلام(ص) آمده که درباره یوسف فرمود: یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم، کریم بن الکریم بن الکریم.
یوسف افزود: اساساً براى ما که از خاندان وحى هستیم، شایسته نیست که چیزى را به خدا شریک قرار دهیم و این از فضل و رحمت خدا بر ما و مردم است. بر ما از آنجهت که شایسته دریافت وحى الهى شده ایم و بر مردم از آنجهت که از ما پیروى کنند و هدایت شوند ولى متأسفانه بسیارى از مردم سپاسگزار نیستند و به جاى استفاده از این نعمت و ایمان آوردن به پیامبران الهى، آنان را انکار مى کنند و در گمراهى خود باقى مى مانند.

چند روایت

   ۱ ـ عن ابى عبدالله قال: جاء جبرئیل الى یوسف و هو فى السجن فقال: یا یوسف قل فى دبر کلّ صلوه: اللهم اجعل لى فرجا و مخرجا من حیث


صفحه ۸۴

احتسب و من حیث لااحتسب.(۱)
امام صادق(ع) فرمود: جبرئیل در زندان نزد یوسف آمد وگفت: اى یوسف بعد از هر نمازى بگو: خدایا براى من از جایى که گمان مى برم و از جایى که گمان نمى برم گشایش و راه خروجى قرار بده.
۲ – امام صادق(ع) فرمود: یوسف در زندان در فراق پدرش یعقوب گریه مى کرد تا جایى که اهل زندان از آن ناراحت شدند پس قرار گذاشت که یک روز گریه کند و یک روز ساکت باشد.
۳ ـ عن ابى عبدالله(ع) قال فى قوله «انا نریک من المحسنین» قال: کان یقوم على المریض و یلتمس للمحتاج و یوسع على المحبوس.(۲)
امام صادق(ع) درباره این سخن که به یوسف گفتند: ما تو را از نیکوکاران مى بینیم، فرمود: او مریض را عیادت مى کرد و به نیازمند کارسازى مى کرد و به زندانى جا مى داد.
یا صاحِبَىِ السِّجْنِ ءَأَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ (۳۹ ) ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِه اِلاّ أَسْمآءً سَمَّیْتُمُوهآ أَنْتُمْ وَ آبآؤُکُمْ مآ أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا اِلاّ اِیّاهُ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ(۴۰ )
اى دو رفیق زندانى من! آیا خدایان گوناگون بهترند یا خداى یگانه قهار؟ (۳۹) شما به جاى او جز نامهایى که را شما و
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج۲ ص ۵۴۹.
۲ – تفسیر عیاشى ج۲ ص ۱۷۷.


صفحه ۸۵

پدرانتان آنها را نامیده اید، پرستش نمى کنید، در حالى که خدا حجتى براى آنها نفرستاده است، حکم جز براى خدا نیست، او فرمان داده که جز او را نپرستید، این آیین استوار است ولى بسیارى از مردم نمى دانند (۴۰)

لغت واعراب

   ۱ ـ «صاحبى السجن» دو رفیق هم زندان، دو هم بند. این ترکیب یا از باب اضافه به سوى ظرف است و اصل آن یا صاحبىّ فى السجن است و یا از باب اضافه به سوى چیزى است که شبیه مفعول به است و معناى آن یا ساکنى السجن است مانند «اصحاب النار»
۲ ـ «ارباب» جمع ربّ، خدایان.
۳ ـ «القهّار» بسیار غلبه کننده، صاحب قهر و غضب.
۴ ـ «اسماء» نامها. در اینجا منظور از اسماء، مسمّیات است و یا مضاف آن حذف شده و تقدیر چنین است: ذوات اسماء و شاید هم از آن نظر اسماء گفته شده که بتها فقط نامهایى هستند و حقیقت وجودى به عنوان خدا ندارند.
۵ ـ «سمّیتموها» فعلى است که دو مفعول مى گیرد و در اینجا مفعول دوم حذف شده و اصل آن:«سمیتموها آلهه» مى باشد .
۶ ـ «ما انزل» حال است.
۷ ـ «من» در «من سلطان» براى تأکید در تقلیل است یعنى هیچ


صفحه ۸۶

برهانى نفرستاده است.
۸ ـ «ان» در «ان الحکم» نافیه است و مکسور بودن نون جهت التقاء ساکنین است.
۹ ـ «القیّم» استوار، پابرجا، ماندنى.

تفسیر آیات

دعوت یوسف از آن دو جوان به توحید

   * آیات ( ۳۹ ـ ۴۰) یا صاحبى السجن ءارباب متفرقون خیر … : یوسف به دو نفر از هم زندانیهاى خود که از او تعبیر خوابهایشان را خواسته بودند، خطاب مى کند و پیش از آنکه خوابشان را تعبیر نماید، آنها را به سوى توحید دعوت مى کند و مى گوید: اى دو یار زندانى من! آیا «رب»هاى گوناگون بهتر است یا «ربّ» یگانه قهار؟ از این بیان یوسف فهمیده مى شود که آنان و همفکرانشان اعتقاد به ارباب انواع داشتند و این یک عقیده باستانى بود که براى هر چیزى یک ربّ و خدا قائل بودند و خداى جهان را هم خداى خدایان و ربّ الارباب مى دانستند، آنها براى هر حقیقتى مانند جنگ و صلح و عشق و گرسنگى و مانند آنها یک ربّ قائل بودند.
یوسف، این فکر غلط و اعتقاد باطل را که ناشى از جهالت مردم و تقلید کورکورانه آنها از پیشینیان بود، رد مى کند و از آنها مى پرسد آیا ربّهاى پراکنده و گوناگون بهتر است یا ربّ یگانه اى که بر همه چیز غلبه


صفحه ۸۷

دارد؟ بدون شک، انسان یک ربّ داشته باشد که در تمام کارها به او رجوع کند بهتر است از اینکه براى هر چیزى به یک ربّ مراجعه کند و در قید انواع و اقسام خدایان باشد.
این بیان یوسف یک استدلال عقلى نیست بلکه احساسات طرف مقابل را تحریک مى کند که در ذهنیت خود تجدید نظر کند و با بازنگرى در اعتقادات خود راه درست را بیابد،در واقع این سخن، زمینه را براى دریافت پیام بعدى آماده مى کند.
در آیه بعدى، یوسف با یک دلیل عقلى و حجت و برهان وارد مطلب مى شود و مى گوید: این خدایانى که شما مى پرستید فقط نامهایى است که شما و پدرانتان آن نامها را ساخته اید، یعنى آنها در خارج وجود ندارند و فقط نامى از آنها هست که آن را هم خودتان ساخته اید. اضافه مى کند که خداى جهان هیچ حجتى در این باره نازل نکرده است، منظور این است که اثبات وجود یک چیزى احتیاج به دلیل دارد و شما آن دلیل را ندارید و تنها یک سرى نامها و الفاظ در اختیار شماست و اگر این ارباب وجود داشتند باید خداوند به وسیله پیامبران و یا با هر طریق دیگر از وجود آنها خبر مى داد و مى دانیم که هرگز خداوند از آنان خبر نداده است.
خلاصه استدلال یوسف در نفى اربابِ انواع این است که وجود چنین چیزهایى در عالم، احتیاج به اثبات دارد و شما هیچ دلیل بر اثبات آن ندارید، بنابراین چنین اربابى وجود ندارد. اضافه مى کند که اساسا راه اثبات آنها منحصر به این است که خداى جهان که شما نیز به او


صفحه ۸۸

عقیده دارید، از وجود آنها خبر بدهد و مى دانیم خدا از آن خبر نداده است.
اضافه مى کند که حکم حکم خداست (ان الحکم الا للّه) یوسف در اینجا این جمله را مى گوید وپدرش یعقوب نیز هنگامى که پسرانش را به مصر مى فرستد همان جمله را مى گوید (آیه ۶۷ از همین سوره) و منظور این است که تنها خداوند است که در جهان حکومت مى کند و نیازى به دستیار و ارباب انواع ندارد و همو فرمان داده که جز او را نپرستید و دین استوار همین است ولى بسیارى از مردم نمى دانند.
دین استوارى که مورد رضایت و خرسندى خداوند است همین است که جز او را نپرستید و براى او شریک قائل نشوید و این همان چیزى است که خداوند در فطرت هر انسانى قرار داده ولى گاهى عوامل اجتماعى بر روى فطرت انسان پرده مى کشد و او را از راه فطرت منحرف مى سازد. به این آیه توجه فرمایید:
فأقم و جهک للدین حنیفا فطرت الله التى فطر الناس علیها لاتبدیل لخلق الله ذلک الدین القیم و لکنّ اکثر الناس لایعلمون (روم / ۳۰)
پس روى خود را با توجه به حق، سوى دین کن، همان فطرتى که خداوند مردم را بر اساس آن آفریده، تغییرى در خلقت خدا نیست، دین همان دین استوار است ولى بسیارى از مردم نمى دانند.
توجه کنیم که خطاب یوسف در آغاز به همان دو نفر زندانى بود ولى بعد که مطلب را به طور اساسى مطرح کرد، خطاب او هم عمومى و


صفحه ۸۹

کلّى شد و شامل تمام کسانى گردید که مانند آن دو نفر زندانى، خدایان پراکنده و گوناگونى را پرستش مى کردند.
یا صاحِبَىِ السِّجْنِ أَمّآ أَحَدُکُما فَیَسْقى رَبَّهُ خَمْرًا وَ أَمَّا الاْخَرُ فَیُصْلَبُ فَتَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْ رَأْسِه قُضِىَ الْأَمْرُ الَّذى فیهِ تَسْتَفْتِیانِ (۴۱ ) وَ قالَ لِلَّذى ظَنَّ أَنَّهُ ناج مِنْهُمَا اذْکُرْنى عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْساهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّه فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ(۴۲ )
اى دو رفیق زندانى من! اما یکى از شما به آقاى خود شراب مى نوشاند و اما دیگرى، پس به دار آویخته مى شود و پرندگان از سر او مى خورند. آن کارى که شما درباره آن از من نظر مى خواستید، انجام یافت (۴۱) و به کسى که گمان مى کرد که از آن دو نفر نجات پیدا مى کند، گفت: مرا نزد آقاى خود به یاد آور، پس شیطان یادآورى به آقایش را از خاطر او برد، پس چند سال در زندان ماند(۴۲)

لغت واعراب

   ۱ ـ «فیسقى» مى نوشاند. این فعل متعدى است و مجرد و مزید فیه آن به یک معناست و یَسقى با یُسقى از نظر معنا تفاوتى ندارد. ولذا هر دوجه در قرائتها آمده اگرچه قرائت معروف همان یَسقى است.
۲ ـ «فیصلب» به دار آویخته مى شود. به چوبه دار هم «صلیب» گفته


صفحه ۹۰

مى شود.
۳ ـ «الامر» آن کار معهود. الف و لام آن براى عهد است و منظور همان تعبیر خواب است و اینکه امر را مفرد آورده در حالى که آنها از دو امر پرسیده بودند براى آن است هر کدام از آنها یک امر را مطرح کرده بودند.
۴ ـ «تستفتیان» نظر خواهى مى کردید، طلب فتوا مى کردید.
۵ ـ فاعل«ظنّ» یا یوسف است و در این صورت ظنّ به معناى یقین است چون تعبیر او از راه وحى بود و یا متصدى شراب است و در این صورت ظن به معناى خودش است.
۶ ـ ضمیر «انساه» به متصدى شراب برمى گردد. و احتمال ضعیفى هم وجود دارد که به یوسف برگردد.
۷ ـ «بضع سنین» به خاطر ظرف بودن منصوب است و «بضع» به قطعه اى از زمان گفته مى شود و شامل سه تا نه سال مى باشد و اصل بضع به معناى قطع است. بضع قطعه اى از زمان و بضاعه قطعه اى از مال التجاره.

تفسیر آیات

تعبیر خواب هاى آن دو جوان توسط یوسف

   * آیه (۴۱) یا صاحبى السجن اما احدکما فیسقى ربّه خمرا … : پس از آنکه یوسف آن دو نفر هم زندانى خود را به سوى توحید دعوت کرد، به پرسش آنها درباره خوابهایى که دیده بودند پاسخ داد.


صفحه ۹۱

   یوسف گفت: اى دو رفیق زندانى من! اما یکى از شما به آقا و سرور خود شراب مى نوشاند و ساقى او مى شود. این همان کسى بود که در خواب دیده بود براى درست کردن شراب، انگور مى فشارد. او پیش از آنکه به زندان بیفتد ساقى پادشاه بود و طبق این تعبیر که یوسف کرد، او از زندان آزاد مى شد و دوباره ساقى پادشاه مى گشت.
و اما دیگرى، یعنى همان کسى که در خواب دیده بود که بالاى سرش نانى را حمل مى کند و پرندگان از آن مى خورند، تعبیر خواب او چنین است که او را بر دار مى زنند و پرندگان از گوشت سر او مى خورند. این همان کسى بود که پیش از افتادن به زندان، مسئول تهیّه غذاى پادشاه و آشپز او بود. این دو نفر متهم بودند که در غذاى پادشاه سمّ ریخته اند و قصد کشتن پادشاه را داشتند. پس از تحقیق، بى گناهى ساقى و مجرم بودن آشپز معلوم شد و لذا ساقى بار دیگر به کار گمارده شد و آشپز را بر دار زدند و مرغان هوا با منقارهاى خود از کاسه سر او خوردند.
یوسف پس از تعبیر خواب این دو نفر گفت: آنچه شما درباره آن از من نظر مى خواستید انجام یافت، یعنى آنچه من گفتم تقدیر حتمى شماست و چاره اى جز آن نیست. یوسف این جمله را براى آن گفت که آشپز پس از شنیدن تعبیر خواب خود، از ترس گفت من شوخى مى کردم و اصلا چنین خوابى را ندیده بودم ولى یوسف به او خاطــر نشان کرد که تقدیر او چنیــن رقم زده شده و جاى برگشت وجود ندارد.


صفحه ۹۲

   از این تعبیر معلوم مى شود که سخن یوسف درباره آنها تنها یک تعبیر خواب معمولى که ناشى تأویل و تفسیر و از روى حدس و گمان باشد، نبود; بلکه از طریق وحى و از باب علم غیب بود که خدا او را یاد داده بود.

درخواست یوسف از یکى از آن دو جوان

که اورا به یاد پادشاه بیاورد

   * آیه (۴۲) و قال للذى ظنّ انّه ناج منهما اذکرنى عند ربّک … : طبق تعبیر یوسف، یکى از آن دو نفر یعنى ساقى پادشاه از زندان آزاد مى شد و مجددا به خدمت پادشاه در مى آمد. یوسف از این موقعیت استفاده کرد و به او گفت که مرا نزد پادشاه یاد کن. یعنى بى گناهى مرا به پادشاه بگو، شاید من از زندان آزاد شوم.
توجه کنیم که «ظنّ» در اینجا به معناى علم است و استعمال ظنّ در یقین و علم در قرآن بسیار است مانند (انى ظننت انى ملاق حسابیه) و اینکه در این آیه کلمه ظن به کار رفته، معناى یقین دارد و یوسف از طریق وحى یقین پیدا کرده بود که ساقى شاه نجات مى یابد، به دلیل اینکه پیش از این جمله گفته بود: (قضى الامر الذى فیه تستفتیان)

مشروعیّت وسیله قرار دادن افراد

   مطلب دیگر اینکه توسل یوسف به غیر خدا و واسطه قرار دادن ساقى که او را نزد پادشاه به یاد آورد، هرگز با مقام توکل منافاتى ندارد و مؤمن مى تواند در عین توکل و انقطاع به خدا از وسایل و ابزار موجود هم در رسیدن به هدفهاى زندگى استفاده کند با این ذهنیت که همین


صفحه ۹۳

اسباب و ابزار را هم خدا قرار داده است. این حقیقتى است که قرآن خود مردم را به سوى آن خوانده است:
یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله (مائده/ ۳۵)
اى کسانى که ایمان آورده اید از خدا پروا کنید و به سوى او وسیله طلب کنید.
این وسیله یا عبادت و اطاعت و یا اولیاء خدا و یا حتى ابزار مادى است و در هر حال مؤمن باید بداند که مؤثر حقیقى خداوند است.
در عین حال که یوسف در اینجا کار خلافى نکرد، ولى مقام مقامى بود که باید بیشتر بر خدا توکل مى کرد و کار خود را به خدا وا مى گذاشت چون او همواره لطف عنایت خدا را در زندگى خود لمس کرده بود و مى توان این کار یوسف را یک ترک اولى یعنى ترجیح یک کار خوب بر یک کار خوبتر دانست و از آنجا که یوسف از مقربان و مخلصان درگاه بود، تاوان ترک اولى را به این صورت داد که شیطان او را از یاد آن ساقى برد و ساقى پادشاه به کلّى یوسف را فراموش کرد و نزد پادشاه از او یادى نکرد و در نتیجه یوسف چندین سال در زندان ماند، گفته شده است که پس از جریان تعبیر خواب، هفت سال دیگر یوسف در زندان بود و مدت زندان او جمعاً دوازده سال طول کشید. در روایتى از پیامبر اسلام(ع) نقل شده که فرمود: اگر یوسف این جمله را به ساقى نمى گفت، این مقدار در زندان نمى ماند.(۱)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مجمع البیان ج۵ ص ۳۵۹.


صفحه ۹۴

   همانگونه که گفتیم، منظور از (فانساه الشیطان ذکر ربه) این است که ساقى فراموش کرد که یوسف را نزد سرور خود به یاد آورد. برخى از مفسران گمان کرده اند منظور آیه این است که شیطان در آن لحظه یاد خدا را از خاطر یوسف برد. این سخن قابل قبول نیست زیرا که به شهادت آیات قبلى، یوسف از «مخلصین» بود و طبق بعضى از آیات قرآنى (آیه ۴۰ از سوره حجر) شیطان را راهى بر مخلصان درگاه الهى نیست. دیگر اینکه در آیه بعدى آمده است: (و ادّکر بعدامّه = پس از مدتى به یاد آورد) و این قطعا مربوط به ساقى پادشاه است و قرینه خوبى است بر اینکه منظور از کسى که فراموش کرد نیز همان ساقى است.

چند روایت

   ۱ ـ عن النبى (ص) انه قال: عجبت من اخى یوسف کیف استغاث بالمخلوق دون الخالق.(۱)
پیامبر(ص) فرمود: تعجب مى کنم از برادرم یوسف که چگونه به مخلوق پناه برد و نه خالق.
۲ ـ امام صادق(ع) فرمود: خداوند به یوسف گفت: آیا من تو را محبوب پدرت قرار ندادم و تو را در زیبایى برتر از مردم نکردم؟ آیا من نبودم که کاروانى فرستادم تا تا تو را از چاه نجات دهند؟ آیا من نبودم که
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مجمع البیان ج ۵ ص ۳۵۹.


صفحه ۹۵

مکر زنان را از تو دور کردم؟ پس چه چیزى تو را واداشت که از من اعراض کنى و مخلوقى را که پایین تر از من است بخوانى؟ پس چندین سال در زندان بمان.(۱)
وَ قالَ الْمَلِکُ اِنّى أَرى سَبْعَ بَقَرات سِمان یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلات خُضْر وَ أُخَرَ یابِسات یآ أَیُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونى فى رُؤْیاىَ اِنْ کُنْتُمْ لِلرُّؤْیا تَعْبُرُونَ (۴۳) قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام وَ ما نَحْنُ بِتَأْویلِ الْأَحْلامِ بِعالِمینَ (۴۴ ) وَ قالَ الَّذى نَجا مِنْهُما وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّه أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْویلِه فَأَرْسِلُونِ (۴۵ ) یُوسُفُ أَیُّهَا الصِّدّیقُ أَفْتِنا فى سَبْعِ بَقَرات سِمان یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلات خُضْر وَ أُخَرَ یابِسات لَعَلّى أَرْجِعُ اِلَى النّاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (۴۶ ) قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَبًا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فى سُنْبُلِه اِلاّ قَلیلاً مِمّا تَأْکُلُونَ (۴۷ ) ثُمَّ یَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاّ قَلیلاً مِمّا تُحْصِنُونَ (۴۸ ) ثُمَّ یَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ (۴۹ )
و پادشاه گفت: همانا من هفت گاو چاق را در خواب دیدم که هفت گاو لاغر آنها را مى خورند و نیز هفت سنبل سبز و هفت سنبل خشک، اى درباریان مرا درباره رؤیایم نظر بدهید، اگر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر عیاشى ج۲ ص ۱۷۷.


صفحه ۹۶

تعبیر خواب مى کنید (۴۳) گفتند: پراکنده و پریشان است و ما به تعبیر چنین خوابهایى آگاه نیستیم(۴۴) و کسى که از آن دو نفر نجات یافته بود، و پس از مدتى به یادش آمد، گفت: من تعبیر آن را به شما خبر مى دهم پس مرا (پیش آن زندانى) بفرستید (۴۵) یوسف! اى مرد بسیار راستگو! ما را درباره هفت گاو چاق که هفت گاو لاغر آنها را مى خورد و نیز هفت سنبل سبز و هفت سنبل خشک، نظر بده; باشد که من به سوى مردم بازگردم شاید آنان (تعبیر این خواب را) بدانند (۴۶) گفت: هفت سال با کوشش زراعت مى کنید پس هرچه درو کردید، آن را در سنبل خود کنار بگذارید جز اندکى که مى خورید (۴۷) آنگاه پس از آن، هفت سال سخت مى آید که آنچه را که براى آن سالها ذخیره کرده بودید مى خورند، جز اندکى از آنچه نگهداشته اید (۴۸) آنگاه پس از آن سالى مى آید که به مردم باران مى بارد و در آن سال (میوه ها و دانه ها را) مى فشارند(۴۹)

لغت واعراب

   ۱ ـ «سمان» جمع «سمینه» چاق و فربه. صفت براى «بقرات» است.
۲ ـ «عجاف» جمع «عجفاء» لاغر. عجفاء مؤنث اعجف است و جمع آن قاعدتا باید بر وزن «فُعل» باشد مانند حمراء و حمر و این مورد تنها موردى است که فعلاء بر وزن فعال جمع بسته شده و شاید براى مقابله آن با «سمان» باشد که نقیض آن است.


صفحه ۹۷

   ۳ ـ «اُخر» به جهت وزن فعل و عدول غیر منصرف است. در تعبیر «اخریابسات» هر چند که به عدد هفت تصریح نشده ولى لفظ «اخر» به آن دلالت دارد.
۴ ـ «الملاء» اشراف، درباریان. مهتران قوم.
۵ ـ لام در «للرؤیا» براى تبیین است و تعبرون بدون لام هم متعدى مى شود مى گویند: تعبرون الرؤیا و تعبرون للرؤیا. چنین مى نماید که اگر مفعول مقدم بر فعل باشد همانگونه که در این آیه مقدم شده ، آوردن لام بهتر باشد.
۶ ـ «اضغاث» جمع «ضغث» دسته، یک قبضه از گیاه و در اینجا به معناى خوابهاى پراکنده و پریشان است که گویا یک دسته از وقایع غیر مرتبط را در خواب دیده است. ضمناً «اضغاث» خبر براى مبتداى محذوف است و به سوى احلام اضافه شده: «هذه اضغاث احلام».
۷ ـ «احلام» جمع «حُلم» خواب. اصل آن از حلم به معناى سکون و آرامش است و چون در موقع خواب انسان به نوعى آرامش مى رسد، به آن حُلم گفته شد.
۸ ـ «ادّکر» به یاد آورد. افتعال از ذکر است و اصل آن «اذتکر» مى باشد، طبق یک قاعده صرفى تاء افتعال و ذال هر دو به دال قلب شد و درهم ادغام گردید.
۹ ـ «امّه» مدت، زمان. این واژه در اصل به معناى گروهى از مردم است و چون یک مدت طولانى هم از گروهى از لحظه ها و دقیقه ها


صفحه ۹۸

تشکیل مى شود به مدت زمان طولانى هم امت گفته شد. بعضى ها گفته اند که آن از «اِمّه» به کسر همزه به معناى نعمت است یعنى آن شخص پس از نعمتى که از یوسف دیده بود او را به یاد آورد. در نوشته اى از یکى از مستشرقان غربى خواندم که «امه» را در این آیه تصحیف «امد» دانسته است ولى چون در هیچ قرائتى حتى قرائتهاى شاذ دیده نشد که آن را «امد» بخوانند، سخن این مستشرق بى دلیل و مجرد استحسان است.
۱۰ ـ «تزرعون» مضارع ولى در حکم امر است مانند : «والمطلّقات یتربّصن»
۱۱ ـ «یأکلن» مى خورند. در اینجا به سال نسبت اکل داده شده و از باب مجاز در اسناد است یعنى مردم در آن سالها مى خورند. مانند : والنهار مبصرا، روز که نمى بیند بلکه مردم در روز مى بینند.
۱۲ ـ «دأب» مطابق عادت ، پیاپى، مجدّانه.
۱۳ ـ «تحصنون» آنها را حفظ کرده اید. از احصان به معناى نگهدارى و حفظ در محل خاص.
۱۴ ـ «یغاث» یا از غوث است به معناى نجات پیدا کردن و یا از غیث است به معناى برخوردارى از باران.
۱۵ ـ «یعصرون» مى فشارند. کنایه از فراوانى میوه و دانه هاى روغنى که آنها را مى فشارند و از آب آنها استفاده مى کنند. گفته شده یعصرون به معناى ینجون است یعنى نجات پیدا کنند.


صفحه ۹۹

تفسیر آیات

خواب دیدن پادشاه مصر و

ناتوانى خوابگزاران از تعبیر آن

   * آیات (۴۳ ـ ۴۵) و قال الملک انّى ارى سبع بقرات سمان … : یوسف همچنان در زندان به سر مى برد تا اینکه لطف خدا شامل حال او گردید و خدا وسیله اى براى آزادى او از زندان فراهم کرد. روزى پادشاه مصر که نامش ولیدبن ریّان بود خواب عجیبى دید و پس از آنکه از خواب بیدار شد خواب خود را به اطرافیانش نقل کرد، او گفت: در خواب دیدم که هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را خوردند و نیز هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه گندم خشکیده را دیدم که خوشه هاى خشکیده برخوشه هاى سبز تنیده و آنها را از بین مى بردند.
پادشاه که مضمون خواب خود را نگران کننده مى دید، از اطرافیان و اشراف قوم خود خواست که اگر تعبیر خواب مى دانند خواب او را تعبیر کنند.
درباریان و خوابگزاران دربار گفتند: این خواب پریشان و پراکنده است و ما تعبیر چنین خوابهایى را نمى دانیم. منظور آنها این نبود که ما تعبیر خواب نمى دانیم بلکه منظورشان این بود که خواب پادشاه خواب درست و رؤیاى صادقه نیست و اى بسا آن را به پرخورى پادشاه و پریشانى افکار او نسبت مى دادند و خوابهایى که ناشى از چنین حالتى باشد رؤیاى صادقه نیست و تعبیر ندارد.


صفحه ۱۰۰

   در میان اطرافیان پادشاه، ساقى او یعنى همان کس که چند سال پیش به زندان افتاده بود و یوسف خواب او را تعبیر کرده بود، ناگهان به یادش آمد که یوسف خواب او و رفیقش را در زندان تعبیر کرد و تعبیر او درست درآمد. این بود که به پادشاه و اطرافیانش گفت: من مى توانم از تعبیر این خواب شما را خبر بدهم، آنگاه داستان خود را تعریف کرد و گفت: مرا پیش یوسف بفرستید تا تعبیر این خواب را از او بپرسم. پادشاه با این پیشنهاد موافقت کرد و قرار شد که او نزد یوسف بیاید و از او نظر خواهى کند.

تعبیر خواب پادشاه توسط یوسف

   * آیات (۴۶ ـ ۴۵ ) یوسف ایّها الصّدّیق افتنا فى سبع بقرات … : ساقى پادشاه به زندان رفت و به حضور یوسف رسید و خواب پادشاه را به او نقل کرد و تعبیر آن را از او خواست و گفت: تعبیر این خواب را به ما بگو باشد که من پیش آنان برگردم و آنها از فضل و دانش تو باخبر شوند و یا باشد که آنان از تعبیر این خواب آگاه شوند و این باعث نجات تو از زندان گردد.
یوسف در اینجا پاسخى حکیمانه و از سر دلسوزى و خیرخواهى داد و ضمن اینکه خواب پادشاه را تعبیر کرد و آن را نگران کننده خواند، براى مقابله با خطرات آن دستورالعمل لازم را نیز ارائه داد. یوسف خواب پادشاه را چنین تعبیر کرد که هفت سال کشت و زراعت مانند همیشه خواهد بود و محصول گندم به دست خواهد آمد و پس از آن هفت سال پشت سر هم خشکسالى و قحطى خواهد شد و پس از آن


صفحه ۱۰۱

دوباره وضع به حالت قبلى باز خواهد گشت.
براى مقابله با هفت سال خشکى و قحطى، او چنین پیشنهاد کرد که هفت سال پیاپى و مثل همیشه با کوشش زراعت کنید و پس از آنکه محصول خود را درو کردید آن را از خوشه هاى خود جدا نسازید و با همان خوشه انبار کنید جز اندکى که مى خورید، پس از آن، هفت سال سخت خواهد آمد که در آن، ذخیره هاى سالهاى پیش خورده مى شود و از بین مى رود و فقط اندکى از آنچه نگهداشته اید مى ماند. پس از آن، سال فراوانى با نزولات آسمانى فرا مى رسد و مردم از قحطى نجات مى یابند و چنان فراوانى مى شود که مردم، میوه ها و دانه هاى روغنى را مى فشارند و از عصاره آن استفاده مى کنند.
البته آنچه مفسران درباره (و فیه یعصرون) گفته اند همان فشردن میوه هاست که آوردیم ولى احتمال مى دهیم که منظور از آن این باشد که در آن سال در اثروفورنعمت و فراوانى، مردم از غذاها و میوه هاى خوب و برگزیده استفاده مى کنند و این پس از هفت سال قحطى است که مردم ازهرنوع غذایى حتى ازگیاهان صحرا استفاده مى کردند.
نکته اى که در اینجا تذکر مى دهیم این است که یوسف پیشنهاد کرد که در هفت سال نخست، محصول خود را از خوشه جدا نکنند و در آن ذخیره نمایند. این پیشنهاد براى آن بود که محصولاتى مانند گندم اگر در خوشه خود انبار شود مدت زمان طولانى مى ماند و آفت در آن نمى افتد ولى اگر از خوشه جدا شود، در مدت اندکى آفت مى گیرد و مى پلاسد و از بین مى رود. این پیشنهاد در آن زمان که انبارهاى سیلو


صفحه ۱۰۲

مانند زمان ما وجود نداشت، پیشنهاد بسیار جالبى بود.
وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونى بِه فَلَمّا جآءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ اِلى رَبِّکَ فَسْأَلْهُ ما بالُ النِّسْوَهِ الْلاتى قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ اِنَّ رَبّى بِکَیْدِهِنَّ (۵۰ ) عَلیمٌ قالَ ما خَطْبُکُنَّ اِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِه قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوء قالَتِ امْرَأَهُ الْعَزیزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِه وَ اِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقینَ (۵۱ ) ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنّى لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللّهَ لا یَهْدى کَیْدَ الْخآئِنینَ (۵۲ )
و پادشاه گفت: او را پیش من آورید ، پس چون فرستاده نزد او(یوسف) آمد، گفت: به سوى آقاى خود برگرد و از او بپرس آن زنان را که دستان خود را بریدند چه شده بود؟ همانا پروردگار من به مکر آنان آگاه است(۵۰) (پادشاه به آن زنان) گفت: آن گاه که از یوسف کام خواستید شما را چه شده بود؟ گفتند: خدا منزه است ما بر او هیچ بدى ندانستیم. همسر عزیز گفت: اکنون حق آشکار گردید، من از او کام دل خواستم و همانا او از راستگویان است (۵۱) (یوسف گفت) این بدان جهت است که او (عزیزمصر) بداند که در نهان به او خیانت نکرده ام و همانا خداوند نیرنگ خائنان را (به سوى هدف) رهبرى نمى کند (۵۲)

لغت واعراب



صفحه ۱۰۳

   ۱ ـ «بال» شأن و حال. تعبیر «ما بال» در عربى در مقام سؤال از مشغولیت مهم آورده مى شود. ما بالک یعنى تو را چه شده؟ مشغولیت مهم تو چیست؟
۲ ـ «خطبکنّ» از «خطب» به معناى کار مهم است و سؤال از «خطب» همان معناى سؤال از «بال» را مى دهد.
۳ ـ «حاش لله» خدا منزه است و منظور از آن منزه بودن یوسف است که از باب تیمن و تبرک منزه بودن خدا را بیان مى کنند. در این باره پیش از این در تفسیر آیه ۳۱ از همین سوره به تفصیل بحث کردیم.
۴ ـ «الآن» ظرف زمان براى فعل بعدى و منصوب با آن است.
۵ ـ «حصحص» آشکار شد، پدیدار شد. از حصه مشتق شده و این مفهوم را مى رساند که حصه حق از حصه باطل جدا شده. حصحص تکرار حصّ است مانند کبکب و کفکف و زلزل در تکرار کبّ و کفّ و زلّ و این نوعى ساختن فعل رباعى مجرّد از فعل ثلاثى مجرد براى دلالت بر مبالغه است.
۶ ـ «ذلک» خبر مبتداى محذوف و تقدیر آن چنین است: الامر ذلک. ذلک اشاره به ماتقدم است، یعنى یوسف مى گوید: این پیشنهاد من براى آن است که حقیقت روشن شود. بنابراین، از ذلک به بعد کلام یوسف است نه کلام همسر عزیز مصر،هرچند که بعضیها احتمال داده اندکه این سخن از همسر عزیز باشد،در باره این دو احتمال در تفسیر آیه بحث خواهیم کرد.


صفحه ۱۰۴

   ۷ ـ ضمیر غایب در «لم اخنه» به عزیز مصر برمى گردد و طبق احتمال دیگر به یوسف برمى گردد.

تفسیر آیات

درخواست یوسف از پادشاه که

درباره تهمتى که به او زده اند تحقیق شود

   * آیات (۵۰ ـ ۵۱) و قال الملک ائتونى به فلما جاء الرسول قال … : دنباله داستان یوسف است که با حذف بعضى از قسمتهاى داستان که معلوم است ادامه مى یابد و این یکى از شیوه هاى قرآن در نقل داستانهاست که براى اختصار، قسمتهایى را که خواننده مى تواند خودش آنها را حدس بزند حذف مى کند و این یکى از وجوه بلاغت قرآنى است.
در آیات پیش، سخنان یوسف در تعبیر خواب پادشاه در خطاب به ساقى پادشاه نقل شد. مسلم است که فرستاده پادشاه این مطالب را به او نقل مى کند و پادشاه از این سخنان شگفت زده مى شود و مى خواهد درباره این امر مهم با یوسف ملاقات کند. این قسمتها را قرآن نمى آورد و پس از نقل سخنان یوسف مى فرماید: پادشاه گفت او را نزد من آورید.
فرستاده پادشاه پیش یوسف رفت و پیام او را به یوسف رسانید. یوسف به فرستاده گفت: پیش آقاى خود برگرد و از او بپرس آن زنان را که دستان خود را بریدند چه شده بود؟ از این سخن یوسف فهمیده مى شود که اولا نظر پادشاه آزاد کردن او از زندان بود و لذا یوسف قبول این مرحمت را مشروط به روشن شدن بى گناهى خود کرد و چنین نبود


صفحه ۱۰۵

که فقط توضیحى از یک زندانى بخواهند، چون در آن حالت یوسف در مقامى نبود که شرطى تعیین کند. ثانیا هر چند که یوسف به آزادى خود علاقه شدیدى داشت ولى نمى خواست پس از آزادى همواره به او به عنوان یک خیانتکار نگاه کنند این بود که او خواست نخست بى گناهى خود را ثابت کند آنگاه از زندان آزاد گردد.
همانگونه که پیشتر گفتیم، معلوم مى شود که تنها همسر عزیز مصر نبود که از یوسف کام خواست بلکه همه آن زنان پس از دیدن یوسف عاشق او شدند و دستهاى خود را بریدند و از یوسف کام دل خواستند. این است که یوسف فقط همسر عزیز مصر را در قفس اتهام قرار نمى دهد بلکه همه آن زنان را متهم مى کند و از پادشاه مى خواهد که از آنان در این باره تحقیق کند.
بعضى ها گفته اند که یوسف از باب احترام به ولىّ نعمت خود، از آن زنان نام برد وگرنه نظر او فقط زلیخا بود در حالى که چنین چیزى از یک پیامبر بعید است که به خاطر احترام به کسى، دیگران را متهم به کار زشت کند و از این گذشته همسر عزیز مصر یک زن هوسبازى بود که یوسف را به زندان انداخته بود و بنابراین، احترامى نداشت.

اعتراف زلیخا وزنان مصر به بیگناهى یوسف

   طبق پیشنهاد یوسف، پادشاه مصر آن زنان را به حضور خواست و از آنها پرسید شما را چه شد که از یوسف کام دل خواستید؟ زنان در پاسخ گفتند: خدا منزه است که ما بر او هیچ بدى ندیدیم.


صفحه ۱۰۶

   این زنان آشکارا به اینکه از یوسف کام دل بخواهند اعتراف نکردند ولى با اعتراف به پاکدامنى یوسف به طور ضمنى به هوسبازى خود اعتراف نمودند ولى در میان آنها همسر عزیز مصر با صراحت کامل به هوسبازى خود اقرار نمود و گفت: اکنون حق آشکار شده است، آرى من از او کام دل خواستم و او از راستگویان است. و بدینگونه همگى آن زنان به بى گناهى یوسف اعتراف کردند و یوسف از آن اتهام تبرئه شد.
* آیه (۵۲) ذلک لیعلم انّى لم اخنه بالغیب … : این آیه نقل سخن یوسف است که به فرستاده پادشاه گفت و آن زمانى بود که فرستاده نزد یوسف بازگشت و به او خبر داد که پادشاه مصر آن زنان را خواست و با آنان صحبت کرد و آنان به بى گناهى تو اعتراف نمودند. اینجا بود که یوسف به فرستاده گفت: این پیشنهاد من براى آن بود که عزیز مصر بداند که من در نهان به او خیانت نکرده ام و بداند که خداوند نیرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند و خائن هر نیرنگى بزند، سرانجام رسوا مى شود و حق آشکار مى گردد. این جمله یوسف نظیر جمله دیگر اوست که به هنگام کام دل خواستن زلیخا از او به زبان آورد:
انّه لایفلح الظالمون (یوسف/ ۲۳)
همانا ستمگران رستگار نمى شوند.
آنچه گفتیم نظر بیشتر مفسران است که این آیه و آیه بعدى را از کلام یوسف مى دانند و شاهد آن این است که در این دو آیه مطالب بلندى ذکر شده که نمى تواند از دهان همسر عزیز مصر که زنى هوسباز و بت پرست بود بیرون آید بلکه این سخنان که سرشار از معارف عمیق و


صفحه ۱۰۷

مطالب توحیدى است، از یک پیامبر و مربى الهى شایسته است و اینکه این احتمال باسیاق آیات تناسب ندارد، نمى تواند آن را منتفى کند، زیرا همانگونه که در صفحات قبلى اشاره کردیم، شیوه قرآن در بیان قسمتهاى مختلف یک داستان شیوه خاصى است و مطابق با شیوه معمول نیست. قرآن گاهى قسمتهایى از داستان را حذف مى کند و آن را به فهم خواننده واگذار مى نماید و یا گاهى دو سخن را در کنار هم نقل مى کند که هر کدام مربوط به گوینده دیگرى است و این همه براى آن است که شنونده ذهن خود را به کار اندازد و با تدبر در آیات قرآنى مطالب ناگفته را نیز بفهمد.
احتمال دیگرى که در مورد این آیه داده شده این است که این آیه و آیه بعدى دنباله سخنان زلیخاست و او مى گوید که من به پاکدامنى یوسف اعتراف کردم تا یوسف بداند که من در غیاب او به او خیانت نکرده ام اشاره به اینکه در مدتى که یوسف در زندان بود من در جایى او را متهم نکرده ام و نیز یوسف بداند که خداوند نیرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند.
آنگاه زلیخا به طورى که در آیه بعدى خواهد آمد، مى گوید: من نفس خود را تبرئه نمى کنم چون نفس همواره انسان را به سوى بدى فرمان مى دهد مگر اینکه پروردگارم رحم کند که پروردگارم آمرزنده مهربان است.
احتمال اینکه این سخنان از زلیخا باشد با اینکه باسیاق آیات مناسب تر است، بعید به نظر مى رسد، زیرا طرح این حقایق و معارف

 


صفحه ۱۰۸

والا و بیان صفات برجسته الهى از مانند او دور از انتظار است، البته درست است که در آن زمان سنّى از او گذشته بود و تجربه هایى به دست آورده بود ولى رسیدن او به این درجه از رشد فکرى بعید است. جالب اینکه طبق این تفسیر زلیخا در اینجا به یوسف درس توحید مى دهد و مى گوید من اعتراف کردم تا یوسف بداند که خداوند نیرنگ خائنان را به مقصد نمى رساند! و این بر استبعاد مطلب مى افزاید.
بنابراین، احتمال قوى همان است که در آغاز نقل کردیم و آن اینکه این آیه و آیه بعدى مضمون کلام یوسف است.
وَ مآ أُبَرِّىُ نَفْسى اِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَهٌ بِالسُّوءِ اِلاّ ما رَحِمَ رَبّى اِنَّ رَبّى غَفُورٌ رَحیمٌ (۵۳ ) وَ قالَ الْمَلِکُ ائْتُونى بِه أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسى فَلَمّا کَلَّمَهُ قالَ اِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکینٌ أَمینٌ (۵۴) قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزآئِنِ الْأَرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ (۵۵ ) وَ کَذلِکَ مَکَّنّا لِیُوسُفَ فِى الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشآءُ نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشآءُ وَ لا نُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ (۵۶ ) وَ لَأَجْرُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ لِلَّذینَ آمَنُوا وَ کانُوا یَتَّقُونَ (۵۷ )
و من خود را تبرئه نمى کنم، همانا نفس، همواره به بدى فرمان مى دهد مگر آنکه پروردگارم رحم کند، همانا پروردگار من آمرزنده بخشایشگر است (۵۳) و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا او را براى خود برگزینم، پس چون با او صحبت کرد، گفت: تو امروز نزد ما قدرتمند و امانتدار هستى (۵۴) گفت: مرا


صفحه ۱۰۹

بر گنجینه هاى این سرزمین بگمار، همانا من نگهبان و دانا هستم (۵۵) و این چنین یوسف را در آن سرزمین قدرت دادیم که در آن هر جا که بخواهد مسکن گزیند، رحمت خود را به هر کس که بخواهیم مى رسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمى کنیم (۵۶) و البته پاداش آخرت براى کسانى که ایمان آورده اند و تقوا پیشه کرده اند، بهتر است(۵۷)

لغت واعراب

   ۱ ـ «ما» در «مارحم» یا موصوله است و «رحم ربّى» صله آن است و ضمیر ربط حذف شده و در این صورت «ما» به معناى «من» خواهد بود همانگونه که در «ما طاب لکم من النساء» به معناى «من» است و استعمال «ما» در ذوى العقول اشکالى ندارد هرچند که بیشتر در غیر ذوى العقول استعمال مى شود. یا بگوییم «ما» براى ظرف است و تقدیر آن چنین است: «الا مده زمان رحم ربى» و یا استثناء را منقطع بگیریم و تقدیر چنین باشد: «ولکن رحمه ربى تصرف السوء».
۲ ـ «استخلصه» او را براى خود برگزینم، او را هم صحبت مخصوص خود کنم. استخلاص به معناى انتخاب یک چیز و خالص کردن و اختصاص دادن آن براى خویشتن است.
۳ ـ «مکین» صاحب مکنت و قدرت و عزت.
۴ ـ «امین» مورد اعتماد، امانتدار.


صفحه ۱۱۰

   ۵ ـ «الارض» این سرزمین. منظور از آن سرزمین مصر است چون ارض با الف و لام عهد آمده است و همین طور است «الارض » بعدى.
۶ ـ «یتبوّء» جابگیرد، مسکن گزیند. از «باء» به معناى «رجع» است که وقتى به باب تفعیل مى رود به معناى جا گرفتن مى شود.
۷ ـ «وکانوا یتقون» دلالت بر استمرار در تقوا دارد.

تفسیر آیات

سخن یوسف درباره نفس اماره

   * آیه (۵۳) و ما ابرّىء نفسى انّ النّفس لامّاره بالسّوء … : طبق تقریبى که ما کردیم و آیه قبلى را سخن یوسف دانستیم، این آیه نیز دنباله سخن یوسف مى شود و اگر احتمال دیگر را بپذیریم و آیه قبلى را سخن زلیخا بدانیم این آیه نیز دنباله سخن او مى شود.
یوسف در این کلام خود به یک مطلب مهم اشاره مى کند که مربوط به طبیعت انسانى است و آن اینکه نفس و شهوت موجود در انسان، همواره او را به سوى بدى سوق مى دهد و همیشه او را امر مى کند که به طرف بدیها و اِعمال شهوات نفسانى برود.
وجود شهوتهایى مانند شهوت جنسى و ریاست طلبى و خودخواهى و حرص در انسان در اصل براى تأمین زندگى و بقاى نسل او است و اِعمال محدود آن در زندگى بشر لازم است و به او نیرو و تحرک مى دهد ولى معمولا انسان به طور طبیعى به سوى افراط در


صفحه ۱۱۱

اِعمال آنها کشیده مى شود و همین امر باعث انحراف و گمراهى و افتادن در گرداب گناه مى گردد.
تنها کسانى مى توانند در برابر این میلها و شهوتهاى نفسانى بایستند و به طور نامشروع و غیر منطقى از آن استفاده نکنند که خداوند به آنان رحمت آورد و آنان را مورد لطف و مرحمت خود قرار دهد و آنان را در اجتناب از گناه یارى کند و مسلم است که خدا کسانى را مورد لطف خود قرار مى دهد که ایمان و تقوا داشته باشند، یعنى باید گام اول را خود انسان بردارد، در این صورت است که خداوند او را کمک خواهد کرد و از هدایتهاى خاص خود برخوردار خواهد نمود، چون پروردگار جهان، آمرزنده و مهربان است و کسى را که گامى به سوى او بردارد، مى پذیرد و یاور و مددکار او مى شود.
یوسف در این سخن به این حقیقت اشاره مى کند که او نیز مانند دیگران داراى نفس انسانى است و این خداوند بود که او را در برابر وسوسه هاى زلیخا حفظ کرد و از افتادن در دام شهوتِ او بازداشت. همانگونه که بارها گفته ایم، پیامبران نیز مانند سایر مردم شهوت و نفس دارند و مجبور به ترک گناه هم نیستند ولى در اثر ایمان محکم به خداوند، خود را از گناه حفظ مى کنند و در این میان عنایت خداوند هم به کمک آنان مى شتابد و عزم آنان را در پرهیز از گناه محکمتر مى کند.

موقعیت ممتاز یوسف نزد پادشاه

   * آیات (۵۴ ـ ۵۵) و قال الملک ائتونى به استخلصه لنفسى … : پس از گفتگوهایى که میان یوسف و فرستاده پادشاه رد و بدل شد و بى گناهى و


صفحه ۱۱۲

در عین حال مراتب علم و حکمت یوسف معلوم گردید، پادشاه گفت: یوسف را نزد من آورید تا او را همنشین مخصوص خود کنم. پادشاه مى خواست از علم و دانش یوسف در اداره مملکت خود استفاده کند، لذا دستور آزادى او را از زندان داد و او را پیش خود فراخواند. وقتى یوسف نزد پادشاه آمد، پادشاه با او صحبت کرد و جریان خواب خود را بار دیگر با او در میان گذاشت و یوسف همان تعبیرى را که به فرستاده پادشاه گفته بود تکرار کرد و براى مقابله با هفت سال خشکسالى که در انتظار مردم مصر بود، رهنمودهایى ارائه کرد.


پس از این گفتگو، پادشاه به یوسف گفت: تو امروز نزد ما مقام و منزلت و قدرت و مکنت دارى و مورد اعتماد ما هستى، یوسف که زمینه را براى خدمت به مردم و اجراى برنامه هاى خاص خود آماده دید، همکارى با پادشاه مصر را پذیرفت و پیشنهاد کرد که او را بر گنجینه هاى سرزمین مصر بگمارد و اختیار همه خزانه ها و انبارهاى مصر با او باشد.

تعهد و تخصص دو شرط احراز مقام

   یوسف شایستگى خود را براى داشتن چنین اختیارى با دو کلمه اظهار کرد، او گفت: من نگهبان و دانا هستم، یعنى هم این خزانه ها و انبارها را حفظ مى کنم و از حیف و میل شدن آنها جلوگیرى مى نمایم و هم دانش لازم براى استفاده بهینه از این امکانات را دارم. یوسف هم درستکار بود و در اموال عمومى خیانت نمى کرد و هم برنامه هاى اقتصادى روشنى داشت و به اصطلاح هم تعهد و هم تخصص داشت.


صفحه ۱۱۳

   بدینگونه، یوسف شرط احراز یک مسئولیت بزرگ در حکومت را تعهد و تخصص یا درستکارى و علم مى داند و بدون شک وجود این دو صفت در زمامداران و دست اندر کاران جامعه، آن جامعه را به سوى سعادت سوق مى دهد.
اینکه یوسف با یک پادشاه کافر و مشرک دست همکارى مى دهد و حاضر مى شود که در حکومت کافران منصب مهمى داشته باشد، براى آن است که او با پیش بینى خشکسالى چند ساله، بر خود لازم مى دانست که وارد عمل شود و مردم را از قحطى و گرسنگى نجات بخشد و این کار در عین حال که خود یک کار نیکو و با ارزشى است، زمینه را براى محبوبیت یوسف در میان مردم و در نتیجه هدایت آنان فراهم مى آورد.
بنابراین، همکارى با حکومت کافران و یا ظالمان در صورتى که مصلحت مهمى در آن باشد، اشکالى ندارد و اگر همکارى با آنان باعث تقویت کفر و ظلم باشد، کارى حرام است.
مطلب دیگر اینکه مى بینیم در اینجا یوسف از خودش تعریف مى کند و خود را حفیظ و علیم مى خواند، معلوم مى شود که تعریف کردن از خود یا «تزکیه نفس» همیشه کار بدى نیست و در موارد خاصى اشکال ندارد از جمله در جایى که جامعه به وجود شخصى با صفات معینى احتیاج داشته باشد که در این صورت باید کسى که این صفات را دارد، خود را معرفى کند تا از او استفاده شود.


صفحه ۱۱۴

یوسف وزیر پادشاه مصر مى شود

   * آیات (۵۶ ـ ۵۷) و کذلک مکّنّا لیوسف فى الارض … : بدینگونه یوسف با موافقت پادشاه با پیشنهاد او، در سرزمین مصر قدرت و مکنت پیدا کرد و در این آیه خداوند مى فرماید: این چنین ما به یوسف در آن سرزمین مکنت دادیم که در هر کجا که بخواهد مسکن گزیند و این لطف خدا بر او بود که او را از گوشه زندان که هیچ گونه اختیارى نداشت به مقامى رسانید که هر کجا که مى خواست مى رفت و به آزادى کامل رسیده بود. آنگاه اضافه مى کند که ما رحمت خود را به هر کس که بخواهیم مى رسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمى کنیم.
این یک سنت تغییر ناپذیر الهى است که هر کس در راه او گام بردارد، مورد لطف و مرحمت او قرار مى گیرد و هر کس را که بخواهد عزت مى دهد و مسلّم است که خواست او براى خود معیارها و ضابطه هایى دارد و کسانى را از این موهبت برخوردار مى کند که ایمان و تقوا داشته باشند و البته براى چنین کسانى در دنیا کمک مى شود ولى پاداشى که خدا در آخرت به آنان خواهد داد، بسى بهتر و سودمندتر است.
طبق این سنت الهى، یوسف که از همان کودکى داراى ایمان و تقوا بود و شایستگى برخوردارى از لطف الهى را داشت، از قعر چاه به قصر شاه رسید و على رغم بدخواهى برادران حسود، او به مقام و منزلتى رسید که آنان تصور آن را هم نمى کردند.


صفحه ۱۱۵

ازدواج یوسف بازلیخا پس از مرگ همسر او

   پادشاه مصر، یوسف را مقامى والا داد و او را عزیز مصر کرد، این یک منصب ویژه اى بود که در واقع تمام اختیارات مملکت به او سپرده مى شد. پیش از یوسف، عزیز مصر همان کسى بود که یوسف را از بازار برده فروشان خریده بود و همسر او با یوسف آن معامله را کرده بود که پیشتر خواندیم. گفته مى شود که نام او «قطفیر» بود و او همزمان با آزادى یوسف از زندان درگذشت و زلیخا بیوه او با یوسف تماس گرفت و یوسف با او ازدواج کرد و او را باکره یافت چون علت آن را پرسید، زلیخا گفت: عزیز مصر قدرت همبستر شدن با زنان را نداشت. البته در این باره داستانهایى در بعضى از کتابهاى تفسیرى آمده ولى چون سند محکمى ندارد از ذکر آنها خوددارى شد.

چند روایت

   ۱ ـ عن ابى عبدالله فى قول یوسف (ع): «اجعلنى على خزائن الارض انّى حفیظ علیم» قال حفیظ بما تحت یدى علیم بکلّ لسان.(۱)
امام صادق(ع) در باره سخن یوسف که گفت: «مرا بر گنجینه هاى این سرزمین بگمار که من نگهبان ودانا هستم» فرمود: نگهبان به آنچه در اختیار من است و دانا به همه زبانها.
۲ ـ امام رضا(ع) فرمود: یوسف در آن هفت سال فراوانى به
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – علل الشرایع ج ۱ ص ۱۲۵.


صفحه ۱۱۶

جمع آورى طعام پرداخت و آن را در انبارها قرار داد و چون این سالها گذشت و سالهاى قحطى رسید، یوسف آنچه را که جمع کرده بود به معرض فروش گذاشت و در سال اول طعام را در مقابل درهم و دینار فروخت تا جایى که در مصر و اطراف آن درهم و دینارى نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال دوم طعام را در برابر جواهر و زینت آلات فروخت تا جایى که در مصر جواهرى نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال سوم طعام را در مقابل چارپایان فروخت و چارپایانى در مصر و اطراف آن نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال چهارم طعام را در برابر برده ها فروخت و در مصر و اطراف آن برده اى نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال پنجم طعام را در برابر زمین و خانه فروخت و در مصر و اطراف آن خانه و و زمینى نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال ششم طعام را در برابر باغها و نهرها فروخت و در مصر و اطراف آن باغى نماند مگر اینکه در ملک یوسف قرار گرفت و در سال هفتم طعام را در برابر بردگى خودشان فروخت و در مصـر و اطراف آن آزاد و بـرده اى نماند مگر اینکه برده یوسف شد.
پس چون یوسف مالک خود آنها و اموالشان شد، مردم گفتند:ما هرگز پادشاهى را ندیده و نشنیده ایم که مانند او باشد و خداوند به او این همه ملک بدهد و چون او حکیم و علیم و باتدبیر باشد.
پس از آن یوسف به پادشاه مصر گفت: اى پادشاه نظر تو درباره آنچه پروردگارم از ملک مصر و اهل آن به من داده چیست؟ نظر خود را


صفحه ۱۱۷

بگو، چون من به صلاح آنها اقدام نکردم تا آنان را تباه کنم و آنان را از بلاى قحطى نجات ندادم تا خودم وبالى براى آنان باشم، بلکه خدا آنها را به وسیله من نجات داد. پادشاه گفت: نظر نظر توست. یوسف گفت هم خدا و هم تو را گواه مى گیرم که همه آنها را آزاد کردم و اموال و عبیدشان را به خودشان باز مى گردانم…(۱)
وَ جآءَ اِخْوَهُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ (۵۸) وَ لَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونى بِأَخ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَلا تَرَوْنَ أَنّى أُوفِى الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ (۵۹ ) فَاِنْ لَمْ تَأْتُونى بِه فَلا کَیْلَ لَکُمْ عِنْدى وَ لا تَقْرَبُونِ (۶۰ ) قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ وَ اِنّا لَفاعِلُونَ (۶۱ ) وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فى رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَهآ اِذَا انْقَلَبُوا اِلى أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ (۶۲ )
و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، پس آنان را شناخت در حالى که آنها او را نمى شناختند (۵۸) و چون بار و بنه آنان را فراهم کرد، گفت: برادرى را که از پدرتان است نزد من آورید، آیا نمى بینید که من پیمانه را به تمامى مى دهم و من بهترین میزبانان هستم؟ (۵۹) پس اگر او را نزد من نیاورید، شما را پیش من پیمانه اى نخواهد بود و به من نزدیک نشوید (۶۰) گفتند: او را از پدرش خواهیم خواست و ما کننده این کار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مجمع البیان ج۵ ص ۳۷۳.


صفحه ۱۱۸

هستیم (۶۱) و (یوسف) به غلامان خود گفت وجه پرداختى آنان را در بارشان بگذارید باشد که وقتى نزد خاندان خود شدند، آن را بشناسند، شاید برگردند (۶۲)

لغت واعراب

   ۱ ـ «جاء اخوه» فعل و فاعل. اینکه براى اخوه فعل مذکر آمده بدان جهت است که اخوه مؤنث مجازى است و براى مؤنث مجازى مى توان فعل مذکر یا مؤنث آورد.
۲ ـ «وهم له منکرون» جمله حالیه است.
۳ ـ «جهّزهم» تجهیز کرد، آماده کرد.
۴ ـ «بجهازهم» توشه آنان، بار و بنه آنان. جهاز چیزى است که انسان به آن احتیاج دارد گفته مى شود: جهاز عروس یا جهاز میت و منظور جیزهاى مورد نیاز آنان است و به جهاز شتر هم از آن جهت جهاز گفته مى شود که انسان براى سوار شدن به شتر به آن احتیاج دارد.
۵ ـ «باخ لکم» برادرى براى شما. علت اینکه نکره آورده و نگفته «باخیکم» مبالغه در نشناختن است. گویا که یوسف او را هیچ نمى شناخت.
۶ ـ «اوفى» به تمامى مى دهم، به طور کامل مى دهم.
۷ ـ «المُنزِلین» با کسره زاء، جمع مُنزِل به معناى کسى که مهمان دوست است و مهمان را طلب مى کند. فرق آن با «مُنزَل» این است که


صفحه ۱۱۹

مُنزَل کسى است که مهمان خودش بر او وارد مى شود ولى «مُنزِل» کسى است که از مهمان مى خواهد که بر او وارد شود. البته در بعضى از قرائتها کلمه «منزلین» با فتحه زاء خوانده شده است.
۸ ـ «لاتقربون» یا نهى و یا نفى است و در هر دو صورت مجزوم است و اگر لا براى نهى باشد، مجزوم بودن آن روشن است و اگر براى نفى باشد مجزوم بودن فعل بدان جهت است که در سیاق جزا واقع شده است و شرط آن «فان لم تأتونى» است. ضمناً نون آخر کلمه نون وقایه است و یاء متکلم به جهت واقع شدن در رأس آیه حذف شده و کسره دلالت بر آن دارد.
۹ ـ «سنراود» بزودى طلب مى کنیم. از مراوده به معناى طلب کردن و جستجو کردن.
۱۰ ـ «لفتیانه» جوانانش، غلامانش. جمع کثره از «فتى» و جمع قلّه آن «فِتیه» مى آید. فتى در اصل به معناى جوان است ولى در اینگونه موارد به معناى برده و غلام استعمال مى شود.
۱۱ ـ «بضاعتهم» وجه پرداختى آنان، سرمایه آنان.
۱۲ ـ «رحال» جمع «رحل» هر چیزى که براى کوچ کردن و سفر کردن آماده مى شود. بار و بنه.
۱۳ ـ «یرجعون» یا فعل لازم است یعنى برگردند و یا فعل متعدى است و مفعول آن حذف شده یعنى وجه را برگردانند.

تفسیر آیات



صفحه ۱۲۰

پیدایش قحطى شدید در منطقه

   * آیات (۵۸ ـ ۶۱) و جاء اخوه یوسف فدخلوا علیه … : پس از آنکه یوسف به عنوان خزانه دار و عزیز مصر تعیین شد، تمام امکانات کشور مصر در اختیار او قرار گرفت و همانگونه که یوسف پیش بینى کرده بود، منطقه مصر و شامات دچار قحطى و خشکسالى شد. یوسف براى مقابله با این بحران، از مدتها پیش برنامه هاى خاصى را تدارک دیده بود و انبارها را پر از گندم کرده بود، وقتى بحران شروع شد مردم از اطراف و اکناف به سوى عزیز مصر مى شتافتند و از او گندم مى خریدند و یوسف به صورت جیره بندى به آنان در مقابل گرفتن قیمت، گندم مى داد.
در کنعان ـ شهر یعقوب ـ نیز مردم دچار قحطى شده بودند. یعقوب به فرزندانش گفت: شنیده ام که حاکمى در مصر حکومت مى کند که شخص با انصاف و خوبى است و هر کس پیش او مى رود، از او گندم مى گیرد، شما نیز پیش او بروید و از او غلّه بگیرید تا دچار گرسنگى نشویم.
این قسمت از داستان که گفتیم در متن قرآن نیامده ولى سیاق قصه به آن دلالت دارد و ناگفته پیداست. این یکى از شیوه هاى قرآن در بیان قصه هاست که گاهى قسمتهایى را که معلوم است حذف مى کند.


صفحه ۱۲۱

آمدن برادران یوسف نزد وى

براى گرفتن غله ونشناختن او

   قرآن، داستان را از اینجا پى گیرى مى کند که برادران یوسف نزد او آمدند و بر او وارد شدند. یوسف آنها را شناخت ولى آنها یوسف را نشناختند. اینکه یوسف آنها را شناخت براى آن بود که او همواره در انتظار ورود آنان بود، چون مى دانست که در کنعان نیز قحطى است و دیر یا زود برادرانش پیش او خواهند آمد. ضمناً به او وحى شده بود که روزى داستان خود را به برادران تعریف خواهد کرد و اینکه برادران، او را نشناختند بدان جهت بود که چهل سال از جریان به چاه انداختن یوسف گذشته بود و قیافه او کاملا تغییر کرده بود و آنها احتمال نمى دادند که یوسف به چنین مقامى برسد.
یوسف دستور داد بار آنها را بستند و به هر کدام به اندازه بار یک شتر گندم داد و با آنان مذاکره کرد و احوالشان را پرسید. آنان گفتند که ما


صفحه ۱۲۲

دوازده برادر بودیم که یکى از آنها را گرگ خورد و پدرمان یعقوب که از پیامبران خداست در فراق او بسیار غمگین شد و ما ده نفر پیش تو آمده ایم و یک برادرمان نزد پدر پیرمان مانده است یوسف پرسید آیا همه شما از یک پدر و مادر هستید؟ گفتند: همه ما از یک پدریم ولى مادرهاى ما گوناگون است و برادرى که پیش پدر مانده با همان برادرى که گرگ او را خورده از یک مادرند.
البته یوسف همه اینها را مى دانست ولى براى او صحبت کردن با برادران جالب و خاطره انگیز بود. گفته شده که با اینکه یوسف زبان آنها را مى دانست ولى براى آنکه شناخته نشود، توسط مترجم با آنها صحبت مى کرد.

درخواست یوسف از برادران

که بنیامین را نزد وى آورند

   یوسف به آنها گفت: بار دیگر که نزد من مى آیید، آن برادرتان را نیز که از پدرتان است پیش من آورید، نمى بینید که من پیمانه را به طور کامل مى دهم و من بهترین میزبانان هستم؟ در اینجا یوسف خودش را به عنوان (خیر المنزلین) معرفى مى کند و این یکى از صفات خداست و یوسف مظهر این صفت الهى است، این همان صفتى است که به نوح دستور مى رسد که خدا را با آن یاد کند:
وقل ربّ انزلنى منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین (مؤمنون/ ۲۱)
و بگو پروردگارا مرا در جایى با برکت فرود آور و تو بهترین فرود آورنده اى.


صفحه ۱۲۳

   یوسف در ادامه اضافه کرد که اگر آن برادرتان را نزد من نیاورید، دیگر به شما گندم نخواهم داد و بدون او به کشور من وارد نشوید و نزد من نیایید. یوسف در اینجا، هم آنها را تطمیع کرد و هم تهدید نمود.
علت درخواست یوسف، دیدن برادر خود بنیامین بود ولى در ظاهر چنین وانمود مى کرد که آن برادر که پیش پدر مانده حتما نزد پدر محبوبتر از شماهاست و چون مى گویید پدرتان پیامبر است، معلوم مى شود که آن برادرتان به جهت کمالاتى که دارد نزد او گرامى است لذا من علاقمند شدم که او را ببینم و به کمالات او پى ببرم.
برادران یوسف گفتند: ما بزودى آن برادر را از پدرمان خواهیم خواست و نزد تو خواهیم آورد و توانایى انجام این کار را داریم.

قرار دادن وجه پرداختى برادران در بار آنان

   * آیه (۶۲) و قال لفتیانه اجعلوا بضاعتهم فى رحالهم … : برادران یوسف براى گرفتن غلّه مانند دیگران چیزى را به عنوان قیمت پرداخت کردند که از قبیل کالا و یا پول بود، یوسف به طور پنهانى به غلامان خود گفت: وجه پرداختى آنان را در بارشان بگذارید، تا وقتى به شهر خود نزد خانواده شان بازگشتند و بارهاى خود را باز کردند، آن را ببینند و این باعث شود که دوباره به سوى من بازگردند.
اینکه یوسف چنین کارى را انجام داد، براى آن بود که برادران به سخاوت و کرامت او پى ببرند و تشویق شوند که باز هم نزد او بیایند. شاید هم بدان جهت بود که یوسف از اخلاق آنها خبر داشت و


صفحه ۱۲۴

مى دانست که وقتى آن وجه را در بار خود پیدا کنند، چنین مى پندارند که آن وجه به طور اشتباهى در بار آنها جا مانده و حتما براى پرداخت آن بار دیگر به مصر مى آیند و با او ملاقات مى کنند و به هر حال این کار براى کشیدن آنها به مصر و سفر مجدد آنها صورت گرفت. (لعلهم یرجعون)
فَلَمّا رَجَعُوا اِلى أَبیهِمْ قالُوا یآ أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْکَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنآ أَخانا نَکْتَلْ وَ اِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (۶۳ ) قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ اِلاّ کَمآ أَمِنْتُکُمْ عَلى أَخیهِ مِنْ قَبْلُ فَاللّهُ خَیْرٌ حافِظًا وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ (۶۴ ) وَ لَمّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ اِلَیْهِمْ قالُوا یآ أَبانا ما نَبْغى هذِه بِضاعَتُنا رُدَّتْ اِلَیْنا وَ نَمیرُ أَهْلَنا وَ نَحْفَظُ أَخانا وَ نَزْدادُ کَیْلَ بَعیر ذلِکَ کَیْلٌ یَسیرٌ (۶۵ ) قالَ لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَکُمْ حَتّى تُؤْتُونِ مَوْثِقًا مِنَ اللّهِ لَتَأْتُنَّنى بِه اِلاّ أَنْ یُحاطَ بِکُمْ فَلَمّآ آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ قالَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَکیلٌ(۶۶ )
پس چون نزد پدرشان برگشتند، گفتند: اى پدر پیمانه از ما منع شد، پس برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و ما البته نگهبان او هستیم (۶۳) گفت: آیا شما را بر او امین قرار بدهم همانگونه که پیش از این شما را بر برادرش امین قرار داده بودم؟ پس خداوند بهترین نگهبان است و همو مهربانترین مهربانان است (۶۴) و چون بار خود را باز کردند وجه پرداختى خویش را یافتند که به آنان بازگردانده شده است. گفتند: اى


صفحه ۱۲۵

پدر! دیگر چه مى خواهیم؟ این وجه پرداختى ماست که بر ما بازگردانیده شده و ما براى خانواده مان غذا فراهم مى سازیم و برادرمان را حفظ مى کنیم و یک بار شتر اضافه مى گیریم که آن (نزد عزیز مصر) بار اندکى است (۶۵) گفت: او را با شما نمى فرستم مگر اینکه مرا پیمانى از خدا بدهید که او را نزد من مى آورید مگر اینکه ناتوان شوید. پس چون پیمان خود را دادند، گفت: خداوند به آنچه مى گوییم گواه است (۶۶)

لغت واعراب

   ۱ ـ «نکتل» پیمانه بگیریم. بر وزن نفتل و محذوف العین است و بر وزن نفعل نیست و براى واقع شدن در جواب امر مجزوم است.
۲ ـ «هل آمنکم» براى استفهام است ولى به قرینه «الاّ» که پس از آن آمده معناى نفى مى دهد یعنى«لا آمنکم کما آمنتکم على اخیه» الاّ در اینجا از اداه حصر است.
۳ ـ «حافظا» تمیز است و مى توان آن را حال گرفت.
۴ ـ «ما» در «مانبغى» براى استفهام است یعنى دیگر چه مى خواهیم. این احتمال هم بعید نیست که براى نفى باشد و در این صورت بغى به معناى دروغ مى شود یعنى ما دروغ نمى گوییم.
۵ ـ «نمیر» آذوقه تهیه مى کنیم. از «میره» به معناى طعامى که از شهرى به شهرى حمل مى شود.


صفحه ۱۲۶

   ۶ ـ «بعیر» شترنر همانگونه که به شتر ماده «ناقه» گفته مى شود.
۷ ـ «موثق» مصدر میمى به معناى پیمان و عهد.
۸ ـ استثنا در «الا ان یحاط بکم» منقطع است به معناى«لکن اذا احیط…» و شاید هم متصل باشد و از مفعول له عام استثنا شده باشد و در این صورت فعل قبلى را باید به صورت نفى معنا کرد: «لا تمنعون من الاتیان».
۹ ـ «وکیل» شاهد، نگهبان.

تفسیر آیات

نقل سخنان عزیز مصر به یعقوب

   * آیات (۶۳ ـ ۶۴) فلمّا رجعوا الى ابیهم قالوا یا ابانا منع منا الکیل … : هنگامى که برادران یوسف از مصر به کنعان برگشتند، نزد پدرشان رفتند و جریان را به او گزارش دادند و از جمله گفتند: پدرجان! عزیز مصر از دادن غلّه در آینده دریغ کرد. منظورشان این بود که اگر بار دیگر پیش او برویم به ما غله نخواهد داد چون به ما گفته است اگر دفعه بعد برادر کوچکتان را نیاورید، به شما غله نخواهم داد. بنابراین دفعه بعد، برادرمان (بنیامین) را همراه ما بفرست تا غله بگیریم و ما او را حفظ خواهیم کرد.
یعقوب در پاسخ آنها گفت: آیا او را به شما بسپارم و به شما اطمینان کنم همانگونه که پیش از این در مورد برادرش یوسف به شما اطمینان


صفحه ۱۲۷

کردم؟ خدا بهترین نگهبان و مهربانترین مهربانان است، یعنى او را به خدا مى سپارم که بهترین نگهبان است. یعقوب به صراحت نگفت که اجازه مى دهم او را با خود ببرید ولى همین جمله دلیل است که او چنین اجازه اى را داد و بنیامین را به خدا سپرد و به طورى که در آیه بعدى خواهیم دید از آنان پیمانى خدایى گرفت که او را برگردانند.
* آیات (۶۵ ـ ۶۶) و لمّا فتحوا متاعهم وجدوا بضاعتهم … : برادران یوسف پس از این مذاکره بارهاى خود را گشودند و دیدند مبلغى را که به عزیز مصر بابت قیمت غلّه پرداخته بودند، به خودشان برگردانیده شده است و آن را در بارشان گذاشته اند، به پدر گفتند: پدرجان این سرمایه و وجه پرداختى ماست که به خودمان برگردانیده شده است، دیگر چه مى خواهیم؟ یعنى بهتر از این نمى شود که هم کالا و هم قیمت آن را به ما بدهند. بار دیگر به مصر مى رویم و براى خانواده خود آذوقه مى آوریم و برادرمان را که با خود مى بریم از خطرات حفظ مى کنیم و به خاطر وجود او یک بار شتر، بیشتر غله مى گیریم، چون عزیز مصر براى هر یک نفر یک بار شتر غله مى دهد.
آنها اضافه کردند که این یک پیمانه آسان و اندک است، یعنى براى عزیز مصر دادن یک بار شتر چندان مهم نیست و او غلّه بسیار دارد. شاید هم منظورشان این بوده که آنچه ما آورده ایم در برابر مصرفى که داریم اندک است و لذا باید برادرمان را هم ببریم تا غلّه بیشترى بیاوریم.

موافقت یعقوب با اعزام بنیامین



صفحه ۱۲۸

   یعقوب با وجود آنکه فرزندانش سابقه بدى داشتند، با فرستادن بنیامین موافقت کرد و شاید علت آن این بود که مى دید آنان بزرگ شده اند و به خود آمده اند و بعید است که بار دیگر خطاى پیشین را تکرار کنند، به اضافه اینکه آنان آن حسدى را که به یوسف داشتند به بنیامین نداشتند. دیگر اینکه خشکسالى و قحطى بود و براى به دست آوردن غذا مجبور به این کار بود.
در عین حال به آنان گفت: من برادرتان را با شما نمى فرستم مگر اینکه براى من عهد و پیمانى از خدا بیاورید که او را پیش من بازگردانید، یعنى به خدا سوگند بخورید که او را برمى گردانید مگر اینکه از هر طرف احاطه و محاصره شوید، یعنى از حفظ او ناتوان باشید که در این صورت معذور خواهید بود.
پسران یعقوب، سوگند خوردند که چنین کنند و چون این پیمان را بستند، یعقوب گفت: خدا به آنچه مى گوییم گواه است و با این پیمان مؤکدى که یعقوب از آنها گرفت، اجازه داد در سفر بعدى بنیامین را همراه خود ببرند.
وَ قالَ یا بَنِىَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ باب واحِد وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْواب مُتَفَرِّقَه وَ مآ أُغْنى عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِنِ الْحُکْمُ اِلاّ لِلّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ (۶۷ ) وَ لَمّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما کانَ یُغْنى عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَىْء اِلاّ حاجَهً فى نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها وَ اِنَّهُ لَذُو عِلْم لِما عَلَّمْناهُ وَ لکِنَّ


صفحه ۱۲۹

أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ (۶۸ ) وَ لَمّا دَخَلُوا عَلى یُوسُفَ آوى اِلَیْهِ أَخاهُ قالَ اِنّى أَنَا أَخُوکَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (۶۹ )
و گفت : اى فرزندان من! از یک دروازه وارد نشوید و از دروازه هاى گوناگون وارد شوید، و من در برابر خدا شما را هیچ گونه سودى نخواهم داد، حکم جز براى خدا نیست، به او توکل کردم و باید توکل کنندگان به او توکل کنند (۶۷) و چون از همانجا که پدرشان دستور داده بود وارد شدند، (این کار) آنان را در برابر خدا هیچ سودى نداد و فقط نیازى در نفس یعقوب بود که آن را اظهار کرد; و او به آنچه که به او یاد داده بودیم، آگاهى داشت، ولى بسیارى از مردم نمى دانند (۶۸) و چون بر یوسف وارد شدند، برادرش را کنار خود جاى داد، گفت: همانا من برادر تو هستم، پس، از آنچه آنها انجام داده اند اندوهگین نباش(۶۹)

لغت واعراب

   ۱ ـ «بنىّ» با فتحه باء جمع ابن است که به سوى یاء متکلم اضافه شده است و ابن به ابناء و بنین یا بنون جمع بسته مى شود و «بُنىّ» با ضمه باء مصغر ابن است که به سوى یاء متکلم اضافه شده است.
۲ ـ «باب» در اینجا به معناى دروازه شهر است.
۳ ـ «ما اغنى» بى نیاز نمى کنم، سودى نمى دهم.
۴ ـ تقدیم «علیه» بر «توکلت» افاده حصر مى کند، یعنى فقط به خدا


صفحه ۱۳۰

باید توکل کرد.
۵ ـ جواب «لمّا دخلوا » «ما کان یغنى» است.
۶ ـ «الا حاجه» استثناى منقطع است و «الاّ» به معناى «لکن» مى باشد.
۷ ـ ضمیر فاعلى «قضیها» به یعقوب برمى گردد و بعضى گفته اند که به خدا برمى گردد.
۸ ـ «آوى الیه» در کنار خود جاى داد.
۹ ـ ضمیر منفصل «انا» براى تأکید ضمیر متکلم در «الىّ» است.
۱۰ ـ «لاتبتئس» غمگین مباش. از بؤس به معناى ناراحتى و اندوه مشتق شده است.

تفسیر آیات

توصیه هاى یعقوب به پسران

   * آیه (۶۷) و قال یا بنىّ لا تدخلوا من باب واحد … : برادران یوسف باصلاح دید پدر تصمیم گرفتند براى گرفتن غلّه، بار دیگر به مصر سفر کنند و بنیامین را هم همراه خود ببرند. وقتى آنها عازم سفر شدند، یعقوب به آنان گفت: اى فرزندان من چون به مصر رسیدید همگى از یک دروازه وارد نشوید بلکه از دروازه هاى مختلف وارد شوید. منظور یعقوب این بود که پسرانش که یازده نفر بودند به طور دسته جمعى از یک دروازه وارد شهر نشوند بلکه هر چند نفرشان از یک دروازه وارد شوند. گفته شده که مصر در آن زمان چهار دروازه داشت.


صفحه ۱۳۱

   این سفارش یعقوب براى آن بود که اگر آنان همگى از یک دروازه وارد مى شدند، قدرت و شوکت و زیبایى آنها باعث حساس شدن مردم مى گشت و این براى آنها دردسر درست مى کرد و اى بسا مورد حسد واقع مى شدند و یا از ترس اینکه آنان اقدامى بر ضرر حکومت به عمل آورند، تحت تعقیب و مراقبت قرار مى گرفتند، ولى اگر از هم جدا مى شدند و از دروازه هاى مختلف وارد مى شدند، چنین حساسیتى به وجود نمى آمد.
برخى از مفسران گفته اند که نگرانى یعقوب از این بود که مردم آنها را یک جا ببینند و چشم بزنند و در نتیجه آنان دچار مصیبت شوند.

چشم زخم یا تأثیر نگاه

   البته چشم زدن یا همان چشم زخم، چیزى است که نمى توان آن را انکار کرد و تأثیر نگاهِ بعضى از مردم در اشیاء و اشخاص تجربه شده است و امکان آن وجود دارد که امواج خاصى از چشمان اشخاص معینى بیرون شود و در شخص یا چیز مرئى تأثیر عمیقى بگذارد. ما امروز شاهد تأثیر فراوان نگاه را در خوابهاى مغناطیسى مى بینیم و کسانى با نگاه کردن چنان تصرفى مى کنند که شخص مورد نظر به خواب عمیقى فرو مى رود و از اسرار درونى خود خبر مى دهد. همچنین از انتقال افکار به صورت تله پاتى سخنهایى گفته مى شود.
تأثیر نگاه یا همان چشم زخم، مورد قبول قرآن و روایات است. ظاهر این آیه شریفه دلالت بر درستى تأثیر چشم دارد:


صفحه ۱۳۲

   و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم (قلم/۵۱)
نزدیک که کافران با دیدگانشان تو را آسیب برسانند.
همچنین در روایاتى از چشم زخم به عنوان یک حقیقت یاد شده است. پیامبر اسلام(ص) فرمود:
ان العین حق و العین تستنزل الحالق.(۱)
چشم زدن حق است و چشم، زمین بلند را پست مى کند.
و نیز در روایتى آمده که پیامبر(ص) حسن و حسین(ع) را با کلماتى، از چشم زخم دور مى کرد.(۲)
بنابراین، چشم زخم را به عنوان یک حقیقت باید پذیرفت ولى آیا یعقوب آن جمله را براى ترس از چشم زخم گفت؟ آیه به آن دلالت ندارد و ظاهر این است که یعقوب نگران آن بود که اگر پسرانش دسته جمعى از یک دروازه وارد شوند ایجاد حساسیت کنند و این امر باعث دردسر آنها گردد.

واگذار کردن یعقوب کارهارا به خدا

   یعقوب پس از این سفارش، به فرزندانش گفت: من در برابر حکم خدا و قضاى الهى هیچ گونه سودى براى شما ندارم و نمى توانم آن را از شما دور کنم; چون حکم از آنِ خداوند است و من خود را به او سپرده ام و به او توکل کرده ام و تمام توکل کنندگان باید فقط به او توکل کنند و کارهایشان را به او واگذارند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – مجمع البیان، ج۵ ص۳۸۰.
۲ – همان.


صفحه ۱۳۳

   جمله (ان الحکم الا لله) که در کلام یعقوب آمده جمله اى است که یوسف هم آن را در زندان به هم بندان خود گفت. (آیه۶۷ همین سوره که خواندیم)
بدینگونه یعقوب ضمن اینکه براى حفظ فرزندانش، چاره جویى مى کند و از طریق علل و اسباب مادى وارد مى شود، در عین حال توکل بر خدا مى کند و کارها را به او وامى گذارد و خاطرنشان مى شود که همه چیز در اختیار خداست.
این یک درس بزرگى است که باید از یعقوب آموخت و در تعالیم اسلام نیز روى آن تأکید شده است. انسان باید در مشکلات زندگى با تمام قدرت و توان از اسباب و علل مادى استفاده کند و به چاره جویى بپردازد، در عین حال آن علل و اسباب را در برابر خدا قرار ندهد و بداند که تأثیر آنها به امر خداست و باید در هر حال به خدا توکل کرد و حل مشکل را از او خواست.
* آیه (۶۸) و لمّا دخلوا من حیث امرهم ابوهم ما کان یغنى عنهم … : فرزندان یعقوب به سوى مصر رهسپار شدند وقتى به مصر رسیدند، طبق سفارش یعقوب، به طور جمعى از یک دروازه وارد نشدند بلکه هر چند نفرشان از یک دروازه وارد شدند، ولى این کار سبب نشد که آنان از قضاى الهى خود را رها کنند و به گرفتارى و مصیبت نرسند بلکه چنانکه خواهیم دید، آنان در این سفر دچار مصیبت شدند و برادرشان بنیامین به اتهام سرقت از آنان جدا شد و آنان با ناراحتى بسیار به سوى یعقوب برگشتند و حتى یکى از آنان که شمعون نام داشت در مصر ماند


صفحه ۱۳۴

و به هر حال جمعشان پریشان شد.
یعقوب با آن تدبیرى که کرد خواست آنان را آسیبى نرسد ولى تقدیر الهى این بود که آنان آسیب ببینند و البته این براى خود حکمتهایى داشت که ما نمى دانیم و شاید هم خدا مى خواست آنان را به سبب کار بدى که در حق یوسف کرده بودند، مجازات کند.
در آیه چنین آمده که تدبیر یعقوب آنان را سودى نداد ولى در نفس یعقوب یک نگرانى بود که آن را اظهار داشت، یعنى یعقوب چون از فرزندانش نگران بود آن سفارش را کرد و به وظیفه خود عمل نمود ولى او مى دانست که آنچه خدا مى خواهد همان خواهد شد و خود او این حقیقت را به زبان آورد. سپس اضافه مى کند که یعقوب به آنچه که به او یاد داده بودیم آگاهى داشت ولى بسیارى از مردم این حقیقت را نمى دانند، یعنى گمان مى برند که اسباب و علل تأثیر مستقلى در سرنوشت انسان دارد.
بدینگونه در این آیه یعقوب و بینش درست او را تعریف مى کند و اظهار مى دارد که این علمى بود که ما به او آموخته بودیم ولى بیشتر مردم آن را نمى دانند.

ورود مجدد برادران به یوسف همراه بنیامین

   * آیه (۶۹) و لما دخلوا على یوسف آوى الیه اخاه … : وقتى برادران یوسف همراه با بنیامین وارد بر او شدند، یوسف برادرش بنیامین را در


صفحه ۱۳۵

کنار خود جاى داد و او را گرامى داشت، به طورى که پیشتر گفته ایم، بنیامین تنها برادر یوسف بود که با او از یک پدر و یک مادر بودند، برادران دیگر فقط پدرى بودند.
گفته شده که یوسف پس از ورود برادرانش دستور داد براى آنها غذا بیاورند و قرار شد که هر دو نفر با هم غذا بخورند، آنها دو نفر دو نفر بر سر طعامى نشستند و بنیامین تنها ماند، یوسف به او گفت: تو هم بیا با من غذا بخور.
وقتى بینامین کنار یوسف نشست، یوسف مخفیانه به او گفت: من برادر تو یوسف هستم و من با تو از یک پدر و مادر هستیم، ضمناً به او گفت که مطلب را آشکار نکند و پوشیده بدارد، وقتى بنیامین برادرش را شناخت، ستمى که برادران بر او روا داشته اند به یادش آمد و ناراحت شد. یوسف گفت: از کارهایى که آنها انجام داده اند اندوهگین مباش.
بعضى ها گفته اند که یوسف خود را به بنیامین معرفى نکرد و اینکه به او گفت من برادر تو هستم خواست به او وانمود کند که من به جاى برادر توام و این براى زدودن آثار ناراحتى و غربت از او بود. ولى آنچه ظاهر آیه به آن دلالت دارد بخصوص با توجه به تأکیدهایى که در آیه وجود دارد، این است که یوسف خود را به بنیامین معرفى کرد و لذا به او گفت که از کارهاى گذشته برادران اندوهگین مباش و این اشاره روشنى به اقدام ستمکارانه آنها در حق یوسف بود.
فَلَمّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقایَهَ فى رَحْلِ أَخیهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعیرُ اِنَّکُمْ لَسارِقُونَ (۷۰ ) قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ


صفحه ۱۳۶

ماذا تَفْقِدُونَ (۷۱ ) قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِکِ وَ لِمَنْ جآءَ بِه حِمْلُ بَعیر وَ أَنَا بِه زَعیمٌ (۷۲ ) قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِى الْأَرْضِ وَ ما کُنّا سارِقینَ (۷۳ ) قالُوا فَما جَزآؤُهُ اِنْ کُنْتُمْ کاذِبینَ (۷۴ ) قالُوا جَزآؤُهُ مَنْ وُجِدَ فى رَحْلِه فَهُوَ جَزآؤُهُ کَذلِکَ نَجْزِى الظّالِمینَ (۷۵ )
پس چون بار و بنه آنان را فراهم کرد، پیمانه را در بار برادرش گذاشت، آنگاه ندا دهنده اى ندا داد که اى کاروانیان شما دزدید (۷۰) در حالى که روى به آنان کردند، گفتند: چه چیزى گم کرده اند؟ (۷۱) گفتند: پیمانه پادشاه را گم کرده ایم و براى کسى که آن را بیاورد، بار شترى است و من به آن ضامن هستم (۷۲) گفتند: به خدا سوگند که خودتان مى دانید که ما نیامده ایم تا در این سرزمین فساد کنیم و ما دزد نبوده ایم (۷۳) گفتند: پس سزاى آن چیست اگر دروغگو باشید؟ (۷۴) گفتند: سزاى آن این است که کسى که آن (پیمانه) در بار او پیدا شود خود او سزاى آن است، ما این چنین ستمگران را کیفر مى دهیم (۷۵)

لغت واعراب

   ۱ ـ «جهاز» بار و بنه ( چندى پیش توضیح بیشترى داده شد)
۲ ـ «سقایه» ظرفى که با آن آب مى نوشند و در اینجا منظور از آن پیمانه است، گویا پیمانه اى که آنها داشتند از طلا یا نقره بود و پیش از آن


صفحه ۱۳۷

ظرف آب پادشاه بود.
۳ ـ «مؤذن» ندا دهنده، کسى که با آواز بلند مطلبى را اعلام کند و به همین مناسبت در اسلام به اذان گو مؤذن گفته شد.
۴ ـ «العیر» کاروان، و در اینجا منظور کاروانیان است. گفته شده که «عیر» به کاروانى گفته مى شود که همراه با شتران و الاغها باشد.
۵ ـ «واقبلوا علیهم» جمله حالیه است به تقدیر: «و قد اقبلوا علیهم».
۶ ـ «صواع» پیمانه، بیشتر به صورت صاع به کار مى رود.
۷ ـ «زعیم» ضامن، کفیل.
۸ ـ «تالله» سوگند به خدا. حرف قسم «تا» مخصوص لفظ جلاله است و نمى توان با آن به غیر الله سوگند خورد.
۹ ـ «جزائه من وجد…» از نظر ترکیب به این صورت است که «جزائه» مبتدا و «من وجد فى رحله» خبر آن است و «فهو جزائه» مبتدا و خبر براى تأکید جمله قبلى است و براى اهمیت مطلب اسم ظاهر به جاى ضمیر آمده و آن در حکم «فهو هو» است. و یا «جزائه» مبتداء و «من وجد فى رجله» شرط است و جواب آن «فهو جزائه» مى باشد و این جمله شرطیه خبر براى آن مبتدا است و در هر دو صورت منظور این است که هر کس که پیمانه در بار او یافته شود، به بردگى کشیده شود و در واقع خود او سزاى عمل سرقت او باشد.

تفسیر آیات



صفحه ۱۳۸

قرار دادن پیمانه شاه در بار بنیامین

وزدن تهمت دزدى به او

   * آیات (۷۰ ـ ۷۲) فلمّا جهّزهم بجهازهم جعل السقایه … : یوسف دستور داد بار برداران بسته شد و به هر کدام از آنها بار شترى گندم تحویل داده شد، وقتى این بارها بسته مى شد، به دستور یوسف پیمانه پادشاه که با آن گندم را پیمانه مى کردند در بار برادرش بنیامین قرار داده شد، هدف یوسف از این کار این بود که بهانه اى به دست آورد تا بنیامین را نزد خود نگهدارد.
آن پیمانه که به طور پنهانى در بار بنیامین گذاشته شد، جام زرین یا سیمینى بود که پادشاه مصر با آن آب مى خورد و در این قحط سالى از آن به عنوان یک پیمانه استفاده مى شد. گفته شده که آن پیمانه یک دوازدهم اردب مصرى بود و اردب که اکنون نیز در مصر متداول است معادل ۱۹۸ لیتر یا ۱۵۶ کیلوگرم است.
وقتى کاروان به راه افتاد، ندا دهنده اى ندا داد که اى کاروانیان شما دزدید! برادران یوسف در حالى که روى به کارکنان یوسف کردند، گفتند: شما چیزى را گم کرده اید؟
آنها گفتند: پیمانه پادشاه گم شده است و هر کس آن را بیاورد یک بار شتر جایزه دارد، گوینده این سخن اضافه کرد که من ضامن آن هستم.
اینکه در اینجا به برادران یوسف نسبت دزدى داده مى شود، شاید از آن جهت باشد که گوینده این سخن غیر از کسى بود که پیمانه را در بار بنیامین گذاشت و او از حقیقت قضیه خبر نداشت و گمان مى کرد که


صفحه ۱۳۹

واقعا آنها پیمانه را دزدیده اند; احتمال دیگر اینکه این نسبت به دستور یوسف به آنها داده شد و منظور این بود که شما پیش از این یوسف را دزدیدید. اگر این احتمال درست باشد باید گفت که یوسف توریه کرد. یعنى سخنى گفت که شنونده از ظاهر آن چیزى مى فهمد که گوینده آن را اراده نکرده است و این در جاى خود مورد بحث قرار گرفته که آیا توریه جایز است و یا آن هم مانند دروغ حرام است؟ آنچه اکثر علماى اخلاق و فقها گفته اند این است که در مواردى که انسان مجبور به دروغ گفتن باشد، توریه کردن جایز بلکه لازم است.
* آیات (۷۳ ـ ۷۵) قالوا تالله لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض … : برادران یوسف که خود را در معرض تهمت بزرگى دیدند و به آنها نسبت دزدى داده شد، براى دفاع از خود گفتند: به خدا قسم که چنین نیست و شما خود مى دانید که ما به این سرزمین نیامده ایم که در آن فساد کنیم و ما هرگز دزد نبوده ایم.
اینکه آنها گفتند شما خود مى دانید که ما اهل فساد نیستیم، از این جهت است که کارگزاران یوسف، هم در سفر قبلىِ آنان و هم در این سفر آثار نیکویى را در آنان دیده بودند و بخصوص در سفر دوم آنان همان مبلغى را که در سفر قبلى پرداخته بودند ولى یوسف آن را در بار آنها گذاشته بود و به آنان پس داده بود، آورده بودند و این نشانه درستکارى آنان بود. هم چنین آنها خودشان را معرفى کرده بودند و گفته بودند که ما فرزندان کسى هستیم که خداوند او را به پیامبرى برگزیده است و براستى از چنین افرادى بعید بود که دزدى کنند.


صفحه ۱۴۰

   به هر حال آنها سوگند خوردند که دزدى نکرده اند. کارگزاران یوسف گفتند: اگر دروغ گفته باشید، به نظر شما سزاى این کار چیست؟ آنها گفتند: سزاى کسى که چنین کند، خود اوست، یعنى شخصى که دزدى کرده به بردگى کشیده مى شود و ما ستمگران را چنین سزا مى دهیم.
در آیین یعقوب و مردم کنعان با دزد چنین معامله مى شد که به مدت یکسال او را به بردگى مى کشیدند ولى در آیین پادشاه مصر چنین نبود و به دزد تازیانه مى زدند. برادران یوسف همان آیین و رسم خودشان را پیشنهاد کردند و مى دانستند که آنها دزدى نکرده اند.

چند روایت

   ۱ ـ امام صادق فرمود: یوسف براى آنها (برادرانش) غذایى تهیه کرده بود وقتى به او وارد شدند گفت: هر دو برادرى که از یک مادر هستند بر سر یک سفره بنشینند. پس آنها نشستند و بنیامین ایستاده ماند. یوسف به او گفت: تو چرا ننشستى؟ گفت: تو گفتى برادرانى که از یک مادرند بر سر سفره اى بنشینند و در میان آنها برادرى که از مادر من باشد وجود ندارد. یوسف گفت: برادرى از مادر نداشتى؟ گفت: داشتم. یوسف گفت: پس چه شد؟ بنیامین گفت: اینان گمان مى کنند که گرگ او را خورد. یوسف گفت: اندوه تو درباره او چقدر بود؟ بنیامین گفت: من یازده فرزند دارم و نام همه آنها را از نام آن برادر مشتق کرده ام. یوسف گفت: تو را مى بینم که پس از او با زنان هم آغوش شدى و فرزند به دنیا


صفحه ۱۴۱

آوردى. بنیامین گفت: مرا پدرى صالح است و او به من گفت ازدواج کن شاید از نسل تو فرزندانى به وجود آیند که زمین را با تسبیح گفتن خود سنگین کنند. پس یوسف به او گفت: با من بر سر سفره بنشین. برادران گفتند خدا یوسف و برادرش را برترى داد تا جایى که همراه با پادشاه بر سفره نشست.(۱)
۲ ـ امام صادق(ع) درباره این آیه «ایتها العیرانکم لسارقون = اى کاروانیان شما دزد هستید» فرمود: آنها یوسف را از پدرش دزدیده بودند. آیا نمى بینى که وقتى آنها گفتند: چه چیزى را گم کرده اید، پاسخ دادند که پیمانه شاه را گم کرده ایم و نگفتند: شما پیمانه شاه را دزدیده اید. منظورشان این بود که شما یوسف را از پدرش دزدیده اید.(۲)
فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعآءِ أَخیهِ ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعآءِ أَخیهِ کَذلِکَ کِدْنا لِیُوسُفَ ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فى دینِ الْمَلِکِ اِلاّ أَنْ یَشآءَ اللّهُ نَرْفَعُ دَرَجات مَنْ نَشآءُ وَ فَوْقَ کُلِّ ذى عِلْم عَلیمٌ (۷۶ ) قالُوا اِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فى نَفْسِه وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکانًا وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ (۷۷ ) قالُوا یآ أَیُّهَا الْعَزیزُ اِنَّ لَهُ أَبًا شَیْخًا کَبیرًا فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ اِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنینَ (۷۸ ) قالَ مَعاذَ اللّهِ أَنْ نَأْخُذَ اِلاّ مَنْ

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر عیاشى ج۲ ص ۱۸۳.
۲ – علل الشرایع، ج۱ ص ۵۲.


صفحه ۱۴۲

وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ اِنّآ اِذًا لَظالِمُونَ (۷۹ )
پس (یوسف) پیش از بار برادرش به بازرسى بار آنان آغاز کرد، آنگاه آن را از بار برادرش بیرون آورد. این چنین چاره جویى را به یوسف آموختیم، او در آیین پادشاه نمى بایست برادرش را بگیرد،مگر اینکه خدا بخواهد، ما هر کس را که بخواهیم درجه هایى بالا مى بریم و برتر از هر دانایى داننده اى است (۷۶) گفتند: اگر او دزدى کند، پیشتر برادر او نیز دزدى کرده بود. پس یوسف آن را در دل پنهان داشت و به آنان آشکار نکرد، گفت: شما بدترین موقعیت را دارید و خدا به آنچه وصف مى کنید داناتر است (۷۷) گفتند: اى عزیز! او را پدر پیر و سالخورده اى است، پس یکى از ما را به جاى او بگیر که ما تو را از نیکوکاران مى بینیم (۷۸) گفت: پناه بر خدا که ما جز کسى را که کالاى خود را نزد او یافته ایم بگیریم که در آن صورت از ستمکاران خواهیم بود (۷۹)

لغت واعراب

   ۱ ـ «اوعیه» جمع «وعاء» بار، ظرف، خورجین. این واژه در زبان عربى به صورت «اعاء» هم استعمال شده است.
۲ ـ ضمیر مؤنث در «استخرجها» به سقایه و یا صواع برمى گردد و البته مؤنث و مذکر در صواع یکى است. نکته اى که در اینجا تذکر


صفحه ۱۴۳

مى دهیم این است که از این آیات و آیات قبلى استفاده مى شود که یوسف به آن پیمانه «سقایه» مى گفت و کارگزارانش «صواع» مى گفتند.
۳ ـ «کدنا» از کید به معناى چاره جویى و تدبیر است و منظور در اینجا این است که راه چاره را به یوسف آموختیم.
۴ ـ «ما کان» براى نفى است.
۵ ـ «ذى علم» دانا. فرق آن با عالم و علیم در این است که ذى علم کسى است که نمى دانست پس از آن آموخت ولى عالم اعم از آن است و علیم صفت مشبهه و یا مبالغه است و به معناى کسى است که زیاد مى داند. و لذا به خدا عالم و علیم مى توان گفت ولى ذى علم نمى توان گفت.
۶ ـ ضمیر مؤنث در «فاسرّها» به مقاله و کلمه برادران برمى گردد که گفتند برادر او هم سرقت کرده است. گفته شده که این ضمیر از باب اضمار به شرط تفسیر است که یکى از فروع اضمار قبل از ذکر مى باشد واین ضمیر به جمله اى برمى گردد که مؤخر است وآن «انتم شر مکانا» مى باشد و این اضمار نظیر اضمار در «قل هو الله احد» است. ولى این سخن درست نیست زیرا در چنین حالتى باید میان ضمیر و آن جمله فصل زیادى نباشد و در اینجا فاصله زیاد شده است.
۷ ـ «مکانا» از نظر موقعیت و جایگاه و قدر و منزلت.
۸ ـ «شیخا» صفت براى «ابا» و «کبیرا» صفت براى «شیخا» است.
۹ ـ «معاذ» مصدر میمى است و منصوب بودنش به خاطر مصدریه


صفحه ۱۴۴

است و فعل آن حذف شده و تقدیر آن چنین است: اعوذ بالله معاذاً.
۱۰ ـ «اذاً» جمله را به حالت شرطى درمى آورد به این صورت: «ان اخذنا فنحن ظالمون».

تفسیر آیات

صحنه سازى مصلحتى وبازداشت بنیامین

   * آیه (۷۶) فبدء باوعیتهم قبل وعاء اخیه … : پس از آنکه به برادران یوسف نسبت دزدى داده شد، براى اثبات آن، یوسف به جستجو و بازرسى بارهاى آنان پرداخت و پیش از بار بنیامین بارهاى برادران دیگر را جستجو کرد و این بدان جهت بود که آنان به نقشه یوسف پى نبرند و کارها به طور طبیعى پیش برود. آنگاه پیمانه را از بار برادرش بنیامین بیرون آورد و حاضران دانستند که او دزدى کرده است.
البته همانگونه که گفتیم این فقط یک صحنه سازى بود تا یوسف بتواند برادرش بنیامین را پیش خود نگهدارد. این نقشه ماهرانه را خداوند به یوسف یاد داده بود و این کار با الهام الهى و به دستور او صورت گرفت و در آن مصلحتهایى بود از جمله اینکه خدا مى خواست آنان را مجازات کند و البته خود بنیامین از این نقشه خبر داشت و لذا ناراحت نبود.
در آیین پادشاه مصر یوسف نمى توانست برادرش را پیش خود نگهدارد و مجازات دزد این بود که مال را از او مى گرفتند و به او شلاق


صفحه ۱۴۵

مى زدند ولى در آیین کنعانیان دزد را بازداشت مى کردند و او را به بردگى مى گرفتند و یوسف در اینجا پس از اعترافى که از برادران خود درباره مجازات دزد گرفت، به همین صورت عمل کرد و برادرش را نزد خود نگهداشت.
اینکه مى فرماید: در آیین پادشاه، او نمى توانست برادرش را نگهدارد مگر اینکه خدا بخواهد، اشاره به همین معناست که این تدبیر و ترفند را خدا به یوسف آموخت چون خدا مى خواست یوسف برادرش را نزد خود نگهدارد. پس از این بیان مى فرماید: ما هر کس را که بخواهیم درجه هایى بالا مى بریم. این سخن اشاره به مرتبه بلند یوسف بود که از برادران دیگر پیشى گرفته بود و به لطف خدا به مقام بالایى رسیده بود.

دست بالاى دست

   در پایان آیه جمله اى را به صورت یک قاعده کلى بیان مى کند و آن اینکه برتر از هر دانایى داننده اى است (فوق کل ذى علم علیم) اشاره به اینکه هر چند یوسف زیاد مى دانست ولى این تدبیر را نمى دانست و خدا به او یاد داد.
به مضمون بلند این جمله توجه کنید طبق این بیان، هیچ کس به هر درجه اى از علم و دانش برسد نباید تصور کند که به نهایت رسیده است و باید بداند که علم و دانش حد یقف ندارد و انسان همواره باید در صدد کسب علم بیشتر باشد و تنها کسى که بالاتر از علم او علمى نیست خداوند است و لذا در جایى از قرآن به پیامبر دستور مى رسد که از خدا


صفحه ۱۴۶

علم بیشترى بخواهد:
و قل ربّ زدنى علما (طه/ ۱۱۴)
و بگو پروردگارا بر دانش من بیفزاى.
* آیه (۷۷) قالوا ان یسرق فقد سرق اخ له من قبل … : براى برادران یوسف شگفت آور بود که بنیامین پیمانه شاه را بدزدد و در بار خود بگذارد ولى چاره اى جز تسلیم نبود، آنها پذیرفتند که بنیامین دزدى کرده است و چون پیش از این گفته بودند که ما هرگز دزدى نکرده ایم و دزدى را از فرزندان یعقوب نفى کرده بودند، دزدى بنیامین را چنین توجیه کردند که این صفت را او از مادرش به ارث برده و چنین استدلال کردند که او برادرى داشت که از یک مادر بودند و او نیز زمانى دزدى کرده بود و منظور آنها از آن برادر یوسف بود. البته آنها نمى دانستند که عزیز مصر همان یوسف است.
اینکه آنان به یوسف تهمت دزدى زدند مربوط به دوران کودکى یوسف بود گویا یوسف به سبب مرگ مادرش در آغوش عمه اش پرورش یافت و وقتى بزرگ شد، یعقوب خواست او را از آن زن بگیرد ولى او دلبستگى خاصى به یوسف پیدا کرده بود و براى آنکه یوسف را از او نگیرند چنین تدبیر کرد که کمربندى را که در خاندان آنها بسیار قیمتى بود به کمر یوسف بست سپس مدعى شد که یوسف آن کمربند را دزدیده است و سزاى دزد در آیین آنها این بود که او را به بردگى مى گرفتند. با این ترفند خواست یوسف را نزد خود نگهدارد.


صفحه ۱۴۷

   در نقل دیگرى یوسف در کودکى بتى را از یک بت پرست دزدید و آن را نابود کرد و برادران یوسف اشاره به این قضیه مى کردند.
به هر حال، چون برادران یوسف به یوسف تهمت دزدى زدند بسیار ناراحت شد ولى ناراحتى خود را از سخنان آنان پنهان کرد و به آنان آشکار نساخت اما در دل خود گفت: شما بدترین موقعیت را دارید. سپس در پاسخ آنان اظهار داشت که خداوند به آنچه شما تعریف مى کنید داناتر است. او با این جمله ضمن اینکه با قاطعیت سخن آنها را رد نکرد، درستى سخن آنان را مورد تردید قرار داد.

تلاش برادران براى استخلاص بنیامین

   * آیات (۷۸ ـ ۷۹) قالوا یا ایّها العزیز انّ له ابا شیخا کبیرا … : بازداشت بنیامین برادران یوسف را سخت ناراحت کرد چون آنان با پدرشان پیمان بسته بودند که او را سالم نزد پدر برگردانند و اکنون این وضعیت پیش آمده بود و نمى دانستند با چه رویى پیش پدر بروند و به او چه بگویند؟ آنها در برابر یوسف به التماس افتادند و گفتند: اى عزیز این برادر ما پدر پیر سالخورده اى دارد که نمى تواند فراق او را تحمل کند، او را رها کن و یکى از ما را به جاى او بگیر که ما تو را از نیکوکاران مى بینیم.
آنها با این سخن خواستند احساسات یوسف را به نفع خود تحریک کنند تا بنیامین را رها سازد ولى این یک نقشه حساب شده و از جانب خداوند بود و مصلحتهایى در آن وجود داشت و باید اجرا مى شد، یوسف به آنان گفت: پناه مى بریم به خدا از اینکه جز کسى را که مال


صفحه ۱۴۸

خود را نزد او یافته ایم بگیریم که اگر چنین کنیم از ستمکاران خواهیم بود. در هیچ آیینى از مجرم بدل قبول نمى کنند و مجرم باید مجازات شود.
توجه کنیم که از بنیامین به عنوان کسى که مال خود را نزد او یافته ایم، یاد مى کند و نمى گوید که او دزد است چون او در واقع دزدى نکرده بود و فقط پیمانه از بار او بیرون آمده بود، بدینگونه یوسف نخواست دروغ بگوید.
فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا قالَ کَبیرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنْ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقًا مِنَ اللّهِ وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فى یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتّى یَأْذَنَ لى أَبى أَوْ یَحْکُمَ اللّهُ لى وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ (۸۰ ) اِرْجِعُوا اِلى أَبیکُمْ فَقُولُوا یآ أَبانآ اِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنآ اِلاّ بِما عَلِمْنا وَ ما کُنّا لِلْغَیْبِ حافِظینَ (۸۱ ) وَ اسْأَلِ الْقَرْیَهَ الَّتى کُنّا فیها وَ الْعیرَ الَّتى أَقْبَلْنا فیها وَ اِنّا لَصادِقُونَ (۸۲ )
پس چون از او نومید شدند، نجواکنان به کنارى رفتند، بزرگشان گفت: آیا نمى دانید که پدرتان از شما پیمان الهى گرفته است و پیشتر نیز درباره یوسف کوتاهى کردید؟ من این سرزمین را ترک نخواهم کرد مگر اینکه پدرم به من اجازه دهد یا خداوند درباره من حکمى کند و او بهترین حاکمان است (۸۰) به سوى پدرتان برگردید و بگویید: اى پدر همانا پسرت


صفحه ۱۴۹

دزدى کرد و ما جز به آنچه مى دانیم گواهى نمى دهیم و ما نگهبان غیب نبودیم (۸۱) و از آن آبادى که ما در آن بودیم و از کاروانى که در آن آمدیم پرس و جو کن و همانا ما راستگویانیم(۸۲)

لغت واعراب

   ۱ ـ «استیئسوا» نومید شدند. با اینکه از باب استفعال است، معناى طلب ندارد و یئس و استیأس به یک معناست و فقط در آن نوعى مبالغه است مانند: «استعصم».
۲ ـ «خلصوا» به کنارى رفتند، دور شدند.
۳ ـ «نجیّا» نجوا کنان، راز گویان. حال است از ضمیر «خلصوا» و مفرد و جمع آن یکى است و این از کلماتى است که همواره به صورت مفرد استعمال مى شود و در مقام جمع هم به همین صورت است مانند: خلیط و عشیر.
۴ ـ «ما» در «مافرّطتم» زایده است و مى توان آن را مصدریه گرفت که فعل بعدى را تأویل به مصدر کرده و محل آن رفع است به تقدیر: وقع تفریطکم فى یوسف. و مى توان آن را موصوله گرفت به تقدیر وقع الذى فرطتم.
۵ ـ «ابرح» در اینجا به صورت تامه استعمال شده و معناى آن این است که ترک نمى کنم، جدا نمى شوم.


صفحه ۱۵۰

   ۶ ـ منصوب بودن «یحکم» به خاطر عطف به «یأذن» است و «یأذن» هم پس از حتى واقع شده و به تقدیر ان ناصبه منصوب است.
۷ ـ «القریه» آبادى که شامل شهر و روستا مى شود. و در اینجا مضاف حذف شده و تقدیر آن اهل القریه است و همین طور در «العیر»

تفسیر آیات

مشورت برادران در این باره

   * آیات (۸۰ ـ ۸۲) فلما استیئسوا منه خلصوا نجیّا … : گفتگوى برادران یوسف با او درباره بنیامین سودى نداد و برادران از اینکه عزیز مصر او را رها کند نوامید شدند و چون از آزادى بنیامین مأیوس شدند، به کنارى رفتند تا در آنجا پنهانى سخن بگویند و با یکدیگر مشورت کنند.
بزرگ آنان که «روبین» یا «شمعون» یا «لاوى» نام داشت، به برادران گفت: آیا نمى دانید که موقع جدا شدن از کنعان، پدر از شما پیمان الهى گرفت و شما سوگند یاد کردید که بنیامین را سالم برمى گردانید و نیز یادتان مى آید که پیشتر با یوسف چه کردید و چگونه او را به قعر چاه انداختید؟ او با گفتن این سخنان، برادران را سرزنش کرد سپس اضافه نمود که من تصمیم دارم از سرزمین مصر بیرون نروم تا پدرم اجازه دهد یا خدا حکمى در حق من صادر کند که او بهترین حاکمان است. منظور او از حکم خدا این بود که در آن سرزمین بمیرد و یا خداوند


صفحه ۱۵۱

شرایطى پیش آورد که بتواند برادرش را از دست عزیز مصر رها کند.
من اینجا مى مانم و شما همراه با کاروان بارها را به کنعان ببرید و پیش پدر برگردید و به او بگویید که پسر تو بنیامین دزدى کرد و ما جز به آنچه مى دانیم گواهى نمى دهیم. یعنى پیش روى ما پیمانه پادشاه از بار او بیرون آمد و ما حافظ و نگهبان او در پنهانى نبودیم و نمى دانستیم که در نهان چه مى کند و چگونه پیمانه پادشاه را دزدید.
شاید هم منظور از اینکه ما نگهبان غیب نبودیم، این باشد که ما نمى دانستیم که او دزدى کرده وگرنه رسم خودمان را درباره مجازات دزد دائر بر اینکه ما دزد را به عنوان برده مى گیریم، به عزیز مصر نمى گفتیم تا او بنیامین را بازداشت کند و شاید هم منظورشان این باشد که ما نمى دانستیم چنین مى شود وگرنه او را همراه خود نمى بردیم.
بزرگ برادران اضافه کرد که به پدر بگویید: براى آگاهى از راستگویى ما، جریان را از مردم آن آبادى که ما در آنجا بودیم و از کاروانیانى که ما همراه با آنان به اینجا آمدیم بپرس، چون این جریان در میان مردم پیچیده و همه از آن خبر دارند.
طبق صلاحدید و سفارش بزرگ برادران، آنان به کنعان آمدند و آنچه را که او گفته بود به یعقوب اظهار داشتند.
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللّهُ أَنْ یَأْتِیَنى بِهِمْ جَمیعًا اِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ (۸۳ ) وَ تَولّى عَنْهُمْ وَ


صفحه ۱۵۲

قالَ یا أَسَفى عَلى یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظیمٌ (۸۴ ) قالُوا تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّى تَکُونَ حَرَضًا أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکینَ (۸۵ ) قالَ اِنَّمآ أَشْکُوا بَثّى وَ حُزْنى اِلَى اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶ ) یا بَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ (۸۷ )
گفت: بلکه نفس شما چیزى را براى شما آراسته است، پس (صبر من) صبرى نیکو است، امید است که خداوند همه آنها را نزد من آورد، همانا او داناى فرزانه است(۸۳) و از آنها روى گردانید و گفت: اى دریغ بر یوسف! و در حالى که او خشم خود را فرو مى برد، چشمانش از اندوه سفید شد (۸۴) گفتند: به خدا سوگند تو پیوسته یوسف را یاد مى کنى تا در آستانه مرگ قرار بگیرى و یا از هلاک شدگان باشى (۸۵) گفت: همانا من غم آشکار و اندوه پنهانم را به خدا شکایت مى برم و از خدا چیزى مى دانم که شما نمى دانید (۸۶) اى فرزندان من بروید و از از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا نومید نشوید که جز گروه کافران کسى از رحمت خدا ناامید نمى شود (۸۷)

لغت واعراب

   ۱ ـ «بل» براى اضراب است و باید جملاتى پیش از آن باشد و در اینجا تقدیر چنین است: لیس الامر کذلک بل سولت».


صفحه ۱۵۳

   ۲ ـ «سوّلت» آراسته، زینت داده. پیشتر درباره این کلمه در همین سوره سخن گفتیم.
۳ ـ «فصبر جمیل» صفت و موصوف خبر براى مبتداى محذوف است: فصبرى صبر جمیل.
۴ ـ «یا اسفى» اى دریغ، اصل آن با یاء متکلم بود یاء به الف قلب شد تا صدا کامل و طولانى شود و این یک نداى مجازى است. یعنى اى غصه اکنون جاى توست. ضمناً در «یا اسفى على یوسف» تجانس وجود دارد.
۵ ـ «کظیم» کسى که خشم خود را پنهان مى کند. کاظم هم به همین معناست و به امام موسى بن جعفر(ع) از آن جهت کاظم گفته شد که خشم خود را فرو مى برد.
۶ ـ «تفتؤ» از افعال ناقصه است و ماضى آن فتى است و همیشه با لا همراه است مانند لازال و در اینجا به خاطر معلوم بودن حذف شده و اصل آن لاتفتؤ مى باشد و معلوم بودن آن هم از این جهت است که تفتؤ در جواب قسم واقع شده و اگر فعل مثبت بود حتما باید لام تأکید در اول و نون تأکید در آخر آن مى آمد (تالله لتفعلن) ضمناً در رسم الخط مصحف همزه روى واو نوشته شده در حالى که از نظر قیاسى باید روى الف نوشته شود به صورت تفتأ.
۷ ـ «بثّى و حزنى» یا مترادف هستند به معناى اندوه و یا بثّ به معناى اندوه آشکار است از بثّ به معناى انتشار و حزن اندوه پنهانى است.


صفحه ۱۵۴

   ۹ ـ «فتحسسوا» جست و جو کنید. تحسس و تجسس هر دو به معناى جست و جو مى باشد ولى تحسس در خیر و تجسس در شرّ است.
۱۰ ـ «رَوح» رحمت. از ریح به معناى نسیم. فعل آن معمولا به صورت مزید فیه استعمال مى شود مانند اراح، روّح.

تفسیر آیات

گزارش دزدى بنیامین به یعقوب

   * آیات (۸۳ ـ ۸۴) قال بل سوّلت لکم انفسکم امرا … : وقتى برادران یوسف از سفر مصر بازگشتند، جریان توقیف بنیامین را به یعقوب گفتند. یعقوب از این خبر بسیار ناراحت شد و چون پسرانش سابقه خوبى نداشتند، سخن آنها را دائر بر اینکه بنیامین دزدى کرده است نپذیرفت و گفت: چنین نیست بلکه نفس شما چیزى را در نظر شما جلوه داده و آراسته است و من صبرى نیکو خواهم داشت. یعقوب عین این جمله را در جریان یوسف هم به زبان آورد. منظور او از صبر نیکو صبرى است که همراه با شکر خدا و توکل بر او و راضى شدن به قضاى او باشد و یعقوب این بار نیز چنین کرد.
یعقوب هرگز کشته شدن یوسف را باور نکرده بود و بر این باور بود که او زنده است و اکنون بنیامین هم از او جدا شده بود و پسر بزرگترش هم از شرمندگى در مصر مانده بود و او به فراق سه پسر مبتلا شده بود


صفحه ۱۵۵

ولى همواره امید آن را داشت که آنان همگى برگردند و لذا پس از اظهار صبر و شکیبایى، گفت: امید است که خداوند همه آنان را نزد من آورد که او دانا و فرزانه است و از حال بندگانش خبر دارد و کارهاى او بر اساس حکمت است.

تازه شدن درد یوسف در نظر یعقوب

   پس از این بیان، یعقوب از فرزندانش روى گردانید و غم دیرینه یوسف در دلش تازه شد و گفت: اى دریغ بر یوسف! و از غصه، پرده سفیدى جلو چشمانش را گرفت و این در حالى بود که او از فرزندانش خشمناک بود ولى خشم خود را فرو مى برد. چنین مى نماید که اندوه یعقوب از حد فزون شده بود و با تمام تلاشى که در پنهان ساختن اندوهش مى کرد باز گریه بر او مجال نمى داد تا نور چشمها را از دست داد و دیدگانش کم سو شدند. البته در آیه صحبتى از گریه کردن او نیست ولى سفید شدن چشمها از اندوه، نشانه اى از گریه است، به اضافه اینکه در روایات متعددى از گریه هاى ممتد و طولانى یعقوب در فراق یوسف خبر داده شده است.
گریه کردن در فراق عزیزان اگر همراه با سخنان باطل نباشد، ناپسند نیست و در روایتها آمده که پیامبر اسلام(ص) در مرگ فرزندش ابراهیم گریه مى کرد و مى گفت:
القلب یحزن والعین تدمع و لانقول ما یسخط الرّبّ و انّا علیک یا


صفحه ۱۵۶

ابراهیم لمحزونون.(۱)
دل غمگین مى شود و چشم مى گرید و چیزى را نمى گوییم که پروردگار را خشمگین کند و ما بر تو اى ابراهیم اندوهگین هستیم.
* آیات (۸۵ ـ ۸۶) قالوا تالله تفتؤا تذکر یوسف حتى تکون حرضا … : یعقوب در فراق یوسف و بنیامین آن چنان غصه مى خورد که فرزندانش بر او رقت آوردند و دلشان به حال او سوخت و از سر دلسوزى گفتند: به خدا سوگند تو همواره یوسف را به یاد مى آورى تا در آستانه مرگ قرار بگیرى یا هلاک شوى. یعنى این قدر خود را ناراحت مکن که دچار بیمارى سختى مى شوى و یا از دنیا مى روى.
یعقوب در پاسخ آنها گفت: من از غم آشکار و اندوه نهانى خود به خدا شکایت مى کنم و از خدا چیزى مى دانم که شما نمى دانید. اشاره به اینکه آنچنان به پروردگار خود امیدوارم که مى دانم او به من عنایت خواهد کرد و شاید فرزندانم و از جمله یوسف را به من برساند. یعقوب هرگز مرگ یوسف را باور نکرده بود و همیشه در انتظار بازگشت او بود و این هم از آن جهت بود که پدر و مادر حالتى دارند که دلشان از خیلى از چیزها خبر مى دهد و دیگر اینکه یعقوب مى دانست که روزى خواب یوسف تعبیر خواهد شد و یازده فرزندش در مقابل او تعظیم خواهند کرد و از همین جا یقین پیدا کرده بود که یوسف زنده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کنزالدقائق، ج۵ ص۲۵.


صفحه ۱۵۷

دستور دادن یعقوب به جستجوى یوسف و بنیامین

   * آیه (۸۷) یا بنىّ اذهبوا فتحسّسوا من یوسف و اخیه … : یعقوب که از برگشتن یوسف و بنیامین مأیوس نشده بود، به فرزندانش گفت: اى فرزندان من! بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمت خدا ناامید نشوید که جز کافران هیچ کس از رحمت خدا ناامید نمى شود.
شاید یعقوب از ذکر خیرى که از عزیز مصر کرده بودند و نشانه هایى که از او تعریف کرده بودند، احتمال مى داد که او همان یوسف باشد و جریان دزدى بنیامین هم نقشه اى براى نگهداشتن او در مصر باشد. این بود که فرزندانش را بار دیگر روانه مصر کرد که درباره یوسف و بنیامین تحقیق کنند و از نام و نشان عزیز مصر و سابقه او پرس و جو نمایند.
جاى تعجب نبود که در طول این مدت دراز چگونه خبر یوسف از مصر به یعقوب نرسیده بود، چون یوسف مدتى را به صورت برده و مدتى را هم در زندان به سر برده بود و از یادها رفته بود و وقتى هم که عزیز مصر شد سابقه او بر مردم معلوم نبود و خود او نیز از جانب خدا مأموریت داشت که وضع خود را تا زمان معینى به پدر گزارش نکند، شاید از آن جهت که برادران نمى گذاشتند یعقوب و یوسف به هم برسند و باید زمینه فراهم مى شد تا این دو به هم برسند. و شاید هم اسرار دیگرى در کار بود که خدا از آن آگاه است.
به هر حال یعقوب به فرزندانش مأموریت داد که به مصر بروند و


صفحه ۱۵۸

درباره یوسف و بنیامین تحقیق کنند و به آنان امیدوارى داد و رحمت خدا را یادآور شد و ضمن سخن خود، این درس بزرگ را هم به آنان آموخت که هرگز از رحمت خدا ناامید نشوند.
اینکه یعقوب مى گوید فقط کافران از رحمت خدا ناامید هستند، بدان جهت است که کسى که به خدا ایمان دارد، صفات او را هم مى شناسد و مى داند که او رحمان و رحیم است و بر بندگانش مهربان است و کسى که این صفات را داشته باشد هرگز نباید از رحمت و عنایت او مأیوس شد. ولى کافر اساسا خدا را نمى شناسد و از صفات او هم خبر ندارد و لذا او همواره در حالت یأس به سر مى برد. پیشوایان اسلام، همواره مردم را به امیدوارى به رحمت خدا فراخوانده اند و در عین حال گفته اند که باید از خشم خدا هم ترسید و مؤمن باید میان خوف و رجا باشد.

چند روایت

   ۱ ـ عن على(ع) قال: و من اصبح یشکو مصیبه نزلت به فقد اصبح یشکو ربّه.(۱)
هر کس از مصیبتى که بر او وارد شده شکایت کند، همانا از پروردگارش شکایت کرده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – نهج البلاغه حکمت ۲۲۸.


صفحه ۱۵۹

   ۲ ـ عن جابر قال قلت لابى جعفر(ع):رحمک الله ما الصبر الجمیل؟ قال: فذلک صبر لیس فیه شکوى.(۱)
جابر مى گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم که خدا رحمتت کند صبر نیکو چیست؟ فرمود: آن صبرى است که در آن شکایت نباشد.
۳ ـ عن ابى عبدالله(ع) قال: البکّاؤون خمسه: آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه بنت محمد(ص) و على بن الحسین. فامّا آدم فبکى على الجنّه حتى صار فى خدّیه امثال الاودیه و امّا یعقوب فبکى على یوسف حتى ذهب بصره.(۲)
امام صادق(ع) فرمود: بسیار گریه کنندگان پنج نفر بودند: آدم و یعقوب و یوسف و فاطمه دختر پیامبر و على بن الحسین. آدم آن قدر گریه کرد که در گونه هایش شیارهایى پیدا شد و یعقوب آن قدر گریه کرد که چشم خود را از دست داد.
۴ ـ از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: چون بنیامین از نزد یعقوب رفت یعقوب ندا داد که پروردگارا آیا به من رحم نمى کنى هم چشمم را بردى و هم پسرم را؟ خداوند بر او وحى کرد که اگر آن دو پسرت را میرانده باشم زنده شان مى کنم و تو و آنها را به هم مى رسانم ولى آیا یادت مى آید که گوسفندى را ذبح کردى و بریان ساختى و خوردى و به فلانى و فلانى که همسایه ات بودند و روزه داشتند چیزى از آن ندادى؟(۳)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – تفسیر عیاشى ج۲ ص ۱۸۸.
۲ – خصال صدوق ج۱ ص ۲۷۲.
۳ – کافى ج۲ ص۶۶۶.


صفحه ۱۶۰

فَلَمّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یآ أَیُّهَا الْعَزیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَه مُزْجاه فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنآ اِنَّ اللّهَ یَجْزِى الْمُتَصَدِّقینَ (۸۸)قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخیهِ اِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ (۸۹ ) قالُوا أَئِنَّکَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذآ أَخى قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنآ اِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَاِنَّ اللّهَ لا یُضیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنینَ (۹۰ )
پس چون بر او وارد شدند، گفتند: اى عزیز ما و خاندانمان را آسیب رسیده است و سرمایه اى ناچیز آورده ایم، پس پیمانه را بر ما کامل بده و بر ما احسان کن همانا خداوند احسان کنندگان را پاداش مى دهد (۸۸) گفت: آیا مى دانستید وقتى که نادان بودید به یوسف و برادرش چه کردید؟ (۸۹) گفتند: آیا تو یوسف هستى؟ گفت: من یوسف هستم و این برادر من است، همانا خداوند بر ما نعمت داد و بى گمان هر کس تقوا داشته باشد و شکیبایى کند، خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمى کند (۹۰)

لغت واعراب

   ۱ ـ «الضرّ» ضرر، آسیب، ناراحتى، فقر.
۲ ـ «مزجاه» اندک، ناجیز. این کلمه اسم مفعول از ازجى یزجى است و ناقص واوى است و اصل آن به معناى اندک اندک دفع کردن است


صفحه ۱۶۱

همانگونه که در این آیه آمده: (ان الله یزجى سحابا).
۳ ـ «الکیل» یا همان پیمانه است و یا به معناى مکیل است و منظور از آن گندم مى باشد.
۴ ـ «هل علمتم» استفهام توبیخى است و گفته شده که «هل» در اینجا به معناى «قد» است.
۵ ـ «منّ» احسان کرد، منت گذاشت.
۶ ـ «یتق» به جهت واقع شدن در جمله شرطیه، مجزوم است.

تفسیر آیات

ورود مجدد برادران بر یوسف

   * آیات (۸۸ ـ ۹۰) فلمّا دخلوا علیه قالو یا ایّها العزیز … : پس از دستورى که یعقوب به فرزندان خود داد و از آنها خواست که به مصر بروند و از یوسف و برادرش پرس و جو کنند، برادران به مصر رهسپار شدند و براى بار سوم نزد عزیز مصر رفتند و با یک لحن التماس آمیز و احساس برانگیز به او گفتند: اى عزیز ما و خانواده ما دچار ناراحتى شده ایم و اکنون سرمایه اى اندک پیش تو آورده ایم پس تو پیمانه را به تمام و کمال به ما بده و بر ما احسان کن که خدا احسان کنندگان را پاداش مى دهد، بدینگونه از یوسف تقاضاى صدقه کردند. معلوم مى شود که گرفتن صدقه به فرزندان پیامبر جایز بوده هرچند که به فرزندان پیامبر اسلام جایز نیست. شاید هم آنها صدقه مستحبى مى خواستند که گرفتن


صفحه ۱۶۲

آن حتى به فرزندان پیامبر اسلام(ص) نیز جایز است.
البته برادران یوسف در اصل براى جستجوى یوسف و بنیامین به مصر آمده بودند ولى در عین حال از این فرصت استفاده کردند و از عزیز مصر غله خواستند و وجهى که باید مى پرداختند کم بود و لذا این گونه با عزیز مصر سخن گفتند. شاید هم با تماسهاى مکررى که با عزیز مصر گرفته بودند، احتمال مى دادند که او یوسف باشد. آنها خواستند با این لحن التماس آمیز سخن بگویند تا اگر عزیز مصر همان یوسف باشد، دلش به حال آنها بسوزد و خود را معرفى کند و همانطور هم شد و یوسف در برابر این سخنان، دیگر تاب نیاورد و خود را معرفى کرد.

شناخته شدن یوسف توسط برادران

   یوسف در پاسخ به سخنان آنها گفت: آیا مى دانید که در آن هنگام که شما نادان بودید با یوسف و برادرش بنیامین چه کردید؟ با این یادآورى، برادران تقریباً مطمئن شدند که او یوسف است و گفتند: آیا تو یوسف هستى؟ او گفت: آرى من یوسف هستم و این برادر من است، خداوند بر ما منت گذاشت و نعمت داد و بدون شک هر کس تقوا پیشه کند و شکیبایى نماید،خداوند پاداش نیکوکاران را تباه نمى کند.
یوسف برادران را به یاد کارهایى که با او و برادرش بنیامین کرده بودند انداخت، آنها یوسف را در قعر چاه رها کرده بودند و با بنیامین هم رفتار بدى داشتند و پس از یوسف حسد او را در دل گرفته بودند و همیشه او را آزار مى دادند. بدینگونه وعده الهى تحقق یافت، چون موقع افتادن یوسف در چاه، خدا به او وحى کرده بود که تو روزى


صفحه ۱۶۳

برادران را از کارى که با تو کرده اند خبر خواهى داد و این در حالى خواهد بود که آنها تو را نمى شناسند: و اوحینا الیه لتنبّئنّهم بامرهم هذا و هم لایشعرون (یوسف / ۱۵)
همانگونه که گفتیم، برادران از قیافه و رفتار عزیز مصر احتمال داده بودند که او یوسف است بخصوص در ملاقات اخیر که یوسف مى خواست خودش را معرفى کند، نشانه هاى یوسف را در او مشاهده کردند به ویژه علامتى را که در سر یوسف بود دیدند و آن هنگامى بود که یوسف کلاه خود را برداشت و با آنان صمیمى تر صحبت کرد.
جالب اینکه یوسف به آنها تلقین حجت کرد و گفت: زمانى که شما نادان بودید چنین کردید و این یک شیوه پسندیده اى است و در سخنان خداوند نیز نظیر دارد مانند: یا ایها الانسان ما غرّک بربّک الکریم (انفطار۶/)
اى انسان چه چیزى تو را به پروردگار کریمت مغرور کرد. در واقع با این سخن به انسان تلقین مى کند که بگوید: غرّنى کرمک = کَرم تو مرا مغرور کرد.
قالُوا تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّهُ عَلَیْنا وَ اِنْ کُنّا لَخاطِئینَ (۹۱ ) قالَ لا تَثْریبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمینَ (۹۲) اِذْهَبُوا بِقَمیصى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبى یَأْتِ بَصیرًا وَ أْتُونى بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعینَ (۹۳ )


صفحه ۱۶۴

گفتند به خدا قسم که خداوند تو را بر ما برترى داد و همانا ما خطاکار بودیم (۹۱) گفت: امروز شما را سرزنشى نیست، خداوند شما را بیامرزد و او مهربان ترین مهربانان است (۹۲) این پیراهن مرا ببرید و آن را به صورت پدرم بیندازید، تا بینا شود و همه خانواده تان را نزد من آورید (۹۳)

لغت واعراب

   ۱ ـ «آثرک» برترى داد، انتخاب کرد. از ایثار به معناى انتخاب و گزینش.
۲ ـ «ان» در «وان کنّا» از حروف مشبهه به فعل و مخفف «انّ» است و نمى توان آن را ان شرطیه گرفت چون در خبر آن لام تأکید آمده است.
۳ ـ «تثریب» سرزنش، توبیخ و ملامت. از ثرب به معناى تقریر بر گناه و اصل آن به معناى درون انسان است گویا سرزنش به درون انسان هم نفوذ مى کند. ضمناً تثریب اسم لانافیه و «علیکم» خبر آن است.
۴ ـ «الیوم» یا متعلق به جمله قبلى است یعنى امروز شما را سرزنشى نیست و یا متعلق به جمله بعدى است یعنى امروز خدا شما را مى آمرزد ولى احتمال اول قوى تر است.
۵ ـ «یأت» مجزوم است چون در جواب امر واقع شده است.
۶ ـ «هذا» نعت یا بدل یا عطف بیان از «قمیصى» و همچنین «بصیرا» حال از «ابى» و «اجمعین» تأکید یا حال است.


صفحه ۱۶۵

تفسیر آیات

اعتراف برادران به خطاى خود و گذشت یوسف از آنان

   * آیات (۹۱ ـ ۹۳) قالوا تالله لقد آثرک الله علینا … : چون برادران یوسف او را شناختند و ناباورانه عظمت و شکوه او را دیدند، گفتند: اى یوسف خداوند تو را بر ما برترى داده و تو به این مرتبه از علم و حکمت و جاه و جلال رسیده اى و بدان که ما در گذشته در حق تو بدى کردیم و ما خطاکار بودیم. بدینگونه آنها به خطاى خود اعتراف کردند.
با اعترافى که آنها کردند و خود را خطاکار دانستند، یوسف آنها را بخشید و به آنان گفت: امروز شما را سرزنشى نیست و من شما را مذمت نمى کنم. خدا شما را بیامرزد که او مهربان ترین مهربانان است. این جمله یوسف جمله دعا بود و او از خدا خواست که آنان را بیامرزد. احتمال آن هم وجود دارد که این جمله جمله خبرى باشد و یوسف از طریق وحى مى دانست که خدا آنان را خواهد بخشید و لذا به آنان گفت. خدا شما را مى آمرزد.
جمله اى را که در اینجا یوسف به برادرانش گفت و بزرگوارى خود را نشان داد، در فتح مکه به زبان پیامبر اسلام(ص) هم جارى شد و آن هنگامى بود که پیامبر مکه را فتح کرده بود و سران قریش که در طول سالها با بدترین نوعى پیامبر را اذیت کرده بودند، ذلیلانه در برابر آن حضرت قرار گرفته بودند و آماده هر نوع مجازاتى بودند ولى پیامبر


صفحه ۱۶۶

خدا که پیامبر رحمت بود آنان را بخشید و همین جمله را که یوسف به برادرانش گفت، تکرار کرد.

فرستادن یوسف پیراهن خود را نزد پدر

   پس از آنکه یوسف برادران را بخشید و آنها حال خوشى پیدا کردند، یوسف از وضع پدر پرسید آنها گفتند که پدر در فراق تو آن قدر گریه کرد که پرده سفیدى جلو چشمانش را گرفت و او اکنون نابیناست. یوسف گفت: این پیراهن مرا نزد او ببرید و آن را به صورت او بیندازید تا بینا شود. یوسف این مطلب را از طریق وحى مى دانست و اینکه به صورت قطعى از بینایى پدر در آینده خبر مى دهد، یکى از معجزات اوست.
پیراهنى که یوسف به برادران داد، پیراهنى بود که از پدران و نیاکان به او رسیده بود و آن همان پیراهنى بود که ابراهیم به هنگام افتادن در آتش نمرود آن را به تن داشت و در خانواده او مانده بود و دست به دست به یعقوب رسیده بود و یعقوب آن را به یوسف داده بود و یوسف آن را در داخل یک نى گذاشته بود و همواره با خود داشت و حتى هنگامى که او را به چاه انداختند همراه او بود.
یوسف ادامه داد که وقتى پدر با این پیراهن بینا شد، همه اعضاى خانواده را پیش من آورید. او به خاطر موقعیت ویژه اى که در مصر داشت نمى توانست پیش پدر برود و لذا تقاضا کرد که پدر نزد او بیاید تا دیدار تازه گردد و یعقوب، گم شده خود را پیدا کند.


صفحه ۱۶۷

   گفته شده از بزرگوارى یوسف یکى هم این بود که برادران به او گفتند: اینکه تو شب و روز ما را به طعام دعوت مى کنى ما به سبب کارى که در حق تو کرده ایم از تو خجالت مى کشیم. یوسف گفت: مردم مصر خیال مى کردند که من برده اى بیش نبودم که به این مقام رسیدم، مى خواهم با آمدن شما به خانه من بدانند که من از خانواده بزرگى هستم و من با وجود شما در چشم آنان عظمت و شرافت پیدا مى کنم.
یوسف از آنها پرسید چه کسى پیراهن خون آلود مرا نزد پدر برد؟ یهوداگفت: من. یوسف گفت: پس این پیراهن را هم تو نزد پدر ببر تا خبر زنده بودن مرا نیز تو به پدر برسانى و او را خوشحال کنى. یهودا بى درنگ به پاخاست و با سرعت تمام و بدون هیچ استراحتى رهسپار کنعان شد تا این خبر خوشحال کننده را هر چه زودتر به پدر برساند.

چند روایت

   ۱ ـ امام باقر(ع) فرمود: یعقوب که نمى دانست عزیز مصر همان یوسف است، به او نامه اى به این مضمون نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. از یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل الله به عزیز آل فرعون. سلام بر تو! من خدا را سپاس مى گویم که خدایى جز او نیست. اما بعد، ما خاندانى هستیم که ما را انواع بلا فرا گرفته است. جدّ من ابراهیم را به جهت اطاعت پروردگار به آتش انداختند، پس خدا آن را خنک و سلامت کرد و خدا جدّم را فرمان داد که پدرم را ذبح کند پس به او ندا آمد. و من پسرى داشتم که عزیزترین کس برایم بود او را از دست دادم


صفحه ۱۶۸

و در غم او چشمانم نابینا شد و او برادرى از مادرش داشت که هر وقت به یاد او مى افتادم آن برادر را به سینه ام مى چسباندم و قسمتى از غصه ام برطرف مى شد و او اینک نزد تو به اتهام سرقت محبوس است و من تو را گواه مى گیرم که من دزدى نکرده ام و فرزندى که دزدى کند به دنیا نیاورده ام.
وقتى یوسف این نامه را خواند گریه کرد و نالید و گفت: پیراهن مرا به سوى او ببرید.(۱)
۲ ـ امام صادق(ع) فرمود: چون پیامبر خدا(ص) روز فتح مکه به مکه آمد، در کعبه را باز کرد و تمثالهایى را که بر آن بود محو نمود و از دو طرفِ در گرفت و گفت: خدایى جز الله نیست او یگانه است و شریکى ندارد وعده اش راست بود و بنده اش را کمک کرد و گروهها را به تنهایى شکست داد. شما چه مى گویید و چه گمان دارید؟ گفتند: گمان خیر داریم، برادرى بزرگوار فرزند برادرى بزرگوار هستى و به قدرت رسیده اى، پس فرمود: من همان را مى گویم که برادرم یوسف گفت: «سرزنشى بر شما نیست خداوند شما را مى آمرزد و او مهربان ترین مهربانان است.»(۲)
۳ ـ قال الصادق(ع): لیس رجل من ولد فاطمه یموت و لایخرج من الدنیا حتى یقرّ للامام بامامته کما اقرّ ولد یعقوب لیوسف «قالوا تالله لقد آثرک الله علینا»(۳)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – امالى طوسى ج۲ ص ۷۱ این نامه در تفسیر عیاشى هم با تغییراتى آمده است.
۲ – کافى ج۴ ص ۲۲.
۳ – تفسیر عیاشى ج۲ ص ۱۹۳.


صفحه ۱۶۹

   امام صادق(ع) فرمود: از فرزندان فاطمه کسى نیست که بمیرد و از دنیا بیرون شود مگر اینکه به امامت امام (برحق) اقرار مى کند همانگونه که فرزندان یعقوب به یوسف اقرار کردند و گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برترى داد.
وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعیرُ قالَ أَبُوهُمْ اِنّى لَأَجِدُ ریحَ یُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ (۹۴ ) قالُوا تَاللّهِ اِنَّکَ لَفى ضَلالِکَ الْقَدیمِ (۹۵ ) فَلَمّآ أَنْ جآءَ الْبَشیرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِه فَارْتَدَّ بَصیرًا قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکُمْ اِنّى أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۹۶ ) قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنآ اِنّا کُنّا خاطِئینَ (۹۷ ) قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبّى اِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحیمُ (۹۸ ) فَلَمّا دَخَلُوا عَلى یُوسُفَ آوى اِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ اِنْ شآءَ اللّهُ آمِنینَ (۹۹ )
و چون کاروان به راه افتاد، پدرشان گفت: همانا من بوى یوسف را مى شنوم، اگر مرا کم عقل نپندارید (۹۴) گفتند: به خدا سوگند که تو در گمراهى پیشین خود هستى (۹۵) پس چون پیک شادى آمد آن (پیراهن) را بر صورت او انداخت پس بینا گشت، گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزى مى دانم که شما نمى دانید؟ (۹۶) گفتند: اى پدر ما! براى گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطاکار بوده ایم (۹۷) گفت: بزودى از پروردگارم براى شما آمرزش خواهم خواست همانا او آمرزنده بخشایشگر است (۹۸)


صفحه ۱۷۰

لغت واعراب

   ۱ ـ «فصلت» جدا شد، به راه افتاد، رهسپار گشت.
۲ ـ «لولا» براى امتناع است و جواب آن حذف شده و تقدیر چنین است: «لولا ان تفنّدوننى لصدّقتمونى».
۳ ـ «تفنّدون» باب تفعیل از «فند» است به معناى فساد عقل، کم خردى، خرفتى. نون آخر آن نون وقایه است که قبل از یاء متکلم مى آید و یاء متکلم به جهت قرار گرفتن در رأس آیه حذف شده است.
۴ ـ «البشیر» مژده دهند، پیک شادى.
۵ ـ «فارتدّ» برگشت. افتعال از «ردّ» و آن به معناى برگشتن چیزى به حالت نخستین است.
۶ ـ «بصیرا» حال است.
۷ ـ «سوف» در «سوف استغفر» یا براى استقبال است یعنى در آینده استغفار خواهم کرد و یا براى مداومت است یعنى استغفار من در آینده نیز ادامه خواهد داشت.

تفسیر آیات

شنیدن یعقوب بوى پیراهن یوسف رااز فاصله هاى دور

   * آیات (۹۴ ـ ۹۵) ولمّا فصلت العیر قال ابوهم انّى لاجد ریح یوسف… : یهودا به عنوان پیک شادى همراه با پیراهن یوسف به راه افتاد، وقتى


صفحه ۱۷۱

کاروان از مصر جدا شد، یعقوب در کنعان از هشتاد فرسخى بوى پیراهن یوسف را شنید و به اطرافیان خود که فرزندان فرزندانش بودند گفت: اگر مرا به پیرى و خرفتى و کم عقلى متهم نکنید، به شما مى گویم که من بوى یوسف را مى شنوم. آنها که این سخن را باور نمى کردند، گفتند: تو در گمراهى پیشین خود هستى. منظور آنها از گمراهى، گمراهى در دین نبود بلکه آنها مى پنداشتند که یوسف سالها پیش مرده و اینکه یعقوب او را زنده مى انگارد و در فراق او بى تابى مى کند، یک اشتباه است که یعقوب از مدتها پیش دچار آن شده و هنوز هم ادامه مى دهد.
یعقوب چگونه بوى پیراهن یوسف را از فاصله هاى دور شنید؟ گفته شده که باد صبا آن بوى را به همراه خود آورد و به مشام جان یعقوب رسانید و لذا در شعر شاعران، نسیم صبا به عنوان پیک دوست شناخته شده است، ولى به نظر مى رسد که این کار از طریق معجزه بوده است و رسیدن بوى یک پیراهن از فاصله هشتاد فرسخى از طریق عادى ممکن نیست. چگونه بود که یعقوب بوى پیراهن یوسف را در طول چهل سال نشنید ولى در آن زمان معین شنید، این نبود مگر اینکه قضاى الهى بر این تعلق گرفته بود که یعقوب در آن سالها گرفتار فراق یوسف شود و در آن زمان معین گرفتارى او به پایان برسد و او بوى پیراهن یوسف را بشنود و دوران فراق و جدایى خاتمه یابد، چون اگر خدا بخواهد کارهاى آسان دشوار و کارهاى دشوار آسان گردد.
یکى پرسید از آن گم کرده فرزند *** که اى روشن گهر پیر خردمند


صفحه ۱۷۲

زمصرش بوى پیراهن شنیدى *** چرا در چاه کنعانش ندیدى
بگفت احوال ما برق جهان است *** دمى پیدا و دیگر دم نهان است
گهى بر طارم اعلا نشینیم *** گهى بر پشت پاى خود نبینیم
نظیر این سخن یعقوب را پیامبر اسلام(ص) در باره اویس قرنى گفت و اظهار داشت که من بوى بهشت را از سوى یمن مى شنوم.

انداختن پیراهن یوسف به صورت یعقوب و بینا شدن او

   * آیات (۹۶ ـ ۹۸) فلما ان جاء البشیر القاه على وجهه … : پیک شادى به کنعان رسید و یهودا که پیراهن یوسف را به همراه داشت، بلافاصله آن را به روى یعقوب انداخت و در همان حال یعقوب بینایى چشمانش را بازیافت. جالب اینکه یهودا همان کسى بود که چهل سال پیش، پیراهن خون آلود یوسف را نزد یعقوب آورده بود و گفته بود که او را گرگ خورده است.
ظاهر این است که یعقوب کاملا نابینا نشده بود بلکه چشمانش کم سو شده بود با آمدن پیراهن یوسف او کاملا بینا شد و این معجزه اى براى یوسف بود که قبلا این حالت را پیش بینى کرده بود.
وقتى یعقوب بینا شد و خبر زنده بودن یوسف را شنید به اطرافیانش گفت: آیا من به شما نگفتم که من از خدا چیزى را مى دانم که شما نمى دانید؟ این سخن را یعقوب پیش از این هم گفته بود و او مى دانست که یوسف زنده است و روزى او را به آغوش خواهد کشید، چون مى دانست آن خوابى که یوسف در کودکى دیده بود یک رؤیاى صادقه


صفحه ۱۷۳

است و حتما تحقق خواهد یافت و یازده برادر یوسف به اضافه او و زنش در برابر یوسف تعظیم خواهند کرد.
برادران یوسف که از کرده هاى خود پشیمان شده بودند، با شرمندگى تمام به پدر خود گفتند: اى پدر! براى گناهان ما طلب آمرزش کن که ما خطاکار بودیم. یعقوب که خودش آنها را بخشیده بود، گفت: بزودى از پروردگارم براى شما طلب آمرزش مى کنم که او آمرزنده و مهربان است.
علت اینکه یعقوب در همان وقت براى آنان طلب آمرزش نکرد و آن را به تأخیر انداخت، این بود که مى خواست در زمانى که براى استجابت دعا مناسب تر است، این کار را بکند و دعا براى فرزندانش را به شب جمعه و نیمه هاى شب موکول کرد، چون احتمال مستجاب شدن دعا در این زمان بیشتر است. در روایتها آمده که یعقوب مدتها به فرزندانش طلب آمرزش کرد تا اینکه به او وحى رسید که توبه آنان پذیرفته شده است.

چند روایت

   ۱ ـ قال رسول الله(ص): خیر وقت دعوتم الله فیه الاسحار و تلا هذه الایه فى قول یعقوب «سوف استغفر لکم ربّى» و قال: اخّرهم الى السحر.(۱)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج۲ ص۴۷۷.


صفحه ۱۷۴

   پیامبر خدا فرمود: بهترین وقتى که شما در آن خدا را مى خواهید، وقت سحر است و این آیه را که از قول یعقوب است، خواند: «بزودى براى شما از پروردگارم طلب آمرزش مى کنم» و فرمود: آنها را تا وقت سحر به تأخیر انداخت.
۲ ـ عن ابى جعفر(ع) قال قلت له: ما کان اولاد یعقوب انبیاء؟ قال: لا ولکنّهم کانوا اسباط اولاد الانبیاء و لم یکن یفارقوا الدنیا الا سعداء تابوا و تذکروا ما صنعوا…(۱)
راوى مى گوید: از امام باقر(ع) پرسیدم: آیا فرزندان یعقوب پیامبران بودند؟ فرمود: نه ولى آنان اسباط اولاد پیامبران بودند و از دنیا نرفتند مگر اینکه سعادتمند شدند و توبه کردند و آنچه را که کرده بودند به یاد آوردند…
وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَ قالَ یآ أَبَتِ هذا تَأْویلُ رُؤْیاىَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بى اِذْ أَخْرَجَنى مِنَ السِّجْنِ وَ جآءَ بِکُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ بَیْنى وَ بَیْنَ اِخْوَتى اِنَّ رَبّى لَطیفٌ لِما یَشآءُ اِنَّهُ هُوَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ (۱۰۰ )
پس چون بر یوسف وارد شدند، پدر و مادرش را در کنار خود جاى داد و گفت: به خواست خدا در آرامش وارد مصر شوید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج۸ ص ۳۴۳.


صفحه ۱۷۵

(۹۹) و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگى سجده کنان در برابرش به رو افتادند; و گفت: اى پدر این بود تعبیر خواب پیشین من که پروردگارم آن را تحقق بخشید و به من نیکى نمود هنگامى که مرا از زندان بیرون کرد و شما را از صحرا آورد، پس از آنکه شیطان میان من و میان برادرانم تباهى انداخت. همانا پروردگار من درباره چیزى که بخواهد باریک بین است، هموست که داناى فرزانه است (۱۰۰)

لغت واعراب

   ۱ ـ «ان شاء الله» مربوط به «آمنین» است و از آن قصد تبرک شده است مانند: «لتدخلنّ المسجد الحرام ان شاء الله آمنین»
۲ ـ «العرش» تخت بلند، جایگاهى که شاهان در آن نشینند.
۳ ـ «خرّوا» به رو افتادند، به زمین افتادند. به افتادن قطرات آب از بالا به پایین «خریر» مى گویند.
۴ ـ «سجّدا» حال است.
۵ ـ «قد جعلها» یا حال از رؤیاست و یا جمله مستأنفه است.
۶ ـ «احسن» معمولا با الى متعدى مى شود و اینکه در اینجا با با متعدى شده دلیل بر جواز آن است.
۷ ـ «البدو» صحرا، بادیه. اصل بدو به معناى آشکار شدن است و چون صحرا دیوار ندارد و همه جاى آن آشکار است، به صحرا بادیه


صفحه ۱۷۶

گفته شد.
۸ ـ «نزغ» تباه کرد، ایجاد فساد نمود.
۹ ـ «لطیف» باریک بین، کسى که کارهایش از روى دقت است.

تفسیر آیات

آمدن یعقوب و همسرش نزد یوسف واستقبال یوسف از آنان

   * آیات (۹۹ ـ ۱۰۰) فلما دخلوا على یوسف آوى الیه ابویه … : پس از آنکه یعقوب خبر زنده بودن یوسف را با خوشحالى دریافت کرد و چشمانش بینا شد، در پاسخ به دعوت یوسف تصمیم گرفت که همراه با تمام اعضاى خاندان خود به مصر برود و با یوسف دیدار کند. یوسف مقدمات آن سفر را قبلا آماده کرده بود و مرکبهایى به کنعان فرستاده بود که موقع آمدن از آنها استفاده کنند. وقتى یوسف از سفر قریب الوقوع یعقوب و همراهانش به مصر آگاه شد، تصمیم گرفت با شکوه تمام از آنها استقبال کند.

 

  کاروان یعقوب به نزدیکى هاى مصر رسید، یوسف در کنار شهر با هزاران نفر در انتظار ورود یعقوب بود، وقتى چشمان یعقوب به آن عظمت خیره کننده افتاد، از همراهان پرسید: آیا او فرعون مصر است؟ گفتند: نه او پسر تو یوسف است. یعقوب نزدیک و نزدیکتر شد و در سلام دادن بر یوسف پیشى گرفت و گفت: درود بر تو اى بر طرف کننده غمها! و پدر و پسر پس از چهل سال جدایى، همدیگر را در آغوش


صفحه ۱۷۷

کشیدند و در آن لحظه شیرین وصال،اشک شوق از چشمانشان روان شد.
از آیات استفاده مى شود که این دیدار در بیرون شهر انجام گرفت و یوسف در همانجا پدر و مادرش را در کنار خود جاى داد و پس از آن به آنها گفت: ان شاءالله با آرامش خاطر وارد مصر شوید. یوسف این جمله را براى آن گفت که قبلا مردم کنعان از ترس حکمرانان مصر با نگرانى و اضطراب وارد مصر مى شدند ولى این بار حکومت دست یوسف بود و آنان با آسودگى خیال وارد شدند و کلمه «ان شاءالله» هم براى تبرک و تیمن بود و بهتر آن است که انسان همیشه در جملات خود آن را به کار برد.
وقتى یعقوب و همراهان وارد دربار مصر شدند، یوسف پدر و مادرش را بر تخت خود نشاند و این بالاترین احترامى بود که از پدر و مادرش به عمل آورد. گفته شده که منظور از «ابوین» در اینجا پدر و خاله یوسف است، چون مادر یوسف در هنگام وضع حمل بنیامین از دنیا رفته بود و یعقوب با خواهر او ازدواج کرده بود و کسى که همراه یعقوب به دیدار یوسف آمده بود و مورد احترام او قرار گرفت، خاله یوسف بود و اینکه در آیه از او به عنوان مادر نام مى برد، مشکلى ندارد چون به خاله انسان بخصوص اگر همسر پدر باشد، مادر گفته مى شود همانگونه که گاهى به عمو پدر گفته مى شود.

به سجده افتادن کاروان کنعان در برابر یوسف


صفحه ۱۷۸

پس از این مراسم، پدر و مادر یوسف و یازده برادرش در برابر او به سجده افتادند، این سجده به عنوان سپاسگزارى از خداوند بود که آنان را پس از سالها گرفتارى، این چنین نعمت داده است. آنها به یوسف سجده نکردند بلکه او را قبله قرار دادند و به خدا سجده کردند همانگونه که فرشتگان پس از خلقت آدم او را قبله قرار دادند و خدا را سجده کردند. در عین حال که سجده براى خدا بود، قبله قرار دادن یوسف بالاترین تعظیمى بود که آنها از او به عمل آوردند.
احتمال دارد که سجده دراینجابه معناى سجده اصطلاحى که نوعى عبادت است و مخصوص خداست، نباشد بلکه منظور از آن نوعى خم شدن و اداى احترام باشد.
پس از سجده آنان، یوسف به یاد خوابى که چهل سال پیش دیده بود افتاد; او در آن زمان که کودکى بیش نبود، در خواب دیده بود که یازده ستاره و آفتاب و ماه بر او سجده مى کنند و آن را به پدرش تعریف کرده بود. اکنون با دیدن این منظره به یاد آن خواب افتاد و خطاب به پدرش گفت: اى پدر این است تعبیر آن خوابى که مدتها قبل دیده بودم و پروردگار من آن را راست گردانید و همو به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان بیرون ساخت و شما را از صحرا به اینجا آورد و این پس از آن ناراحتى بود که میان من و برادرانم به وجود آمد و سبب آن شیطان بود و پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد باریک بین و دقیق است; و او دانا و فرزانه است.
در اینجا یوسف، نعمتهایى را که به او رسیده از خدا مى داند و


صفحه ۱۷۹

ناراحتى و اختلافى را که میان او و برادرانش بوده به شیطان نسبت مى دهد و این حقیقتى است که در آیات قرآنى هم آمده و به مردم هشدار داده شده که شیطان میان آنها را به هم مى زند:
و قل لعبادى یقولوا التى هى احسن ان الشیطان ینزغ بینهم ان الشیطان کان للانسان عدوا مبینا (اسراء/۵۳)
به بندگانم بگو آنچه را که نیکوست بگویند، همانا شیطان میان آنها را تباه مى سازد، که شیطان براى انسان دشمنى آشکار است.
البته کار شیطان فقط در حد وسوسه و ایجاد انگیزه است وگرنه دشمنى و عداوت، در اثر کارهاى خود افراد میان آنها پیدا مى شود و این خداوند است که در میان افرادى که به سبب خودخواهى ها و افزون طلبى ها و دورى از خدا با یکدیگر به ستیز و اختلاف برمى خیزند، دشمنى و عداوت ایجاد مى کند:
فاغرینا بینهم العداوه والبغضاء الى یوم القیامه (مائده/۱۴)
پس میان آنها تا روز قیامت دشمنى و کینه افکندیم.

چند روایت
   ۱ ـ امام صادق(ع) فرمود: وقتى یعقوب نزد یوسف آمد، بزرگى سلطنت، او را گرفت و از مرکب خود پیاده نشد، پس جبرئیل فرود آمد و گفت: اى یوسف کف دستت را نشان بده، پس نور درخشانى از آن بیرون شد و به آسمان رفت. یوسف گفت: اى جبرئیل این چه نورى بود


صفحه ۱۸۰

که از کف دست من بیرون آمد؟ جبرئیل گفت: به سبب آنکه در برابر یعقوب سالخورده پیاده نشدى، نبوت از نسل تو برداشته شد و از نسل تو پیامبرى نخواهد آمد.(۱)
۲ ـ از امام هادى(ع) درباره سجده کردن یعقوب و فرزندانش به یوسف در حالى که آنها پیامبر بودند، سؤال شد. فرمود: سجده یعقوب و فرزندانش براى یوسف نبود بلکه سجده آنان اطاعت براى خدا و درودى براى یوسف بود، همانگونه که فرشتگان به آدم سجده کردند.(۲)
۳ ـ امام باقر(ع) فرمود: وقتى آنان در دربار پادشاه بر یوسف وارد شدند، یوسف پدرش را در آغوش گرفت و او را بوسید و گریه کرد و او و خاله اش را بر تخت پادشاه بالا برد، آنگاه وارد منزل شد و روغن زد و سرمه کشید و لباس شاهانه پوشید سپس بر آنها وارد شد، چون او را دیدند همگى در برابر او سجده کردند و این براى احترام او و سپاسگزارى براى خدا بود، در این هنگام بود که گفت: اى پدر این بود تعبیر خوابى که پیشتر دیده بودم.(۳)
رَبِّ قَدْ آتَیْتَنى مِنَ الْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْویلِ الْأَحادیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیّى فِى الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ تَوَفَّنى مُسْلِمًا وَ أَلْحِقْنى بِالصّالِحینَ (۱۰۱ ) ذلِکَ مِنْ أَنْبآءِ الْغَیْبِ نُوحیهِ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ – کافى ج۲ ص۳۱۱.
۲ – تفسیر القمى ج۱ ص ۳۳۹.
۳ – تفسیر عیاشى ج ۲ ص ۱۹۷.


صفحه ۱۸۱

اِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ اِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ (۱۰۲ )
پروردگارا مرا بخشى از پادشاهى را دادى و به من تعبیر خوابها را آموختى، اى پدید آورنده آسمانها و زمین! تو در دنیا و آخرت سرور من هستى، مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق کن (۱۰۱) این از خبرهاى غیب است که به تو وحى مى کنیم و تو نزد آنان نبودى هنگامى که دسته جمعى کارشان را انجام دادند در حالیکه نیرنگ مى کردند (۱۰۲)

لغت واعراب
   ۱ – «ربّ» منادى است و حرف ندا و یاء متکلم حذف شده است.
۲ – «من» در «من الملک» یا براى تبیین است، بنابراین معناى آن چنین مى شود که به من پادشاهى دادى. و یا براى تبعیض است و در این صورت معناى آن چنین مى شود: به من بهره اى از پادشاهى دادى.
۳ – «تأویل الاحادیث» تعبیر خوابها. در این باره پیش از این بحث کردیم.
۴ – «فاطر» پدید آورنده، کسى که چیزى را بدون سابقه قبلى ایجاد کند. اصل آن از فطر به معناى شکافتن است. از ابن عباس نقل شده است که مى گفت معناى فاطر را نمى دانستم تا اینکه شنیدم عربى بر سر مالکیت چاهى با عرب دیگرى اختلاف پیدا کرده بود و مى گفت: «انا فطرتها و انا ابتدئت حفرها». ضمناً کلمه فاطر در اینجا بدل یا عطف بیان


صفحه ۱۸۲

از «ربّ» است و چون آن منادى است و محل آن منصوب است، فاطر هم منصوب شده و یا بگوییم در اینجا اعنى مقدر است و یا بگوییم «فاطر» خودش منادى است و حرف ندا از آن حذف شده است.
۵ – «ولیّى» سرور من، مولاى من، سرپرست من.
۶ – «ذلک» متبداست و خبر آن «من انباء الغیب» است و «نوحیه» خبر دوم است.
۷ – «اجمعوا امرهم» همگى بر یک مطلب گرد آمدند، در کارشان همداستان شدند.
۸ – «و هم یمکرون» جمله حالیه است.

تفسیر آیات

سپاسگزارى یوسف از خداوند

   * آیه (۱۰۱) ربّ قد اتیتنى من الملک و علّمتنى من تأویل الاحادیث … : یوسف پس از سخنانى که به پدرش گفت و در آن برخى از نعمتهایى را که خدا به او داده بود برشمرد، به عنوان سپاسگزارى از این نعمتها، روى به سوى خدا کرد و با او چنین مناجات نمود: پروردگارا تو به من پادشاهى و حکومت دادى و به من تعبیبر خواب آموختى، اى پدید آورنده آسمانها و زمین تو سرور و مولاى من در دنیا و آخرت هستى.
یکى از صفات خداوند که یوسف در اینجا خدا را با آن یاد کرده «فاطر» است این صفت بیانگر ویژگى خاص خدا در آفرینش است.


صفحه ۱۸۳

خدا همه چیز را نو و بدون سابقه قبلى آفرید و در آفرینش موجودات الگو و نمونه قبلى نداشت. دیگر از صفات خدا که در سخن یوسف آمده «ولىّ» است و مفهوم آن این است که خدا سرپرست و مولاى همه مؤمنان است و رابطه ولایى با آنها دارد و آنها را سرورى مى کند، این در حالى است که ولىّ و سرور کافران بتهاى آنان است و چقدر فاصله است میان کسى که مولاى او خداوند قادر متعال باشد و کسى که مولاى او اشیا و یا اشخاص عاجز و ناتوان باشند.
یوسف پس از این مناجات و تعریفى که از خدا نمود، براى خود دعاکرد و گفت: خدایا مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق کن; و این یکى از آداب دعا کردن است که نخست باید خدا را با صفات نیکوى او یاد کرد آنگاه از او چیزى را طلب نمود.
در اینجا یوسف از خدا دو چیز درخواست مى کند: نخست اینکه او را مسلمان و در حالى که در برابر حق تسلیم است از دنیا ببرد، دوم اینکه او را در آخرت به شایستگان و صالحان از بندگان خوب ملحق کند. دعاى زیبایى است، انسان ممکن است سالها خدا را عبادت کند ولى در آخر عمر گمراه شود و بى ایمان از دنیا برود که این بدترین حالت براى انسان است و نهایت بیچارگى و مغبونى است، چون آنچه مهم است سر انجام زندگى است و اینکه انسان با ایمان و تقوا و در حالى که تسلیم حق است از دنیا برود و عاقبت به خیر باشد و از آن مهمتر اینکه انسان از چنان ایمانى برخوردار باشد که در آخرت با صالحان و پیامبران و شهدا و صدیقین همنشینى کند.


صفحه ۱۸۴

   یوسف با گفتن اینکه خدایا مرا مسلمان بمیران، به وصیت جدش ابراهیم و پدرش یعقوب عمل کرد چون آنها به فرزندانشان وصیت کرده بودند که جز مسلمان نمیرند:
ووصّى بها ابراهیم بنیه و یعقوب یا بنىّ انّ الله اصطفى لکم الدین فلاتموتنّ الا و انتم مسلمون (بقره/ ۱۳۲)
و ابراهیم و یعقوب فرزندانشان را به آن وصیت کردند که اى فرزندان من خدا دین را براى شما برگزید پس نمیرید مگر اینکه مسلمان باشید.
اینکه یوسف در آیه مورد بحث، از خدا مى خواهد او را مسلمان بمیراند، این آرزوى مرگ زودرس نیست بلکه مفهوم آن این است که در هنگام مرگ با ایمان از دنیا برود. هرچند که بعضى ها گفته اند که یوسف براى خود آرزوى مرگ مى کرد و او تنها پیامبرى بود که این درخواست را از خدا داشت. البته براى مردان خدا مرگ نوعى وصول به حق است ولى زنده بودن هم زمینه خوبى براى عبادت کردن بسیار و خود سازى و تقرّب به خداست و اینکه بعضى از اولیاى خدا و بزرگان دین گاهى آرزوى مرگ مى کردند، بدان جهت بود که آنها به مرحله اى رسیده بودند که براى وصول به حق بى تابى مى کردند و یا در زندگى دچار ناراحتى هاى شدیدى بودند که مرگ را بر آن ترجیح مى دادند.
شاید منظور یوسف از صالحان و شایستگان، پدران و نیاکانش مانند ابراهیم و اسحاق باشد. او که اکنون با پدر و خاله و برادران همنشین شده است، مى خواست در قیامت هم با ابراهیم و اسحاق و یعقوب


صفحه ۱۸۵

همنشین باشد.
این بود پایان قصه پرنشیب و فراز یوسف که با خوبى و خوشى پایان یافت. گفته شده که یعقوب پس از بیست و چهار سال که در مصر ماند از دنیا رفت و طبق وصیتى که کرده بود جنازه او را به بیت المقدس حمل کردند و در آنجا به خاک سپردند و بیست و سه سال پس از مرگ یعقوب ،یوسف هم در مصر از دنیا رفت و بر سر محل دفن او میان مردم مصر اختلاف به وجود آمد، ساکنان هر محله اى مى خواستند که یوسف در محله آنها دفن شود، تا اینکه نظرشان بر این قرار گرفت که او را داخل تابوتى از سنگ مرمر بگذارند و در بالاى شهر در وسط رود نیل دفن کنند، تا از آبى که از کنار قبر او مى گذرد همگى تبرک بجویند. قبر یوسف در همانجا بود تا اینکه موسى جنازه او را بیرون آورد و به بیت المقدس حمل کرد و در کنار قبرهاى پدرانش به خاک سپرد.

پایان قصه یوسف و سخنى با پیامبر اسلام

   * آیه (۱۰۲) ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک … : پس از پایان گرفتن قصه یوسف، خداوند به پیامبران خود اظهار مى دارد که این قصه از خبرهاى غیبى بود که بر تو وحى کردیم و غیبى بودن آن را چنین توضیح مى دهد که تو در آن زمان که این قصه اتفاق افتاد و برادران یوسف همداستان شدند که او را در چاه اندازند و درباره یوسف نیرنگ کردند، نبودى تا خود آن جریان را ببینى. بنابراین، آنچه به تو گفته شد یک خبر غیبى بود.
جمله اى که در این آیه درباره داستان یوسف گفته شده شبیه


صفحه ۱۸۶

جمله اى است که درباره داستان مریم گفته شده است:
ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایّهم یکفل مریم و ماکنت لدیهم اذ هم یختصمون (آل عمران/ ۴۴)
این خبرهاى غیبى است که به تو وحى مى کنیم و تو نزد آنان نبودى هنگامى که تیرهاى خود را (براى قرعه کشى) مى انداختند که کدامشان کفیل مریم باشند و تو نزد آنان نبودى هنگامى که آنان با یکدیگر ستیز مى کردند.
مى دانیم که سوره یوسف یک سوره مکى است و پیامبر اسلام (ص) وقتى در مکه بود، رابطه اى با اهل کتاب از یهود و نصارى نداشت تا بد خواهان بگویند که او این قصه را از یهود یاد گرفته است. بخصوص اینکه قصه یوسف بدانگونه که در قرآن آمده در تورات نیامده است و قرآن آن را با تفصیل بیشتر و جزئیات دقیق ترى نقل مى کند.
داستان حضرت یوسف در این سوره به تفصیل گفته شد و در دو سوره دیگر از قرآن کریم نیز نام یوسف آمده است، یکى در سوره انعام آیه ۸۴ که یوسف را از ذریه ابراهیم مى شمارد و دیگرى در سوره غافر که مى فرماید:
و لقد جاءکم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فى شکّ مما جاءکم به حتّى اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا (غافر / ۳۴)
همانا یوسف پیش از این با حجتهاى روشن نزد شما آمد، پس همواره در آنچه به شما آورده بود در شک بودید تا چون درگذشت


صفحه ۱۸۷

گفتید که خدا پس از او پیامبرى نمى فرستد.
وَ مآ أَکْثَرُ النّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنینَ (۱۰۳ )وَ ما تَسْأَلُهُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْر اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْرٌ لِلْعالَمینَ (۱۰۴ ) وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَه فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ (۱۰۵ ) وَ ما یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ اِلاّ وَ هُمْ مُشْرِکُونَ (۱۰۶ ) أَفَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِیَهُمْ غاشِیَهٌ مِنْ عَذابِ اللّهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السّاعَهُ بَغْتَهً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (۱۰۷ )
و بیشتر مردم هر چند که علاقه داشته باشى مؤمن نیستند (۱۰۳) و تو براى آن، مزدى از آنان درخواست نمى کنى، آن نیست مگر یادآورى براى جهانیان (۱۰۴) و چه بسا نشانه اى در آسمانها و زمین وجود دارد که بر آن مى گذرند در حالى که از آن روى گردان هستند (۱۰۵) و بیشتر آنان به خدا ایمان نمى آورند مگر اینکه در حالت شرک قرار دارند (۱۰۶) آیا آنان خاطر جمع هستند از اینکه فراگیرنده اى از عذاب خدا بر آنان برسد و یا ناگهان در حالى که آنان نمى دانند، قیامت بر آنان برسد (۱۰۷)

لغت واعراب
   ۱ – «لو حرصت» اگر چه سخت بخواهى، حرص به معناى کوشش در طلب یک چیز است. ضمناً این جمله جمله معترضه و «لو» وصلیه


صفحه ۱۸۸

است.
۲ – «ذکر» یادآورى، پند و اندرز.
۳ – «عالمین» جهانیان. شامل موجودات صاحب درک و شعور مى شود.
۴ – «کأیّن» چه بسا. در اینجا به صورت خبرى استعمال شده و گاهى صورت استفهامى دارد مانند «کم».
۵ – ضمیر «علیها» به آیه برمى گردد.
۶ – «غاشیه» پوشش. از غشى یغشى غشاوه و غشاء که به معناى پوشش است و به پرده «غشاوه» گفته مى شود.
۷ – «بغته» ناگهان. مصدر است در موضع حال قرار گرفته.

تفسیر آیات
   * آیات (۱۰۳ – ۱۰۴) و ما اکثرالناس ولو حرصت بمؤمنین … : پس از پایان داستان یوسف، اینک روى سخن با مشرکان مکه است که در برابر دعوت پیامبر اسلام(ص) ایستادگى مى کردند و لجاجت و عناد نشان مى دادند و این در حالى بود که پیامبر به شدت علاقه داشت که آنان ایمان بیاورند و از اینکه آنان مصلحت خود را نمى دانستند ناراحت بود.
در این آیات خداوند خطاب به پیامبر، یک واقعیت موجود را بیان مى کند و آن اینکه بیشتر مردم اگر چه علاقه مند باشى ایمان نمى آورند و


صفحه ۱۸۹

این در حالى است که تو براى رسالت خود از آنان مزدى و پاداشى نمى خواهى و قرآن جز یادآورى و پند براى جهانیان نیست.
در طول تاریخ همواره تعداد مؤمنان به مکتب پیامبران در مقایسه با کافران و منکران اندک بوده است و شاید علت آن محدودیتهایى است که براى انسان مؤمن حاصل مى شود و او نمى تواند دنبال شهوتها و افزون طلبى هاى خود برود. همچنین او در زیر تکلیف زندگى مى کند و باید از یک سلسله دستورات و بکن ها و نکن ها اطاعت کند. روشن است که این محدودیت ها در نهایت به سود اوست و او را به کمالات انسانى مى رساند و در دنیا و آخرت خیر وسعادت او را تأمین مى کند، ولى در نگاه سطحى، نوعى قید و بند است و خوشایند افراد کوته فکر و راحت طلب و عیاش و خوش گذران نیست و لذا بسیارى از مردم ایمان نمى آورند.
پیامبران در برابر رسالت خود هرگز از مردم مزد و پاداش نخواستند و در عین حال در زمان خودشان طرفدارانشان اندک بود، بدون شک اگر مزد مى خواستند، از این هم بدتر مى شد. البته پیامبر اسلام به عنوان مزد رسالت، دوستى خاندانش را از مردم خواست ولى آن هم به خاطر مصلحت مردم بود که پیوند خود را با خاندان رسالت محکم تر کنند و از رهنمودهاى آنها استفاده ببرند:
قل لا اسألکم اجرا الاّ المودّه فى القربى (شورى/ ۲۳)
بگو از شما مزدى نمى خواهم مگر دوستى خویشاوندان.


صفحه ۱۹۰

   قل ما سألتکم من اجر فهو لکم ان اجرى الاّ على الله (سباء/۴۷)
بگو آنچه از شما مزد خواستم براى خود شماست، مزد من جز بر خدا نیست.
در پایان آیه مورد بحث، از قرآن به عنوان یادآورى و پند براى جهانیان نام مى برد و این یکى از صفات قرآن است وقرآن مایه یادآورى است. در جهان، حقایقى وجود دارد که بشر با طبع اولى باید آنها را بداند و این علم در فطرت او قرار دارد ولى در اثر کفر و گناه یا انحرافى که در جامعه پیدا مى شود، گاهى آن حقایق را از یاد مى برد. قرآن این حقایق فراموش شده را به بشر تذکر مى دهد و به یاد او مى آورد.

اندیشیدن در پدیده هاى عالم

   * آیه (۱۰۵) و کأیّن من آیه فى السّموات و الارض … : شناخت خدا راههاى بسیارى دارد و پدیده هاى جهان آفرینش هر کدام دلیل روشنى بر وجود خداوند است اما باید انسان در صدد شناخت باشد و با فکرى روشن و چشمى بینا و گوشى شنوا، نشانه هاى حق را بجوید; در این حالت است که این نشانه ها از بالا و پایین خواهد جوشید و تمام موجودات عالم از ریزترین آنها تا کهکشانهاى بزرگ به صورت نشانه هاى خداوند خود را نشان خواهند داد.
اما اگر انسان دچار غفلت و شهوت شد، هیچ یک از این نشانه ها توجه او را به خود جلب نخواهد کرد و مانند چارپایان، تنها شکم خود را پر خواهد کرد و با حقایق هستى بیگانه خواهد بود. اگر چارپایى را


صفحه ۱۹۱

در یک موزه رها کنى، هیچ کدام از اشیاى ارزشمند آن و ظرافتهایى که در تابلوها و پرده ها و نفایس آن موزه به کار رفته توجه او را جلب نمى کند و اگر در آنجا مقدارى علف باشد، مستقیماً به سراغ آن خواهد رفت.
در این آیه خداوند از مردمى که دچار چنین بى خبرى شده اند انتقاد مى کند و مى فرماید: چه بسا نشانه اى در آسمانها و زمین وجود دارد که بر آن مى گذرند در حالى که از آن روى گردانند.
این آیه همه را به اندیشیدن در پدیده هاى عالم دعوت مى کند و اگر چنین کارى صورت گیرد، علاوه بر شناخت آفریدگار، به پیشرفت علم و دانش بشرى نیز منجر مى شود و بشر به اسرار نهفته در درون اشیا پى مى برد و از آن به نفع خود استفاده مى کند.
این آیه، هم شامل حال مشرکان عصر پیامبر اسلام مى شود که در عین حال که خداى واقعى را قبول داشتند بتها را شریک او مى دانستند و هم شامل حال مسلمانانى مى شود که به خدا و پیامبر او ایمان دارند ولى ایمان آنها سست است و کارهاى شرک آمیز انجام مى دهند و مثلاً در نماز خود ریا مى کنند یا دیگران را در زندگى خود مؤثر مى دانند. شرک از نوع اول را شرک جلى یا شرک آشکار و شرک از نوع دوم را شرک خفى یا شرک پنهان مى نامند.
در آیه بعدى مشرکان را با عذابى ناگهانى و آمدن قیامت تهدید مى کند و مى فرماید: آیا آنان ایمن هستند از اینکه عذابى فراگیر، به آنان برسد و یا ناگهان و در حالى که آنان نمى دانند، روز قیامت فرا رسد.


صفحه ۱۹۲

بدینگونه مشرکان را تهدید به عذاب مى کند. همانگونه که در امتهاى پیشین مانند قوم نوح و لوط و عاد و ثمود عذاب الهى کافران را در هم کوبید و آنان را نابود کرد.
قُلْ هذِه سَبیلى أَدْعُوا اِلَى اللّهِ عَلى بَصیرَه أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنى وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ مآ أَنَا مِنَ الْمُشْرِکینَ (۱۰۸ ) وَ مآ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ اِلاّ رِجالاً نُوحى اِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُرى أَفَلَمْ یَسیرُوا فِى الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَدارُ الْآخِرَهِ خَیْرٌ لِلَّذینَ اتَّقَوْا أَفَلا تَعْقِلُونَ (۱۰۹ )
بگو این راه من است که من و هر کسى که از من پیروى کرده با بصیرت به سوى خدا دعوت مى کنیم، و خدا منزه است و من از مشرکان نیستم (۱۰۸) و پیش از تو نفرستادیم مگر مردانى از مردم آبادیها که به آنان وحى کردیم، آیا در زمین گردش نکرده اند، تا بنگرند که سرانجام کسانى که پیش از آنان بودند چگونه بوده است؟ و سراى آخرت براى کسانى که تقوا داشته باشند، بهتر است، آیا نمى اندیشند؟ (۱۰۹)

لغت واعراب
   ۱ – «سبیلى» راه من. کلمه «سبیل» هم مؤنث و هم مذکر استعمال مى شود. و در اینجا به صورت مؤنث استعمال شده و اسم اشاره مؤنث


صفحه ۱۹۳

براى آن آمده است.
۲ – «ادعو الى الله» یا جمله مستانفه است و یا حال از یاء متکلم در سبیلى است.
۳ – «على بصیره» حال از فاعل ادعو است به تقدیر: «ادعو کائنا على بصیره».
۴ – «بصیره» بینشى که بتوان با آن حق را از باطل تشخیص داد، از روى آگاهى.
۵ – «من اتّبعنى» عطف بر فاعل ادعو است و لذا با ضمیر منفصل «انا» مؤکد شده است.
۶ -«سبحان الله» خدا منزه است. جمله معترضه است و سبحان منصوب است با فعلى از جنس خودش: اسبح سبحان الله.
تفسیر آیات

دعوت از مشرکان به سوى توحید

   * آیه (۱۰۸) قل هذه سبیلى ادعوا الى الله … : در آیات پیش روى سخن با مشرکان بود و آنها با نزول عذابى ناگهانى از سوى خدا تهدید شدند و اینک در این آیه راه درست را به مشرکان نشان مى دهد تا آنان به خود آیند و از شرک و کفر دست بردارند و راه حق و صراط مستقیم را پیدا کنند.
در این آیه به پیامبر اسلام مأموریت مى دهد که اسلام را به مشرکان


صفحه ۱۹۴

عرضه کند و بگوید: این راه من است و من و هر کس که از من پیروى مى کند از روى بصیرت به سوى خدا مى خوانیم. راه حق یکى بیش نیست و آن همان راهى است که پیامبرِ هر عصر و زمانى مردم را به سوى آن مى خواند و با بعثت پیامبر اسلام (ص) راه حق منحصر در پیروى از اسلام شد و ادیان دیگر مشروعیت خود را از دست دادند و اگر کسى با وجود آگاهى از اسلام و پس از تمام شدن حجت بر او، باز هم از ادیان دیگر مانند یهودیت و مسیحیت پیروى کند، مورد پذیرش خداوند نخواهد بود و اینکه قرآن یهود و نصارى و مجوس را در صورت داشتن ایمان، اهل نجات مى داند مربوط به آن دسته از پیروان این ادیان است که در زمان مشروعیت داشتن این ادیان از آنها پیروى کرده اند.
شبیه این مضمون در آیه دیگرى آمده است:
و انّ هذا صراطى مستقیما فاتبعوه و لا تتّبعوا السّبل فتفرّق بکم عن سبیله (انعام/۵۳)
و این راه راست من است پس، از آن پیروى کنید و از راههاى دیگر پیروى نکنید که شما را از راه او دور مى سازد.
نکته دیگرى که در آیه مورد بحث وجود دارد این است که دعوت به سوى این راه که همان راه خداست از روى بصیرت و آگاهى صورت مى گیرد و چنین نیست که مانند مشرکان از روى تعصب یا به انگیزه رسیدن به منافع مادى باشد بلکه این دعوت ناشى از عقل وبصیرت است و این بینش از وحى الهى سرچشمه مى گیرد.


صفحه ۱۹۵

   در این آیه تأکید شده است که دعوت به اسلام هم توسط پیامبر و هم به وسیله پیروان او انجام مى گیرد و همانگونه که پیامبر مأموریت داشت که مردم را به سوى اسلام بخواند، مسلمانان نیز وظیفه دارند دیگران را به اسلام دعوت کنند و کافى نیست که مسلمان فقط خودش به راه اسلام باشد بلکه باید راهنماى دیگران هم باشد و این یکى از شعبه هاى امر به معروف است. در پایان آیه پس از تنزیه خدا، از قول پیامبر گفته مى شود که من از مشرکان نیستم. یعنى به راهى که شما را به آن دعوت مى کنم ایمان دارم.

یادى از پیامبرن پیشین

   * آیه (۱۰۹) و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا نوحى الیهم … : اینکه پیامبر اسلام(ص) مردم را به سوى خدا مى خواند، کارى تازه و بى سابقه نبود، بلکه پیش از او هم پیامبرانى بودند که مردم را به سوى دین حق دعوت مى کردند. این پیامبران همگى مردانى از اهل همین آبادیها بودند و فرشته یا از جنس غیر بشر نبودند.
از این آیه استفاده مى شود که پیامبران همگى از مردان بوده اند و از جنس زنان پیامبرى مبعوث نشده است و نیز پیامبران از میان مردم آبادیها یعنى شهرنشینها مبعوث شده اند و از میان بادیه نشینان پیامبرى مبعوث نشده است.
شاید دلیل آن این باشد که زن موجودى لطیف و عاطفى و پر از احساس است و تاب تحمل سختیها و رنجهایى را که پیامبران به آن مبتلا بودند ندارند و طبیعت وجودى زن براى چنین کار پر مشقتى


صفحه ۱۹۶

مناسب نیست و البته از میان زنان کسانى مانند مریم و فاطمه زهرا(ع) به مرتبه هاى بالایى از کمال و عظمت رسیده اند و اینکه پیامبران همگى از شهرها برخاسته اند، شاید بدان جهت باشد که در شهرها و تمدنهاى انسانى زمینه براى پذیرش سخن حق بیشتر از قبایل بادیه نشین است و دیگر اینکه ابزار و وسایل لازم در جهت نشر و گسترش دین تنها در شهر وجود دارد و بادیه نشینها از داشتن آن محرومند.
در ادامه آیه، مشرکان را به بررسى تاریخ امتهاى پیشین دعوت مى کند تا از زندگى آنان عبرت بگیرند و از آنها مى پرسد: آیا آنان در زمین گردش نمى کنند تا سرانجام کار پیشینیان را ببینند؟ اگر آنها به تاریخ گذشتگان مراجعه مى کردند، مى دانستند که تکذیب کنندگان پیامبران، عاقبت شومى داشتند.
از آنجا که مهمترین عامل نفى دین، دنیا پرستى و استفاده از لذایذ مادى است، در ادامه آیه به کسانى که چنین تفکرى دارند و به راه دین نمى روند، خاطر نشان مى سازد که خانه آخرت براى آنان که پرهیزگارند بهتر است. یعنى اگر شما ایمان بیاورید و تقوا داشته باشید در قیامت به نعمتها و لذایذ بزرگى مى رسید که بهتر از لذایذ این دنیاست. سپس براى تأکید در مطلب اضافه مى کند که آیا نمى اندیشید؟
حَتّى اِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جآءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّىَ مَنْ نَشآءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ (۱۱۰ ) لَقَدْ کانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ ما کانَ حَدیثًا یُفْتَرى وَ


صفحه ۱۹۷

لکِنْ تَصْدیقَ الَّذى بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ کُلِّ شَىْء وَ هُدًى وَ رَحْمَهً لِقَوْم یُؤْمِنُونَ (۱۱۱ )
تا هنگامى که پیامبران ناامید شدند و (مردم) گمان کردند که به آنها دروغ گفته شده، کمک ما به آنان رسید پس هر کس را که خواستیم نجات پیدا کرد و عذاب ما از گروه گنهکاران برنمى گردد (۱۱۰) همانا در داستان آنها عبرتى براى صاحبان خرد است، (قرآن) سخنى نیست که به دروغ ساخته شده باشد بلکه تصدیق کتابى است که پیش روى اوست و بیان هر چیزى است و هدایت و رحمتى براى گروهى است که ایمان مى آورند (۱۱۱)

لغت واعراب
   ۱ ـ «حتى» براى غایت است و در اینجا چیزى مقدم بر آن نیست تا حتى غایت براى آن باشد و لذا باید جمله اى را جلوتر از «حتى» مقدر کرد تا «حتى» غایت براى آن باشد. آن جمله به قرینه آیه قبلى که درباره فرستادن پیامبرانى پیش از رسول اسلام بود، مى تواند چنین باشد: «و ما ارسلنا من قبلک الا رجالا فتراخى نصرهم حتى…»
۲ ـ «استیئس» مأیوس شد. استفعال در اینجا براى طلب نیست بلکه براى کثرت است.
۳ ـ ضمیر جمع در «ظنّوا» به «الرسل» بر نمى گردد بلکه به «مرسل


صفحه ۱۹۸

الیهم» برمى گردد که از قرینه کلام معلوم است. چون اگر به «الرسل» برگردد لازم مى آید که پیامبران چنین گمان کنند که به آنها وعده دروغ داده شده و این کفر است و ساحت مقدس پیامبران از آن بدور است. البته این در صورتى است که «کُذِبوا» را به همان قرائت معروف که بدون تشدید ذال است بخوانیم ولى اگر قرائت دیگر را که با تشدید ذال است در نظر بگیریم، ضمیر آن به «الرسل» برمى گردد و مشکلى نخواهد بود.
۴ ـ «فنجّى» صیغه ماضى مجهول مفرد مذکر غایب از باب تفعیل است. در بعضى از قرائتها «فننجى» خوانده شده که صیغه متکلم مع الغیر مضارع معلوم از باب افعال مى شود.
۵ ـ «بأسنا» عذاب ما.
۶ ـ «حدیثا» سخن، سخن تازه.
۷ ـ «قَصصهم» داستان آنها. این کلمه مفرد است و اگر با کسره قاف خوانده شود جمع قصه مى شود. و ضمیر جمع در آن یا به الرسل و یا به یوسف و برادران برمى گردد.
۸ ـ ضمیر «ماکان» به قرآن برمى گردد که از قرینه معلوم است.
۹ ـ «تصدیق» منصوب است به جهت عطف به خبر کان.

تفسیر آیات

پیامبران و فرج بعد از شدت

   * آیه (۱۱۰) حتّى اذا استیئس الرّسل و ظنّوا انّهم کذبوا … : در آیه


صفحه ۱۹۹

پیش، سخن از آمدن پیامبران بود که با دعوت کافران به تفکر در سرانجام ملتهاى پیشین همراه بود و اینک در این آیه از یک سنت الهى که درباره یارى رسانى خداوند به جبهه ایمان است، سخن مى گوید.
گاهى در زمان بعضى از پیامبران چنین اتفاق مى افتاد که پیامبرى با استناد به وحى الهى به کافران زمان خود وعده عذاب مى داد ولى تحقق آن طول مى کشید و آن پیامبر و پیروان او از نزولِ قریب الوقوع عذاب بر کافران مأیوس مى شدند. البته چنین نبود که پیامبر به کلى از تحقق آن وعده ناامید شود، چون یقین داشت که دیر یا زود تحقق خواهد یافت بلکه ناامیدى پیامبر از قریب الوقوع بودن آن و نزول عذاب در آینده نزدیک بود. همزمان با پیدا شدن حالت ناامیدى در پیامبران، مردم و کافران که مى دیدند خبرى از عذاب موعود نیست، به تکذیب پیامبران مى پرداختند و گمان مى کردند که به آنها وعده دروغ داده شده است.
در چنین حالت بحرانى و نفس گیرى که پیامبر و مؤمنان پیدا مى کردند، ناگهان یارى خدا به آنان رو مى آورد و بر کافران عذاب نازل مى شود و مؤمنان از آن عذاب نجات پیدا مى کردند.
این آیه نظیر آیه زیر است:
مسّتهم البأساء و الضرّاء و زلزلوا حتى یقول الرسول و الذین آمنوا معه متى نصرالله الا انّ نصرالله قریب (بقره/۲۱۴)
به آنان (مؤمنان) سختى و رنج رسید و چنان لرزان شدند که پیامبر و مؤمنانى که با او بودند، گفتند: یارى خدا کى خواهد رسید؟ آگاه باشید


صفحه ۲۰۰

که یارى خدا نزدیک است.
در آیه مورد بحث تصریح مى کند که هر کسى را که ما بخواهیم از آن عذاب نجات مى یابد و عذاب ما از گروه گنهکار برنمى گردد. این عذاب، عذاب استیصال نامیده مى شود و عذابى است که شامل همه مردم نیست بلکه فقط کافران را فرا مى گیرد و مؤمنان گزندى نمى یابند مانند عذابهایى که بر قوم نوح و لوط و عاد و ثمود نازل شد و مؤمنان از آن جان سالم به در بردند و این نعمتى بود که پس از آن ناراحتى به مؤمنان مى رسید.

عبرت آموزى از سرگذشت پیشینیان

   * آیه (۱۱۱) لقد کان فى قَصَصهم عبره لاولى الالباب … : این آیه، آخرین آیه از سوره یوسف است و در آن از مجموع آنچه در این سوره آمده نتیجه گیرى مى شود. دیدیم که در این سوره به طور مفصل داستان یوسف و برادرانش ذکر شد و در اواخر سوره به طور کلى از مشرکان و احتمال نزول عذاب بر آنان و اینکه در امتهاى پیشین پیامبرانى آمدند و بر کافران عذابى نازل شد و مؤمنان از آن نجات یافتند، سخن گفته شد. اکنون در این آیه چنین نتیجه گیرى مى شود که در داستان آنان عبرتى براى خردمندان است و اگر انسان اندیشه کند و عقل خود را به کار برد از تاریخ گذشتگان و مبارزات پیامبران پندهاى آموزنده اى یاد مى گیرد.
تاریخ همواره آینه اى است که در آن حوادث و وقایعى که براى بشر اتفاق افتاده به روشنى دیده مى شود، همچنین تاریخ ابزارى در جهت شناخت سنتهاى الهى است، سنتهایى که بر کل تاریخ بشرى، گذشته و


صفحه ۲۰۱

حال و آینده حاکمیت دارد و تخلف ناپذیر است و باید از آن تجربه آموخت.
قرآن کریم با مطرح کردن داستانهاى برخى از امتهاى گذشته درسهاى بزرگى یاد مى دهد و تجربه هاى تلخ و شیرین و پندهاى گرانبهایى را در اختیار ما مى گذارد. قصه هاى قرآن همگى حق است و در تاریخ اتفاق افتاده و افسانه نیست که ساختگى باشد و لذا در پایان آیه شریفه خاطر نشان مى سازد که قرآن سخنى نیست که به دروغ ساخته شده باشد بلکه تصدیق کننده کتابهایى است که پیش روى خود دارد و منظور از آن کتابها، تورات و انجیل است. همچنین قرآن بیان کننده هر چیزى است که به نوعى به هدایت و تربیت انسان بستگى دارد و نیز هدایتى و رحمتى براى مؤمنان است. بنابراین، قرآن خودش را با چهار صفت معرفى مى کند:
۱ ـ تصدیق کننده کتابهاى پیشین; البته تورات و انجیلى که پیش روى قرآن قرارداشت، تحریف شده بود و منظور از اینکه قرآن آنها را تصدیق مى کند این است که در همین تورات و انجیل فعلى از آمدن پیامبر اسلام(ص) و نشانه هاى آن حضرت خبر داده شده و پیامبر اسلام و قرآن، واقعیت یافتن آن خبرهاست.
۲ ـ بیان کننده هر چیز; یعنى قرآن هر چیزى را که از نظر تربیتى، بشر به آن نیازمند است بیان کرده و چیزى را که در هدایت انسان دخالت داشته باشد فروگذار نکرده است.
۳ ـ هدایتى براى مؤمنان; البته هدایتگرى قرآن دو مرحله دارد یکى


صفحه ۲۰۲

مرحله عمومى است و این مرحله همه انسانها را از مؤمن و کافر شامل مى شود (هدى للناس) و مرحله دیگر مرحله خصوصى است که در این مرحله هدایت آن مخصوص مؤمنان و پرهیزگاران است.
۴ ـ رحمتى براى مؤمنان; قرآن با ارشاد مؤمنان، آنان را به سوى سعادت دنیا و آخرت مى کشاند و عمل به قرآن، خوشبختى هر دو جهان را تأمین و تضمین مى کند بنابراین قرآن رحمتى براى مؤمنان است.

 

 

 

برگرفته شده از :  quran.al-shia.org

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *